تبليغاتX
آلبالو خشکه
Home Email Archive Designer

فتوبلاگ آپدیت شد:  http://www.albaloophotoblog.blogfa.com

یک شنبه شب با بیدل تلفنی صحبت می کردم، گفت که به خاطر کارای دانشگاه (پایان نامه) سه شنبه یا چهار شنبه، یه روزه میاد مشهد(خب بیدل ساکن مینو دشته دیگه).

اگه بشه ظهر همون روزی که بیدل میاد با جمع بچه های قدیمی ناهار بریم بیرون عالیه...چند وقتی میشه که دور هم جمع نشدیم.

یاد اون قدیما بخیر...یاد روزای خوب اردوها و مسافرت هایی که از طرف دانشگاه می رفتیم، بخیر. یاد اون جمع شاد و صمیمی... اون بگو بخندها.... اِستُپ هوا و 7 خبیث و حکم و چشمک بازی کردن ها بخیر (چه چیزایی که از دانشگاه و از همکلاسیام یاد نگرفتم!)....یاد اون پیاده روی های طولانی...اون شعر خوندنای دسته جمعی بخیر (حالا هیچ کدوممونم یه شعر درست حسابی از اول تا آخر بلد نبودیم که بخونیم ولی خیلی با حال بود)... یاد اون برف بازیا....سرما خوردنا...خیس شدنا بخیر...یاد اون حساب کتابای قبل و بعد از اردو و حرص خوردن و پول کم آوردن و از جیب پول گذاشتن و ضرر کردن بخیر....

یاد اون روزا بخیر که انتخاب واحدمون دستی بود و هنوز اینترنتی نشده بود....از صبح ساعت 7، 7:30 میومدیم تو صف جا می گرفتیم، جا می زدیم، دوستامونو با داد و هوار و جر و بحث با بقیه، میاوردیم تو صف پیش خودمون. اول، صف انتخاب واحد تو دانشگاه، بعد صف واریز پول توی بانک، بعد صف مهر و امضای انتخاب واحد تو دانشگاه، بازم صف واریز پول کتاب تو بانک (بعضی وقتا برا پول یه کتاب آزمایشگاه که 400، 500 تا تک تومن میشد مجبور بودیم 2 کیلومتر تو صف بانک بایستیم) و بعد بازم صف تحویل کتاب تو دانشگاه....قیامتی بود روزای انتخاب واحد و حذف و اضافه.

یاد دو در کردن کلاسا و آزمایشگاها و حلال کردن سه جلسه ی مجاز غیبت آزمایشگاها بخیر. یاد شر بازی و بازیگوشی و پشت سر استاد خندیدن و ریسه رفتن و جلو روش قیافه انیشتن و ارشمیدس به خود گرفتن و تکون دادن سر که : حق با شماست استاد و بنده همرو فهمیدم، بخیر.

یاد مدیر گروه خشک و جدی و بد اخلاقمون آقای رضا.نژاد بخیر که با ما بچه های انجمن خصومت داشت و اصلاً کار فوق برنامه براش معنی نداشت و همش می گفت وقتتونو تلف نکنید، فقط درس بخونید. یادش بخیر که اوایل منو خیلی دوست داشت چون همون ترم اول یه مدل سه بعدی از DNA اشرشیاکلی با قابلیت نشون دادن همانند سازی در حالت سه بعدی براش درست کردم و بردم دانشگاه (البته سالی که دانش آموز پیش دانشگاهی بودم برای اولین بار این مدلو درست کردم و برای تفهیم بهتر درس به بقیه دوستام و دانش آموزا و کمک به دبیرمون برای توضیح بهتر درس بردم مدرسه که دبیرمون نزدیک بود از خوشحالی سکته کنه و همون جا کلی قربون صدقم رفت و بهم نمره داد)  وقتی مدلو دید خیلی مشعوف شد و برای آینده و ادامه تحصیلم نقشه ها کشید اما همش از ترم سوم که عضو فعال انجمن علمی شدم نقش بر آب شد و دیگه استاد تحویلم نمی گرفت.

یاد استاد غیر قابل پیش بینی و خنده دارمون خانم امینیا/ن  بخیر. پسرا رو به اسم کوچیک صدا می کرد، مثلاً وقتی یکیشون بازیگوشی می کرد یا سر کلاس حرف میزد بهش می گفت: اِ...سعیییییییید یا مثلاً  پدرااااااااااااااام.

یاد انجمن و جلسات معارفه بخیر. خودمون برا خودمون جلسه می ذاشتیم، برا هم سخنرنی می کردیم، به هم لوح تقدیر می دادیم و از زحمات هم تشکر و قدردانی می کردیم... یادش بخیر.

یاد همه کی و همه چیز بخیر...دلم برا تک تک خاطرات تلخو شیرین دانشگاه و هم کلاسیام تنگ شده...کاش می شد اون روزا یه بار دیگه زنده شن و همه بچه ها مث قدیما با هم باشن...این بیدل کاری کرد که امروز اساسی خاطراتمو بیل بزنم.

امروز برای اولین بار رفتم داخل ساختمون شماره ۲ دانشگاهمون که هنوز کارش تموم نشده و کارگرها داخلش مشغول به کارن، اما به طور همزمان با تموم شدن بعضی قسمت های ساختمون، بعضی از واحدها مث آموزش و روابط عمومی به اونجا نقل مکان کردن. عجب ساختمونیه، درون و بیرونش غوغاست. خیلی بابتش هزینه کردن اما چه فایده که به درد ما نمی خوره و ورودیهای 86 به بعد استفادشو می کنن. ما که فقط شاهد کم کم ساخته شدنش بودیم و الان که داره به ثمر می شینه دیگه به درد امثال من نمی خوره. خوش به حالتون ورودیهای جدید که جایی که توش درس می خونین واقعاً دانشگاهه نه یه چیز تخیلی که فقط اسم دانشگاهو یدک بکشه.

چه روزایی بود....چقدر شاد بودیم برا خودمون که دانشگاه قبول شدیم واسممون شده دانشجو. چه الکی خوش بودیم ها...

سال 81 در جلسه معارفه ای که برای ورودیهای 81 در سالن اجتماعات دانشگاه (نماز خونه ای که به سالن اجتماعات تغییر شکل داده بود) و با حضور خانم دکتر طا.لبی برگزار می شد شرکت کردم. همونجا بود که ایشون قول داد که در محوطه پشت دانشگاه ساختمانی احداث میشه که تا مهر 82 به بهر برداری میرسه و تمام کلاسهای تئوری و عملی به اونجا منتقل میشه، اما الان که مهر 86 رو به اتمامه هنوز این ساختمون کارش تموم نشده و کمه کم یک ماهه دیگه کار داره تا رسماً افتتاح بشه.

بعد از اون رفتم ساختمون شماره 3، که یه هفته س در طبقه پایینش (زیر زمین یه جورایی) سلف سرویس راه اندازی شده و بالاخره ما نمردیم و اومد اون روزی که دانشجوهای پیام نور هم از غذای گرم سلف برخوردار بشن. منم برا اینکه غذای سلف نخورده از دنیا نرم رفتم یه ژتون برا یکشنبه هفته دیگه که تا ظهر کلاس دارم گرفتم، تا ببینم چیه این غذای سلف که دانشجوهای دیگه داشتن اما ما تا حالا ساندویچ می خوردیم! 

خیلی دلم برا خودم و هم دوره ای هام و اونایی که قبل از ما اومدن و رفتن و فارغ التخصیل شدن، سوخت. آخه ما کجا درس خوندیم و این بچه های جدید کجا درس می خونن! ما چی کشیدیم و چه شرایطی داشتیم و این ورودیهای جدید چی!

از دوره لیسانس که خیری ندیدم. اگه خدا بخواد و ارشد یه جای خوب قبول بشم، فکر کنم تازه معنای دانشجو بودنو بفهمم.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 21:22 توسط آلبالو خشکه |