تبليغاتX
آلبالو خشکه
Home Email Archive Designer

موسیقی مظهر عشق

 

1- چند وقتیه که عضو یه گروه اینترنتی هستم به نام روزانه. چند تا جوون دور هم جمع شدن و این گروهو راه انداختن و هر روز تعدادی ایمیل به میل باکس شما ارسال می کنن که خیلی جالب، با ارزش و مفیده . ایمیل ها شامل مطالب متنوعیه، از اخبار و وقایع سیاسی و تاریخی بگیر تا دانلود کتاب و فیلم و مجله و موسیقی تا جدیدترین اطلاعات در مورد فناوری روز دنیا و کلی مطلب جالب و متفرقه دیگه.

اینم لینک عضویت در سایت گروه:

http://rozanehonline.com/join/

2- ادامه دارد...

3- ساعت 19:45

تا حالا اینجوری به موسیقی فکر کردین، که موسیقی زاییده عشقه؟ که اگه عشق نبود این همه موسیقی و ملودی و ترانه و شعر به وجود نمی اومد؟

منم نمی دونم تا حالا به موسیقی چه جوری نگاه می کردم اما دیروز خیلی اتفاقی متوجه شدم که موسیقی مظهری از عشقه و اگه عشقی نباشه حتی گوش نوازترین موسیقی ها هم به دل آدم نمیشیه و اصلاً آدم هیچ نیازی به گوش دادن موسیقی در خودش احساس نمی کنه چه برسه به اینکه تصمیم بگیره چه نوع موسیقی خوبه و چه نوعی مناسب حال نیست ...چه جوری بگم ...آدما بدون عشق نسبت به موسیقی بی تفاوت میشن. اینو از خودم نمی گم بین دوستان و آشنایان بودند و هستند کسانی که به این خاطر که عاشق نیستند هیچ درکی از موسیقی ندارند و هیچ لذتی ازش نمی برن.  

به انواع موسیقی مثه کلاسیک، سنتی، فولکلور، پاپ، رپ و ... کاری ندارم و به سلیقه همه آدما احترام میذارم و از تمام درجات و مراتب عشق مثله عشق به هم نوع، به خدا و به جنس مخالف، مورد آخر مد نظرمه، اما چیزی که مهمه اینه که اگه عاشق نباشی هیچ میلی به گوش دادن موسیقی نداری یا برات مهم نیست چی گوش می کنی.

دیرزو برا یه لحظه فکر کردم که خیلی وقته دیگه از هیچ موسیقی ای مثه قدیما لذت نمی برم. هنوز هم عاشقه موسیقیم و معتقدم که زندگی بدون موسیقی امکان پذیر نیست اما نقشش تو زندگی من کمرنگ تر شده. نمی دونم از کی اتفاق افتاد اما اصلا ًمتوجهش نشدم تا اینکه خیلی اتفاقی به یکی از آهنگایی که تو گوشیم بود برخوردم و اجراش کردم اما اصلاً نفهمیدم کِی تموم شد و چی خوند؟

شایدم درجه حساسیتم پایین اومده چون سابقاً بعد از سریال مدار صفر درجه همراه با صدای علیرضا قربانی که با سوز دل و با تمام وجود می خوند اشک می ریختم اما جدیداً فقط گوش می کنم.

هیچ وقت فکر نمی کردم و نمی کنم روزی باشه که بی عشق زندگی کنم اما عشق هم گاهی دچار نوسان میشه، مثه آتش زیر خاکستر که هست اما هیچ نور و گرمایی نداره. فکر می کنم در وجود منم یه چنین حالتی اتفاق افتاده.

5- The Best Moments In Life

1. Falling in love.
2. Laughing till your stomach hurts.
3. Enjoying a ride down the country side.
4. Listening to your favorite song on the radio.
5. Going to sleep listening to the rain pouring outside.
6. Getting out of the shower and wrapping yourself with a warm, fuzzy towel.
7. Passing your final exams with good grades.
8. Being part of an interesting conversation.
9. Finding some money in some old pants.
10. Laughing at yourself.
11. Sharing a wonderful dinner with all your friends.
12. Laughing without a reason.
13. “Accidentally” hearing someone say I good about you.
14. Watching the sunset.
15. Listening to a song that reminds you of an important person in your life.
16. Receiving or giving your first kiss.
17. Feeling this movement in your body when seeing this “special” someone.
18. Having a great time with your friends.
19. Seeing the one you love happy.
20. Wearing the shirt of a person you love and smelling his/her perfume.
21. Visiting an old friend of yours and remembering great memories.
22. Hearing someone telling you “I LOVE YOU”

How about you?

6- شعری از احمد شاملو

« سکوت سرشار از ناگفته هاست »

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش، روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود، ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد

از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد!
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود

چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
كلامي مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری...

پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش...

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...

سپيده دمان از پس شبي دراز در جان خويش آواز خروسي مي شنوم از دوردست
و با سومين بانگش درميابم كه رسوا شده ام

زخم زننده
مقاومت ناپذير
شگفت انگيز و پر رمز و راز است
آفرينش و همه آن چيزها كه شدن را امكان مي دهد

هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو!
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید

جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من

در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت

به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
ز دیگران شکوه آواز می کنم!
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود!

حلقه هاي مداوم،پياپي تا دوردست
تصميم درست و صادقانه
با خود وفادار مي مانم آيا؟
يا راهي سخت اختيار مي كنم

بی اعتمادی دری است
خودستایی و بيم چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم

تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشایی
م

بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
راهی به جز اینم نیست
!

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 9:42 توسط آلبالو خشکه |