البته یکی از دلایلش فصل پاییزه که آدمو یه جورایی کسل و خواب آلوده می کنه... یه ویروسیه که اول به درس خوندنم سرایت کرده بود اما حالا که به زنم به تخته رنگ و روم وا شده...نه...به زنم به تخته مث بچه آدم دارم درسمو می خونم و افتادم رو غلتک، نوشتنم ویروسی شده. گمون کنم یه دوره ای داره، خودش خوب میشه.
2- پنجشنبه پیش 10/8/86 جشن فارغ التحصیلیم بود. از طرف دانشگاه برگزار شد. از اوایل تابستون شروع کردن از بچه ها ثبت نام کردن اما اینجانب که زیاد برام مهم نبود حالا نمی دونم به چه دلیلی
؟! شور و اشتیاق زیادی از خودم برای شرکت در مراسم نشون ندادم و نتیجه این شد که در دقیقه 90 با اصرار دوستان به فکر ثبت نام افتادم و به علت اینکه در گذشته دانشجوی مهم و صاحب نفوذی در دانشگاه بودم و هنوزم هستم
! ظرف سه سوت با چند تا تلفن در سه شنبه شب ثبت نام کردم و چهارشنبه صبحم مبلغ 15 هزار تومن وجه ثبت نامو به آقای ق تحویل دادم و بعد با آقای الف که دانشجوی بسیار خوب، با استعداد، متین و ...(هر چی از این پسر بگم کم گفتم فقط حیف که سنش از من کمتره، ورودیه 84 یا 85، البته گاهی اوقات میشه از فاصله سنی صرف نظر کرد، مهم تفاهمه
...) تماس گرفتم تا ایشون هماهنگی های لازم جهت تهیه تندیس بنده رو انجام بدن، طفلی اون روز خیلی به خاطر من زحمت کشید اما من هنوز نتونستم باهاش تماس بگیرم و ازش تشکر کنم.
روز جشن تا قبل از اینکه به سالن برسم و لباسمو تحویل بگیرم هیچ احساس خوبی نسبت به مراسم نداشتم
و همش فکر می کردم چرا ثبت نام کردم؟ که چی بشه
؟ اما به محض دیدن بقیه فارغ التحصیلا که با چه نشاطی این طرف و اون طرف می رفتن و برای اجرای مراسم لحظه شماری می کردن، کم کم منم به شوق و ذوق اومدم و روحیه ام عوض شد.
مراسم در سالن ورزشی 22 بهمن جنب دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی برگزار شد. تعداد 10 نفر از اعضای خانواده رو دعوت کرده بودم که در جشن شرکت کنن اما چون اصلاً این مراسم برام مهم نبود و هیچ احساس خوبی از جشن فارغ التحصیلیم نداشتم
، احساس می کردم که باید برای بقیه هم همینطور باشه و نباید براشون مهم باشه، اما وقتی اومدن و چشماشونو دیدم که از خوشحالی برق میزد و دسته گلهای دستشونو دیدم که منتظر بودن اسم منو صدا بزنن تا با افتخار بیان و بهم هدیه بدن، خیلی خیلی خوشحال شدم
.
20 دقیقه اول جشن خیلی حالم دگرگون شد
، چند بار نزدیک بود اشکام جاری بشه اما نمی دونین با چه بدبختی جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم اما علیرغم تمام سعی و تلاشم برای پنهان کردن چشمای پر از اشکم از دوستام و همچنین دوربین های عکاسی و فیلم برداری عوامل اجرایی جشن، بالاخره در حالی که چونه ام می لرزید یکی دو قطره اشک ریختم
(حتماً می پرسین چرا؟ برای چی؟ اما منم هیچی نمی گم ...آخ چه حالی میده یه عده رو بذاری توو خماری
....) اما سریع خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم با تماس گرفتن با یکی از بچه ها و حرف زدن با اون حالمو عوض کنم که متأسفانه اونم بدتر ضد حال شد اما سرانجام به خودم مسلط شدم و بعد از چند دقیقه شدم همون آلبالو خشکه همیشگی.
به نظر من بهترین لحظات مراسم اون جایی بود که همگی قرآن ها رو در دست چپ گرفته بودیم و دست راستمونو روی قلبمون گذاشته بودیم و عبارات سوگند نامه رو بعد از نماینده دانش آموختگان(دوستم مهین) قرائت می کردیم و شاید به یاد موندنی ترین لحظه، لحظه گفتن عبارات پایانی سوگند نامه بود که من شخصاً با سربلندی، افتخار و غرور خاصی اداشون می کردم:
برقرار باد میهن، برافراشته باد پرچم ، پایدار باد ایران
کمدی ترین لحظه هم اونجا بود که مجری (آقای شیخ الاسلام) گفت یک دانش آموخته خانم و یک دانش آموخته آقا به روی سن بیان که 7 نفر روی سن رفتیم (منم به همراه مهین رفتم) و بعد مجری از ما پرسید که به نظر شما دانش آموخته عاقل کیه؟ ...من نفر آخر بودم خواستم کلاس بذارم و یک دو بیت شعر نثار حضار کنم که از بس مجری محترم تو حرفم پرید سوژه خنده جمع شدم و پاک آبرو حیثیتم رفت...شعر "درخت تو گر بار دانش بگیرد/به زیر آوری چرخ نیلوفری را" رو خوندم و بعد که مجری ازم پرسید شعر از کیه؟ گفتم از سعدی و ایشونم نه گذاشت نه برداشت خیلی سریع جوری که آدمو ضایع کنه گفت:"نه از ناصر خسرو قبادیانیه" و فکر کنم ملت کلی خندیدن بهم که البته جای نگرانی نیست مایه انبساط خاطر جمع شدم
...اما بیت بعدیو از حافظ خوندم و مورد تأیید و تحسین مجری قرار گرفت و بعد هم کمی درباره دانش آموخته عاقل افاضات فرمودم و حضار در سالن رو از بیانات خودم مستفیذ نمودم که دانش آموخته عاقل کسیه که بدونه بار بزرگی رو دوششه و باید به مردم دنیا خدمت کنه و سعی کنه برای دنیا مفید باشه اونطور که وقتی مرد همه بفهمن که یکی از این دنیا رفت نه اینکه بودو نبودش برای هیچ کس مهم نباشه...
3- روز یکشنبه رفتم دبیر فعلی انجمن علمی زیست رو پیدا کردم. یه پسر جوون از ورودی های 85 که برخلاف م.ن که آدم عصبی و آن نرمالیه
، با نزاکت و خوش برخورد بود و بعد از اینکه منو شناخت استقبال گرمی کرد و اعلام کرد خیلی خوشحال میشه که در برنامه های آینده N.G.O راهیان دانش با ما همکاری داشته باشه.
قرار شد روز دوشنبه در جلسه انجمن علمی شرکت کنم تا ضمن آشنایی با اعضای انجمن، درباره طرح نمایشگاه زیست شناسی صحبت کنیم. روز دوشنبه در جلسه شرکت کردم اما دیگه بقیش secret نمیشه بگم. فقط دلم از یه چیزی خیلی سوخت که زمان ما همه از مدیر گروهو رئیس دانشگاهو معاون علمی و ...مرتباً مانع کار میشدن اما حالا وضعیت خیلی فرق کرده یه چیزی حدود 180 درجه و تأسف دومم به این خاطره که حیف شد سنم از این پسرای جدید انجمن که ورودی 85 هستن بیشتره ... اما اشکالی نداره ، مهم تفاهم و درک مشترکه نه؟!![]()
....
4- سه تا طرحو باید تکمیل کنم و تا ساعت 9:30 صبح فردا تحویل سازمان ملی جوانان بدم وگرنه بودجه بی بودجه! اما هنوز هیچی ننوشتم و الانم از 12 گذشته و خیلی خوابم میاد
....



