تبليغاتX
آلبالو خشکه
Home Email Archive Designer

موسیقی مظهر عشق

 

1- چند وقتیه که عضو یه گروه اینترنتی هستم به نام روزانه. چند تا جوون دور هم جمع شدن و این گروهو راه انداختن و هر روز تعدادی ایمیل به میل باکس شما ارسال می کنن که خیلی جالب، با ارزش و مفیده . ایمیل ها شامل مطالب متنوعیه، از اخبار و وقایع سیاسی و تاریخی بگیر تا دانلود کتاب و فیلم و مجله و موسیقی تا جدیدترین اطلاعات در مورد فناوری روز دنیا و کلی مطلب جالب و متفرقه دیگه.

اینم لینک عضویت در سایت گروه:

http://rozanehonline.com/join/

2- ادامه دارد...

3- ساعت 19:45

تا حالا اینجوری به موسیقی فکر کردین، که موسیقی زاییده عشقه؟ که اگه عشق نبود این همه موسیقی و ملودی و ترانه و شعر به وجود نمی اومد؟

منم نمی دونم تا حالا به موسیقی چه جوری نگاه می کردم اما دیروز خیلی اتفاقی متوجه شدم که موسیقی مظهری از عشقه و اگه عشقی نباشه حتی گوش نوازترین موسیقی ها هم به دل آدم نمیشیه و اصلاً آدم هیچ نیازی به گوش دادن موسیقی در خودش احساس نمی کنه چه برسه به اینکه تصمیم بگیره چه نوع موسیقی خوبه و چه نوعی مناسب حال نیست ...چه جوری بگم ...آدما بدون عشق نسبت به موسیقی بی تفاوت میشن. اینو از خودم نمی گم بین دوستان و آشنایان بودند و هستند کسانی که به این خاطر که عاشق نیستند هیچ درکی از موسیقی ندارند و هیچ لذتی ازش نمی برن.  

به انواع موسیقی مثه کلاسیک، سنتی، فولکلور، پاپ، رپ و ... کاری ندارم و به سلیقه همه آدما احترام میذارم و از تمام درجات و مراتب عشق مثله عشق به هم نوع، به خدا و به جنس مخالف، مورد آخر مد نظرمه، اما چیزی که مهمه اینه که اگه عاشق نباشی هیچ میلی به گوش دادن موسیقی نداری یا برات مهم نیست چی گوش می کنی.

دیرزو برا یه لحظه فکر کردم که خیلی وقته دیگه از هیچ موسیقی ای مثه قدیما لذت نمی برم. هنوز هم عاشقه موسیقیم و معتقدم که زندگی بدون موسیقی امکان پذیر نیست اما نقشش تو زندگی من کمرنگ تر شده. نمی دونم از کی اتفاق افتاد اما اصلا ًمتوجهش نشدم تا اینکه خیلی اتفاقی به یکی از آهنگایی که تو گوشیم بود برخوردم و اجراش کردم اما اصلاً نفهمیدم کِی تموم شد و چی خوند؟

شایدم درجه حساسیتم پایین اومده چون سابقاً بعد از سریال مدار صفر درجه همراه با صدای علیرضا قربانی که با سوز دل و با تمام وجود می خوند اشک می ریختم اما جدیداً فقط گوش می کنم.

هیچ وقت فکر نمی کردم و نمی کنم روزی باشه که بی عشق زندگی کنم اما عشق هم گاهی دچار نوسان میشه، مثه آتش زیر خاکستر که هست اما هیچ نور و گرمایی نداره. فکر می کنم در وجود منم یه چنین حالتی اتفاق افتاده.

5- The Best Moments In Life

1. Falling in love.
2. Laughing till your stomach hurts.
3. Enjoying a ride down the country side.
4. Listening to your favorite song on the radio.
5. Going to sleep listening to the rain pouring outside.
6. Getting out of the shower and wrapping yourself with a warm, fuzzy towel.
7. Passing your final exams with good grades.
8. Being part of an interesting conversation.
9. Finding some money in some old pants.
10. Laughing at yourself.
11. Sharing a wonderful dinner with all your friends.
12. Laughing without a reason.
13. “Accidentally” hearing someone say I good about you.
14. Watching the sunset.
15. Listening to a song that reminds you of an important person in your life.
16. Receiving or giving your first kiss.
17. Feeling this movement in your body when seeing this “special” someone.
18. Having a great time with your friends.
19. Seeing the one you love happy.
20. Wearing the shirt of a person you love and smelling his/her perfume.
21. Visiting an old friend of yours and remembering great memories.
22. Hearing someone telling you “I LOVE YOU”

How about you?

6- شعری از احمد شاملو

« سکوت سرشار از ناگفته هاست »

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش، روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود، ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد

از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد!
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود

چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
كلامي مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری...

پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش...

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...

سپيده دمان از پس شبي دراز در جان خويش آواز خروسي مي شنوم از دوردست
و با سومين بانگش درميابم كه رسوا شده ام

زخم زننده
مقاومت ناپذير
شگفت انگيز و پر رمز و راز است
آفرينش و همه آن چيزها كه شدن را امكان مي دهد

هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو!
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید

جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من

در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت

به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
ز دیگران شکوه آواز می کنم!
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود!

حلقه هاي مداوم،پياپي تا دوردست
تصميم درست و صادقانه
با خود وفادار مي مانم آيا؟
يا راهي سخت اختيار مي كنم

بی اعتمادی دری است
خودستایی و بيم چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم

تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشایی
م

بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
راهی به جز اینم نیست
!

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 9:42 توسط آلبالو خشکه |


۱- چند وقتیه مث قدیما نمی نویسم البته درباره اتفاقات روزمره... نمی دونم چرا حال نوشتنو ندارم؟!

البته یکی از دلایلش فصل پاییزه که آدمو یه جورایی کسل و خواب آلوده می کنه... یه ویروسیه که اول به درس خوندنم سرایت کرده بود اما حالا که به زنم به تخته رنگ و روم وا شده...نه...به زنم به تخته مث بچه آدم دارم درسمو می خونم و افتادم رو غلتک، نوشتنم ویروسی شده. گمون کنم یه دوره ای داره، خودش خوب میشه.

 

2- پنجشنبه پیش 10/8/86 جشن فارغ التحصیلیم بود. از طرف دانشگاه برگزار شد. از اوایل تابستون شروع کردن از بچه ها ثبت نام کردن اما اینجانب که زیاد برام مهم نبود حالا نمی دونم به چه دلیلی؟! شور و اشتیاق زیادی از خودم برای شرکت در مراسم نشون ندادم و نتیجه این شد که در دقیقه 90 با اصرار دوستان به فکر ثبت نام افتادم و به علت اینکه در گذشته دانشجوی مهم و صاحب نفوذی در دانشگاه بودم و هنوزم هستم! ظرف سه سوت با چند تا تلفن در سه شنبه شب ثبت نام کردم و چهارشنبه صبحم مبلغ 15 هزار تومن وجه ثبت نامو به آقای ق تحویل دادم و بعد با آقای الف که دانشجوی بسیار خوب، با استعداد، متین و ...(هر چی از این پسر بگم کم گفتم فقط حیف که سنش از من کمتره، ورودیه 84 یا 85، البته گاهی اوقات میشه از فاصله سنی صرف نظر کرد، مهم تفاهمه...) تماس گرفتم تا ایشون هماهنگی های لازم جهت تهیه تندیس بنده رو انجام بدن، طفلی اون روز خیلی به خاطر من زحمت کشید اما من هنوز نتونستم باهاش تماس بگیرم و ازش تشکر کنم.

روز جشن تا قبل از اینکه به سالن برسم و لباسمو تحویل بگیرم هیچ احساس خوبی نسبت به مراسم نداشتم و همش فکر می کردم چرا ثبت نام کردم؟ که چی بشه؟ اما به محض دیدن بقیه فارغ التحصیلا که با چه نشاطی این طرف و اون طرف می رفتن و برای اجرای مراسم لحظه شماری می کردن، کم کم منم به شوق و ذوق اومدم و روحیه ام عوض شد.

مراسم در سالن ورزشی 22 بهمن جنب دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی برگزار شد. تعداد 10 نفر از اعضای خانواده رو دعوت کرده بودم که در جشن شرکت کنن اما چون اصلاً این مراسم برام مهم نبود و هیچ احساس خوبی از جشن فارغ التحصیلیم نداشتم، احساس می کردم که باید برای بقیه هم همینطور باشه و نباید براشون مهم باشه، اما وقتی اومدن و چشماشونو دیدم که از خوشحالی برق میزد و دسته گلهای دستشونو دیدم که منتظر بودن اسم منو صدا بزنن تا با افتخار بیان و بهم هدیه بدن، خیلی خیلی خوشحال شدم.

20 دقیقه اول جشن خیلی حالم دگرگون شد، چند بار نزدیک بود اشکام جاری بشه اما نمی دونین با چه بدبختی جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم اما علیرغم تمام سعی و تلاشم برای پنهان کردن چشمای پر از اشکم از دوستام و همچنین دوربین های عکاسی و فیلم برداری عوامل اجرایی جشن، بالاخره در حالی که چونه ام می لرزید یکی دو قطره اشک ریختم (حتماً می پرسین چرا؟ برای چی؟ اما منم هیچی نمی گم ...آخ چه حالی میده یه عده رو بذاری توو خماری....) اما سریع خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم با تماس گرفتن با یکی از بچه ها و حرف زدن با اون حالمو عوض کنم که متأسفانه اونم بدتر ضد حال شد اما سرانجام به خودم مسلط شدم و بعد از چند دقیقه شدم همون آلبالو خشکه همیشگی.

به نظر من بهترین لحظات مراسم اون جایی بود که همگی قرآن ها رو در دست چپ گرفته بودیم و دست راستمونو روی قلبمون گذاشته بودیم و عبارات سوگند نامه رو بعد از نماینده دانش آموختگان(دوستم مهین) قرائت می کردیم و شاید به یاد موندنی ترین لحظه، لحظه گفتن عبارات پایانی سوگند نامه بود که من شخصاً با سربلندی، افتخار و غرور خاصی اداشون می کردم:

برقرار باد میهن، برافراشته باد پرچم ، پایدار باد ایران

 

کمدی ترین لحظه هم اونجا بود که مجری (آقای شیخ الاسلام) گفت یک دانش آموخته خانم و یک دانش آموخته آقا به روی سن بیان که 7 نفر روی سن رفتیم (منم به همراه مهین رفتم) و بعد مجری از ما پرسید که به نظر شما دانش آموخته عاقل کیه؟ ...من نفر آخر بودم خواستم کلاس بذارم و یک دو بیت شعر نثار حضار کنم که از بس مجری محترم تو حرفم پرید سوژه خنده جمع شدم و پاک آبرو حیثیتم رفت...شعر "درخت تو گر بار دانش بگیرد/به زیر آوری چرخ نیلوفری را" رو خوندم و بعد که مجری ازم پرسید شعر از کیه؟ گفتم از سعدی و ایشونم نه گذاشت نه برداشت خیلی سریع جوری که آدمو ضایع کنه گفت:"نه از ناصر خسرو قبادیانیه" و فکر کنم ملت کلی خندیدن بهم که البته جای نگرانی نیست مایه انبساط خاطر جمع شدم...اما بیت بعدیو از حافظ خوندم و مورد تأیید و تحسین مجری قرار گرفت و بعد هم کمی درباره دانش آموخته عاقل افاضات فرمودم و حضار در سالن رو از بیانات خودم مستفیذ نمودم که دانش آموخته عاقل کسیه که بدونه بار بزرگی رو دوششه و باید به مردم دنیا خدمت کنه و سعی کنه برای دنیا مفید باشه اونطور که وقتی مرد همه بفهمن که یکی از این دنیا رفت نه اینکه بودو نبودش برای هیچ کس مهم نباشه...

3- روز یکشنبه رفتم دبیر فعلی انجمن علمی زیست رو پیدا کردم. یه پسر جوون از ورودی های 85 که برخلاف م.ن که آدم عصبی و آن نرمالیه، با نزاکت و خوش برخورد بود و بعد از اینکه منو شناخت استقبال گرمی کرد و اعلام کرد خیلی خوشحال میشه که در برنامه های آینده N.G.O راهیان دانش با ما همکاری داشته باشه.

قرار شد روز دوشنبه در جلسه انجمن علمی شرکت کنم تا ضمن آشنایی با اعضای انجمن، درباره طرح نمایشگاه زیست شناسی صحبت کنیم. روز دوشنبه در جلسه شرکت کردم اما دیگه بقیش secret نمیشه بگم. فقط دلم از یه چیزی خیلی سوخت که زمان ما همه از مدیر گروهو رئیس دانشگاهو معاون علمی و ...مرتباً مانع کار میشدن اما حالا وضعیت خیلی فرق کرده یه چیزی حدود 180 درجه و تأسف دومم به این خاطره که حیف شد سنم از این پسرای جدید انجمن که ورودی 85 هستن بیشتره ... اما اشکالی نداره ، مهم تفاهم و درک مشترکه نه؟!....

4- سه تا طرحو باید تکمیل کنم و تا ساعت 9:30 صبح فردا تحویل سازمان ملی جوانان بدم وگرنه  بودجه بی بودجه! اما هنوز هیچی ننوشتم و الانم از 12 گذشته و خیلی خوابم میاد....

  

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 0:6 توسط آلبالو خشکه |


ناگهان چقدر زود دیر می شود...

 

 

 

«حسرت همیشگی»

 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی،

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود دیر می شود !

 

 

امروز صبح داشتم برنامه مردم ایران سلام رو نگاه می کردم که امیر حسین مدرس گفت صبح زود  اس.ام.اس ی به دستش رسیده که درباره صحت و سقم اون شک داشته اما وقتی پیگیری می کنه می بینه واحقعیت داشته و اون خبر، خبر بدی بود، خبر رفتن دکتر قیصر امین پور.

 

 

http://www2.irna.ir/fa/news/view/line-2/8608086801085336.htm

خبر فوت استاد در ایرنا

 

 

http://www.mehrnews.ir/fa/NewsPrint.aspx?NewsID=543050

عکس های استاد، شهریور 86

 

 

http://khat-khatiii.blogfa.com/

خط خطی، در مورد علت فوت و بیماری دکتر امین پور نوشته

 

تعدادی از اشعار دکتر قیصر امین پور...


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 13:33 توسط آلبالو خشکه |


- الان باید برم دانشگاه و یکی از اساتیدو ببینم اما اول صبحی با صحبتای آقای شهیدی، مجری برنامه مردم ایران سلام، احساس کردم وقتشه که همین الان یه چیزایی بنویسم و گر نه بعداً هیچ فایده ای نداره.

2- در ادامه معرفی برنامه های تلویزیونی که چند وقت پیش یه مطلب نصفه نیمه اینجا در مورد نوشتم، برنامه دیگری معرفی می کنم که باید ببینید: مردم ایران سلام، که هر روز صبح از شبکه دو پخش میشه و شاید بشه گفت جز همون معدود برنامه های این رسانه ملیه که ارزش دیدن داره.

یه مطلبی هم در اون پست درباره دکتر الهی قمشه ای نوشته بودم که تموم نشد و موکول کردمش به زمانه دیگه ای که متأسفانه در این پست هم مجالی براش نیست.

3- یکی از موضوعات داغ امروز برنامه مردم ایران سلام، مولوی بود. چند وقتی است در کشور ترکیه که مدفن این شاعر و حکیم بزرگواره که درود و سلام حق بر او باد، افکار باطلی شیوع پیدا کرده مبنی بر اینکه مولانای ما که خودش و آبا و اجدادش در ایران بوده اند به صرف محل آرامگاهش که در ترکیه است و با ندیده گرفتن تمام زندگی و آثار آن بزرگوار، مربوط به ترک هاست و همین خیال باطل که البته با کمال درد و اندوه و تأسف باید بگم به خاطر خصلت اهمال و عدم توجه ما ایرانیان به پیشینیان و آثار گرانبهای گذشتگانمون هست، باعث شده تا اونا در ذهن افکار عمومی دنیا مولانا رو از خودشون بدونن و از مفاخر کشور خودشون معرفی کنن و هر ساله با خرج مبالغ هنگفت براش بزرگترین و با شکوه ترین کنگره ها و سمینارها رو برگزار کنن و میلیونها انسان رو از سراسر دنیا برای آشنایی با مولوی به کشورشون بیارن.

حالا با این اتفاقاتی که افتاده بعضی ها با رگهای برجسته به ظاهر از سر غیرت و عرق ملی و عشق و علاقه به مام وطن و میراث پرافتخار پیشینیان، روی گردنهایشان و در باطن فقط از حیث هم رنگ شدن با جماعت و باز هم از روی نفهمی و ندانم کاری، همانند کودکانی که بر سر اسباب بازیشان که در دست کودکان دیگر می چرخد، داد و فریاد به راه می اندازند و از دیگران طلب کمک می کنند، مولانا مولانا می کنند و باز فراموش می کنند که ممکن است دیر یا زود نظیر همین رویدادها برای دیگر بزرگان این مرز و بوم تکرار شود و کشوری دیگر از گوشه ای دیگر از این دنیا ادعای مالکیت عرفا، دانشمندان، فلاسفه و حکیمان ما را داشته باشد و تا ما مردم آگاه و همیشه در صحنه بخواهیم آگاه شویم، هویتمان را تکه تکه می کنند و به تاراج و یغما می برند.

زمانی که دانش آموز سوم راهنمایی بودم و برای اولین بار در کتاب فارسی با مولوی آشنا شدم، دبیر محترم و خردمندمان که امیدوارم خداوند به ایشان سلامت و طول عمر عطا کنند ، خانم مظلوم حسینی، برایمان گفت که تا همین چندی پیش بودند کسانی که مثنوی معنوی مولانا را با انبر دست بلند می کرده اند و دلیلشان این بوده که مثنوی نجس است!!!!.....همین مثنوی که با نام خدا و با حمد و ستایش حضرت محمد(ص) شروع شده... که در گوشه گوشه ابیاتش آیات نورانی قرآن و کلام خدا و رسولش به وضوح دیده می شود... که هر داستانش با لطافت و ظرافت هر چه تمام تر دنیایی از معرفت، کمال، دانش، خداشناسی، خوبی، نیکی و ... را به ما می آموزد...که خواندنش برابر است با ختم قرآن...

تابستان سال 77 همراه با خانواده به اصفهان، همدان و دیگر شهرهای این کهن دیار سفر کردم که بیشتر از اینکه از دیدن اماکن و ابنیه تاریخی خوشحال شوم، ناراحت شدم و بر دردم افزوده شد.

چطور می شود دید و ساکت ماند، چطور؟ تمام نقاشی ها و مینیاتورها و اتاق موسیقی ساخته شیخ بهایی در عمارت عالی قاپو در زمان انقلاب به دست یک عده آدم بی ریشه که با ذهن بیمارشان می خواستند به ذعم خودشان تمام مظاهر حکومت 2500 شاهنشاهی در ایران را نابود کنند، از بین رفته بود و هیچ فکر نکردند که اگر از دست دو سه نفر از شاهان این مملکت ناراضیند نباید خشک و تر را با هم بسوزانند و تیشه به ریشه تمدن این مردم و این مملکت بزنند... و جای خالی هر کدام از آن نقاشی ها  برای هر توریست و مسافر داخلی تنها یک علامت سئوال بزرگ و بی جواب را به وجود می آورد که چرا هیچ کس از آثار به جا مانده از تمونی بزرگ پاسداری نمی کند... بنای منار جنبان به بازیچه ای برای کودکان و جوانانی تبدیل شده بود که هیچ کدام تا به حال از شیخ بهایی و آثار منحصر به فردش در زمینه معماری نشنیده بودند اما می خواستند خودشان لرزیدن منار را شخصاً تجربه کنند تا بعد ها با افتخار برای دیگران تعریف کنند که خودم منار جنبان را تکان دادم ،تکان دادنی... با هر تکان و حرکت منارهای جنبنده عمارت منار جنبان، دلم فرو می ریخت که اگر خدای ناکرده آسیبی به این بنا وارد شود هیچ کس دانش و اطلاعاتی درباره مرمتش ندارد و این هم مانند دیگر آثار فراموش شده، به فراموشی سپرده می شود ...   

 

باید برم دانشگاه... این مطلب ادامه دارد، منتظر باشید...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 10:26 توسط آلبالو خشکه |


به خاطر اتفاقاتی که در این چند روز اخیر حادث شده باید همین حالا می نوشتم در غیر اینصورت به نظرم ناسپاسی و قدرناشناسی بود در حق کسی که عاشقانه دوستم می دارد، خدایی که تمام وجودم از اوست.

 

خداوندا به نامت قسمت می دهم که لحظه ای مرا به حال خود وامگذاری.

خداوندا همیشه با من باش...نباشد آن روزی که غیر از تو هدف و مقصودی برای خود برگزینم که بسیار دیده ام آن هایی را که به غیر تو دل بسته اند و از تو دورند و هیچ ندارند.

خداوندا زنجیر عشقت را بر دست و پای دلم محکمتر کن و مرا به هر کجا که می خواهی ببر و در این راه پر دام و دانه همراهم باش، همانگونه که تا به حال بوده ای و بگذار بیشتر تو را بفهمم تا بتوانم عاشقانه دوستت بدارم...عاجزانه التماس می کنم که فرصت عاشق بودن را به من ارزانی داری. فرصتی بده تا من هم چون دیگران که دم از عشقت میزنند از آتش بگذرم.

من از این دنیا هیچ چیز نمی خواهم جز تو، عشق تو، لبخند تو، گوشه چشم تو...با من مهرمندانه نجوا کن و سایه عنایتت را از من دریغ مدار که من حاضرم تمام هست و نیستم را با یک اشاره ات فدا کنم.

خداوندا نباشد آن روزی که با کسانی زندگی کنم که تو را جایی بین کوچه پس کوچه های عمرشان گم کرده اند و زندگیشان بی هدف، چون تخته پاره ای به روی امواج از این سو به آن سو می رود.

خداوندا...که مهربانی...که می بخشی...که راهی ...که همراهی...که مقصدی...که امیدی...که مرحمی...که می دانی...که می توانی...که می بینی...که اولی ...که آخری...که از تو ایم ...که بازگشت ما به سوی توست...که عاشقی...نور عشقت را در دل هایی که برای تو می تپند پر فروغ و جاودانه کن و در دل هایی که تاریکند و از این تاریکی و سرگردانی رنج می برند، روشن گردان.

اگر تو بر ما رحم نکنی و ما را نبخشایی پس از چه کسی طلب عفو و بخشش کنیم؟

دنیا برایم ارزشی ندارد آن هنگام که چشمان عشوه گرت و لبخند دلبرانه ات مرا پی خود می برد...این لحظه های ناب عاشقی را از من مگیر و بگذار همیشه در دریای عشقت غوطه ور باشم.

 

خدایا سپاس...که مادر و پدرم تو را می شناسند.

خدایا سپاس...که در دوستانم نشانی از معرفت تو می بینم.

خدایا سپاس...که زبان آسمان، نسیم، ستاره، درخت، آب و گنجشک کوچک لبه پنجره مان را می فهمم.

خدایا سپاس...که هر چه را خواستم از سر لطف به من عطا کردی و آنچه را که باز هم از سر لطف به من عطا نکردی، حکمتش را به من فهماندی و نشانم دادی.

خدایا سپاس...به خاطر تک تک معجزاتی که در زندگیم اتفاق افتاد.

خدایا سپاس...که همه چیز خوب است و همه کس خوب هستند.

خدایا سپاس...که در پس تمام کلمه ها، رفتارها، نشانه ها، راه ها، موقعیت ها، اثری از تو می بینم.

خدایا سپاس...که در همه حال با من هستی.

خدایا سپاس...که از من قطع امید نکردی.

خدایا سپاس...که همه چیز و همه کس را به خاطر من بسیج کرده ای.

خدایا سپاس...که توفیق می دهی آنها را ببینم.

معشوق من، سپاس که آدمی چون من را که هیچ ندارد جز امید قبول از طرف تو، به عنوان عاشقت می پذیری.    

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 14:8 توسط آلبالو خشکه |


فتوبلاگ آپدیت شد:  http://www.albaloophotoblog.blogfa.com

یک شنبه شب با بیدل تلفنی صحبت می کردم، گفت که به خاطر کارای دانشگاه (پایان نامه) سه شنبه یا چهار شنبه، یه روزه میاد مشهد(خب بیدل ساکن مینو دشته دیگه).

اگه بشه ظهر همون روزی که بیدل میاد با جمع بچه های قدیمی ناهار بریم بیرون عالیه...چند وقتی میشه که دور هم جمع نشدیم.

یاد اون قدیما بخیر...یاد روزای خوب اردوها و مسافرت هایی که از طرف دانشگاه می رفتیم، بخیر. یاد اون جمع شاد و صمیمی... اون بگو بخندها.... اِستُپ هوا و 7 خبیث و حکم و چشمک بازی کردن ها بخیر (چه چیزایی که از دانشگاه و از همکلاسیام یاد نگرفتم!)....یاد اون پیاده روی های طولانی...اون شعر خوندنای دسته جمعی بخیر (حالا هیچ کدوممونم یه شعر درست حسابی از اول تا آخر بلد نبودیم که بخونیم ولی خیلی با حال بود)... یاد اون برف بازیا....سرما خوردنا...خیس شدنا بخیر...یاد اون حساب کتابای قبل و بعد از اردو و حرص خوردن و پول کم آوردن و از جیب پول گذاشتن و ضرر کردن بخیر....

یاد اون روزا بخیر که انتخاب واحدمون دستی بود و هنوز اینترنتی نشده بود....از صبح ساعت 7، 7:30 میومدیم تو صف جا می گرفتیم، جا می زدیم، دوستامونو با داد و هوار و جر و بحث با بقیه، میاوردیم تو صف پیش خودمون. اول، صف انتخاب واحد تو دانشگاه، بعد صف واریز پول توی بانک، بعد صف مهر و امضای انتخاب واحد تو دانشگاه، بازم صف واریز پول کتاب تو بانک (بعضی وقتا برا پول یه کتاب آزمایشگاه که 400، 500 تا تک تومن میشد مجبور بودیم 2 کیلومتر تو صف بانک بایستیم) و بعد بازم صف تحویل کتاب تو دانشگاه....قیامتی بود روزای انتخاب واحد و حذف و اضافه.

یاد دو در کردن کلاسا و آزمایشگاها و حلال کردن سه جلسه ی مجاز غیبت آزمایشگاها بخیر. یاد شر بازی و بازیگوشی و پشت سر استاد خندیدن و ریسه رفتن و جلو روش قیافه انیشتن و ارشمیدس به خود گرفتن و تکون دادن سر که : حق با شماست استاد و بنده همرو فهمیدم، بخیر.

یاد مدیر گروه خشک و جدی و بد اخلاقمون آقای رضا.نژاد بخیر که با ما بچه های انجمن خصومت داشت و اصلاً کار فوق برنامه براش معنی نداشت و همش می گفت وقتتونو تلف نکنید، فقط درس بخونید. یادش بخیر که اوایل منو خیلی دوست داشت چون همون ترم اول یه مدل سه بعدی از DNA اشرشیاکلی با قابلیت نشون دادن همانند سازی در حالت سه بعدی براش درست کردم و بردم دانشگاه (البته سالی که دانش آموز پیش دانشگاهی بودم برای اولین بار این مدلو درست کردم و برای تفهیم بهتر درس به بقیه دوستام و دانش آموزا و کمک به دبیرمون برای توضیح بهتر درس بردم مدرسه که دبیرمون نزدیک بود از خوشحالی سکته کنه و همون جا کلی قربون صدقم رفت و بهم نمره داد)  وقتی مدلو دید خیلی مشعوف شد و برای آینده و ادامه تحصیلم نقشه ها کشید اما همش از ترم سوم که عضو فعال انجمن علمی شدم نقش بر آب شد و دیگه استاد تحویلم نمی گرفت.

یاد استاد غیر قابل پیش بینی و خنده دارمون خانم امینیا/ن  بخیر. پسرا رو به اسم کوچیک صدا می کرد، مثلاً وقتی یکیشون بازیگوشی می کرد یا سر کلاس حرف میزد بهش می گفت: اِ...سعیییییییید یا مثلاً  پدرااااااااااااااام.

یاد انجمن و جلسات معارفه بخیر. خودمون برا خودمون جلسه می ذاشتیم، برا هم سخنرنی می کردیم، به هم لوح تقدیر می دادیم و از زحمات هم تشکر و قدردانی می کردیم... یادش بخیر.

یاد همه کی و همه چیز بخیر...دلم برا تک تک خاطرات تلخو شیرین دانشگاه و هم کلاسیام تنگ شده...کاش می شد اون روزا یه بار دیگه زنده شن و همه بچه ها مث قدیما با هم باشن...این بیدل کاری کرد که امروز اساسی خاطراتمو بیل بزنم.

امروز برای اولین بار رفتم داخل ساختمون شماره ۲ دانشگاهمون که هنوز کارش تموم نشده و کارگرها داخلش مشغول به کارن، اما به طور همزمان با تموم شدن بعضی قسمت های ساختمون، بعضی از واحدها مث آموزش و روابط عمومی به اونجا نقل مکان کردن. عجب ساختمونیه، درون و بیرونش غوغاست. خیلی بابتش هزینه کردن اما چه فایده که به درد ما نمی خوره و ورودیهای 86 به بعد استفادشو می کنن. ما که فقط شاهد کم کم ساخته شدنش بودیم و الان که داره به ثمر می شینه دیگه به درد امثال من نمی خوره. خوش به حالتون ورودیهای جدید که جایی که توش درس می خونین واقعاً دانشگاهه نه یه چیز تخیلی که فقط اسم دانشگاهو یدک بکشه.

چه روزایی بود....چقدر شاد بودیم برا خودمون که دانشگاه قبول شدیم واسممون شده دانشجو. چه الکی خوش بودیم ها...

سال 81 در جلسه معارفه ای که برای ورودیهای 81 در سالن اجتماعات دانشگاه (نماز خونه ای که به سالن اجتماعات تغییر شکل داده بود) و با حضور خانم دکتر طا.لبی برگزار می شد شرکت کردم. همونجا بود که ایشون قول داد که در محوطه پشت دانشگاه ساختمانی احداث میشه که تا مهر 82 به بهر برداری میرسه و تمام کلاسهای تئوری و عملی به اونجا منتقل میشه، اما الان که مهر 86 رو به اتمامه هنوز این ساختمون کارش تموم نشده و کمه کم یک ماهه دیگه کار داره تا رسماً افتتاح بشه.

بعد از اون رفتم ساختمون شماره 3، که یه هفته س در طبقه پایینش (زیر زمین یه جورایی) سلف سرویس راه اندازی شده و بالاخره ما نمردیم و اومد اون روزی که دانشجوهای پیام نور هم از غذای گرم سلف برخوردار بشن. منم برا اینکه غذای سلف نخورده از دنیا نرم رفتم یه ژتون برا یکشنبه هفته دیگه که تا ظهر کلاس دارم گرفتم، تا ببینم چیه این غذای سلف که دانشجوهای دیگه داشتن اما ما تا حالا ساندویچ می خوردیم! 

خیلی دلم برا خودم و هم دوره ای هام و اونایی که قبل از ما اومدن و رفتن و فارغ التخصیل شدن، سوخت. آخه ما کجا درس خوندیم و این بچه های جدید کجا درس می خونن! ما چی کشیدیم و چه شرایطی داشتیم و این ورودیهای جدید چی!

از دوره لیسانس که خیری ندیدم. اگه خدا بخواد و ارشد یه جای خوب قبول بشم، فکر کنم تازه معنای دانشجو بودنو بفهمم.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 21:22 توسط آلبالو خشکه |


داشتم سرچ می کردم که سایت اینترنتی "هفتیمن جشنواره نشریات دانشجویی کل کشور" رو  پیدا کنم که این سایت آموزنده و جالبو پیدا کردم (این جا نیست، یه کم برین پایینتر، همشو گذاشتم). همه جور اطلاعاتی داره و فکر کنم دانشجوهای زیست مث من خیلی از این لینک ها استقبال کنن مخصوصاً از اطلس های ویروس، باکتری، انگل و قارچ شناسی.

 

امروز تو دانشگاه از یکی از بچه ها در مورد جشنواره پرسیدم که گفت مراسم افتاده به بعد از ماه رمضون و گفت برای اطلاعات بیشتر برو تو سایت دانشگاه علوم پزشکی ساری.

اما آخر یه چیزی حل نشد: بالاخره بعد از کلی کنکاش و جستجو آخرش نفهمیدم که کجا نوشته تاریخ جشنواره عقب افتاده؟!؟!؟!

 

ضمناً نوید می دهم که در آینده ای نه چندان دور یه سری برنامه خوب و درست و حسابی در مورد موبایل میذارم اینجا. آخه چند وقتیه شدیداً دنبال این جور کارام اما هنوز کاملاً یافته هامو سر جمع نکردم اما در اسرع وقت اینکارو می کنم و شما شاهد نتیجش خواهید بود

 

www.irteb.com

پایگاه جامع اطلاع رسانی پزشکان ایران

 

 

http://asp.irteb.com/lifetime/lifetime.aspx

محاسبه طول عمر

 

 

http://asp.irteb.com/diet/yourinfo.aspx

محاسبه قد و وزن ايده آل

 

 

http://www.irteb.com/vaccin/index.htm

واكسيناسيون

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/index.htm

اطلس و گالری عكس ها و تصاوير پزشكی

 

 

 

http://www.irteb.com/bimariha/index.htm

بانك اطلاعات بيماريها

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/skinatlas.htm

اطلس پزشكی منحصر به فرد بيماريهای پوست

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/atlasbimariha.htm

اطلس رنگی بيماريها

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/tashrih.htm

تصاوير عناصر تشريح شده بدن انسان

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/bacteryatlas.htm

اطلس باكتری شناسی

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/viroosatlas.htm

اطلس ويروس شناسی

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/fungiatlas.htm

اطلس قارچ شناسی

 

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/parasitatlas.htm

اطلس انگل شناسی

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 22:53 توسط آلبالو خشکه |


 می شمارم:

 ۱ روز، ۲ روز، ۳ روز، ۴ هفته، ۵ هفته، ۶ ماه، ۷ ماه، ۸ سال، ۹ سال، ۱۰ سال....

عادت کرده ام به شمردن اما خسته ام شده ام.

نمی دانم تا کی می توانم بشمرم؟ ۱۰ سال، ۲۰ سال، ۳۰ سال؟

بعضی از چیزها آنقدر روشن و در عین حال غیر ممکن است که حتی از آرزوی اتفاق یک معجزه هم خجالت می کِشی!

گیج و مبهوتم. نمی دانم شمردنم از روی عادت است یا امید به فردا؟

اما می دانم که سالهاست که می شمرم...1روز، 2روز، 3 روز....

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 17:15 توسط آلبالو خشکه |


در راستای اهداف در نظر گرفته شده برای برنامه دوم توسعه در امر وبلاگ نویسی بر آن شدیم تا چند مطلب مفید در رابطه با کارشناسی ارشد زیست شناسی در وبلاگ بگذاریم باشد تا خدای عزو جل و والده مکرمه محترمه و همچنین شما خوانندگان گرامی از این نگارنده حقیر سراپا تقصیر خوشنود گشته و این تحفه ناچیز را از این بنده کمترین پذیرا باشید.

 

 

اضافه شده در ساعت 22:56

چند روز پیش از طرف سازمان ملی جوانان دعوت شدم که امروز ساعت 4 در جلسه جشنواره ngo ها و در ضیافت افطار بعد از جلسه، شرکت کنم.

صبح با مهین (یکی از دوستان و هم دانشگاهیام که مث من دبیر ngo بوده و هست) تماس گرفتم که اگه تو میری منم بیام که اونم همین شرطو گذاشت و قرار شد علیرغم سرماخوردگی بنده، در این جلسه شرکت کنیم.

از جلسه زیاد نمیگم چون مثل همیشه پر بود از وعده و وعیدهای تو خالی که ما اِل می کنیم و ما بِل می کنیم و فلان بودجه می دهیم و بهمان مساعدت همی به عمل آوریم...اما امان از کلمات که در مقام گفتن آسان بنماید ولی هنگامه عمل که فرا رسد گویی افراسیاب مشکلات در میدان نبرد همآورد می طلبد و نیست رستم دستانی که به سویش بشتابد که اینان فقط در وادی رجز اوستادند و گاه عمل...باقی این مطلب باشد در فرصتی دیگر که مجال این گونه شکوه ها و گلایه ها این جا نیست و همچنین از حوصله نگارنده نیز خارج است.

وقتی رسیدم یکی دیگه از دوستامو (س) هم اونجا دیدم. فهمیدم که اونم 3، 4 ماهیه که یه ngo تأسیس کرده و داره در مورد یه اختراع یا یه کشف یا یه چیزی تو این مایه ها کاره میکنه البته اینا رو از خودش نپرسیدم ولی در خلال صحبتهای دکتر عصارنیا رئیس سازمان که اشاره کوچکی به کار دوستم س کرد فهمیدم. من فقط بعد از جلسه ازش پرسیدم که اعضای گروهتون از بچه های دانشگاهن یا نه که س گفت نه آشنا نیستن از همکارامن، حالا قسمت جالب ماجرا اینجاست که س از من پرسید تو اینجا چی کار می کنی؟

خیلی تعجب کردمو گفتم خب من دبیر جمعیت ... هستم مگه یادت نیست؟ س هم خیلی راحت گفت نه، شما کِی شروع کردین؟ باز با تعجب بیشتری گفتم س واقعاً یادت نمیاد؟ 3 سال پیش...دانشگاه...مراسم داشتیم...رأی گیری کردیم تازه س (این یه س دیگه اس با اولی اشتباه نگیرین) هم که دوست صمیمی خودت بود تو انتخابات رأی آورد و یکی از اعضای علی البدل شد، و س همچنان گیج منو نگاه می کرد. دیگه حوصله مو سر برد. برگشتم پیش مهین و کمتر باهاش حرف زدم.

حالا قسمت جالبتره ماجرا اینجاست که س از هم رشته ای های خودمه و ورودی 80 و با هم دوست بودیم، نه صمیمی اما سلام و علیکی با هم داشتیم.

نمی دونم چرا بعضیا اینجورین؟ فراموشکار و خنگن یا خودشونو می زنن به فراموشی و جوری باهات برخورد می کنن که انگار دفعه اولیه که تو عمرشون دارن می بیننت و اصلاً به جا نمیارنت، خیلی جالبه والا.

نمی دونم شایدم من زیادی همه چی یادم می مونه و بهتره از این به بعد که کسی رو دیدم جور دیگه ای باهاش برخورد کنم ،سر سنگین و بی تفاوت درست مثل خودش.

شنبه خودم یا یکی از دوستام باید بریم سازمان ملی و دفترچه فرم ها رو بگیریم و طرحامونو توش بنویسیم، ببینم این پولایی که بابت چاپ نشریه و غیره... از جیب مبارک بنده پر کشیده آیا به آشیانه باز می گردد یا خیر؟ قول دادن به طرح های خوب و جدید تا سقف 2 میلیون کمک کنن البته تومان.

الان اگه مامانم اینا رو بخونه و احیاناً جلو بابام بگه تیکه بزرگم گوشمه...باز میگن: مگه تو درس نداری؟؟؟؟ مگه کنکور نداری؟؟؟؟ همش برو سر خودتو یه جوری بند کن. حالا هی من قسم آیه بیام که بابا به پیر به پیغمبر درسمم می خونم، اما...

 

1- این لینکو امروز پیدا کردم، خیلی جالب و مفیده و تمام اطالاعات آزمون علوم پزشکی که فکر کنم اواخر اردیبهشت با خرداد هر سال برگزار میشه رو داره.

http://dme.hbi.ir/payeh/Akhbar/arshad/index.htm

راهنمای آزمون ورودی دوره كارشناسی ارشد ناپيوسته رشته های گروه پزشكی

سال تحصيلی 87-86

 

 

2- فهرست زیر اسامی منابع مورد نیاز برای داوطلبان کنکور کارشتاسی ارشد زیسته. این فهرستیه که بیشتر سایتهایی که بهشون مراجعه کردم ، توصیه کرده بودن.

اما خودم چند تا کتاب دیگه هم به این لیست اضافه می کنم (با رنگ آبی) که امیدوارم مورد توجه قرار بگیره. نا گفته نماند که تعداد کتبی که جز منابع آزمون ارشد به شمار میان زیاده اما مهم اینه که شما چه جوری بخونین.

 

زبان انگلیسی:

زبان تخصصی:  بسته آموزشی سنجش - زبان عمومی:  1- لغت : TOEFL ، 504 absoluely essential words ،   و 2 - گرامر : TOEFL Longman  -  زبان تخصصی زیست شناسی، تألیف و گردآوری: دکتر مهرداد لاهوتی، دکتر جواد بهار آرا و مهرداد رستم پور، انتشارات سخن گستر

 

سلولی و مولکولی:

بیولوژی سلولی و مولکولی (لودیش) ، 2- بیولوژی سلولی و مولکولی (آلبرت)  ، 3- زیست شناسی سلولی و مولکولی (سنجش) ، 4- زیست شناسی سلولی و مولکولی، تألیف دکتر احمد مجد و  دکتر سید محمد علی شریعت زاده، نشر آییژ، کتاب برگزیده زیست شناسی هفدهمین دوره کتاب سال جمهوری اسلامی ایران

 

ژنتیک:

ژنتیک (سنجش) ، 2- مجموعه تست های ژنتیک و بیولوژی مولکولی جلد اول (مجتبی سهرابی- انتشارات امید-1382) ، 3- درسنامه ژنتیک (زیر نظر دکتر سیدنا)

 

بیوشیمی:

بیوشیمی (شهبازی-ملک نیا) ، 2- بیوشیمی (لنینجر) ، 3- بیوشیمی استرایر سه جلدی، ترجمه: گروه مترجمین خانه زیست شناسی، ویارستار نهایی: دکتر خسرو خواجه، ناشر: خانه زیست شناسی، 4- بیوشیمی (دولین) ، 5- بیوشیمی (سنجش)  6- ضروریات بیوشیمی نوشته دکتر محمد رضا محمدی

 

میکروبیولوژی:

میکروبیولوژی (زینسر) ، 2- میکروبیولوژی عمومی (دکتر ملک زاده) ، 3- میکروبیولوژی پزشکی (جاوتز) ، 4- میکروب کاربردی (کروگر) ، 5- میکروب محیطی (شایسته سپهر) ، 6- میکروب غذایی (فرازیر) ، 7- ایمونولوژی (دکتر محمد وجگانی) ، 8- ویروس شناسی (دکتر ناطق) ، 9- قارچ شناسی پزشکی (دکتر امامی وهمکاران)

 

بیوفیزیک :

بیوفیزیک (سنجش تکمیلی)

 

گیاه شناسی :

گیاه شناسی پایه (احمد قهرمان) 2 جلد ، 2- زیست شناسی گیاهی ویژگی ها و رهبردهای تکاملی گیاهان (احمد مجد) ، 3- سیستماتیک گیاهی (حسن دیانت نژاد)

 

فیزیولوژی گیاهی :

فیریولوژی گیاهی (حسن ابراهیم زاده) 4 جلد ، 2- فیزیولوژی گیاهی (تایز - زایگر) 2 جلد

 

جانورشناسی :

جانورشناسی عمومی (دکتر طلعت حبیبی) ، 2- بافت شناسی انسانی پایه (دکتر محمد صادق رجحان) ، 3- جانور شناسی مهره داران (محمد درویش) ، 4- جنین شناسی (کاظن پریور)

 

فیزیولوژی جانوری :

 فیزیولوژی پزشکی (گایتون)

 

 

۳- با تشکر از جناب آقای احمد اسماعیلی طاهری،

کلیه مطالب زیر از http://hamzisty.persianblog.ir/ گرفته شده است.

 

 

مطالبی در مورد آمادگی برای کنکور کارشناسی ارشد:

این مطالب در جهت کمک به آمادگی دانشجویان دوره کارشناسی برای آزمون کارشناسی ارشد و بویژه برای دانشجویان زیست شناسی نوشته شده است. مطالب این نوشته برگرفته از تجربیات شخصی و مطالعات نگارنده است از اینرو از دانشجویان محترم درخواست  می شود ضمن مطالعه  این مطالب با سایر افراد مطلع نیز مشورت نمایند  و از برایند این اطلاعات  براساس تشخیص خود راهکارهای  مناسب برای موفقیت خود را جستجو نمایند.

موفقیت تک تک شما عزیزان را در طی مدارج عالی علمی از درگاه ایزد متعال خواهانم .

احمد اسماعیلی طاهری – عضو هیات علمی گروه زیست شناسی دانشگاه زابل.

 

مقدمه:

ورود به دوره کارشناسی ارشد معمولاً فرصتهای  استخدامی  بالاتری در اختیار افراد قرار می دهد و امکان شکوفا شدن استعدادهای فرد را بطور گسترده تری فراهم می کند. از اینرو بسیاری از دانشجویان  دوره های کارشناسی...


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 13:43 توسط آلبالو خشکه |


پنج شنبه غروب می خواستم وبلاگمو حذف کنم.

آره می خواستم از خیرش بگذرم و حذفش کنم اونم به دلیل انتقاهای تند مامان از این طرز نوشتن و روشی که پیش گرفتم.

نمی دونم چی شد که حرف به اینجا رسید...آها داره یادم میاد... مامان از این که من وقت خودم و یه عده بنده خدا رو هدر میدم و همش چرت و پرت می نویسم شکایت داشت و می گفت این چیزایی که می نویسی یعنی چی؟ به چه درد مردم می خوره؟ چه مشکلیو حل می کنه؟ چه کمکی می کنه؟ و همین طور ادامه می داد و اساسی وجدان منو دچار عذاب کرد و البته احساساتم رو جریحه دار.

مامان می گفت خیلی ها هستن که تو وبلاگشون دستور طبخ غذا میدن و یا آموزش بافتنی و با همین کار به ظاهر بی اهمیت نیاز یه عده خانومای خونه دار رو مرتفع می کنن...اما تو چی؟ هیچ مطلب به درد بخوری نداری که بشه ازش استفاده کرد!

خلاصه...هیچی نگفتم اما خیلی بهم برخورد. رفتم که دیگه وبلاگو حذفش کنم و خیال خودم و همه رو راحت کنم اما نشد و سیستم بلاگفا همش از کلمه عبورم خطا می گرفت و می گفت اشتباهه. از خطایی که می گرفت تعجب کردم آخه من چند لحظه قبل با همون کلمه عبور وارد شده بودم اما برای حذف کردن وبلاگ با مشکل مواجه می شدم.

منم با اینکه حذف وبلاگ برام خیلی سخت بود (درست مث اینه که آدم بخواد...نمیشه گفت بچه اش...مثلاً بخواد حیوون خونگی دست آموزشو بکُشه! خیلی دردناک بود) اما سرسختانه تلاش می کردم جوری که ۷ بار سعی کردم و به هر ترفندی که می دونستم واصل شدم تا وبلاگو حذف کنم اما نشد که نشد.

دیگه از خیرش گذشتم و حس کردم که شاید بهتره حذفش نکنم. شاید باورتون نشه دفعه پنجم ، ششم و هفتم چه حالی داشتم. وقتی رو کلمه حذف وبلاگ کلیک می کردم چشمامو می بستم و فکر می کردم الان که بازشون کنم و مشکل سیستم برطرف شه و وبلاگ حذف شده باشه باید چی کار کنم؟

اما هر چی بوده گذشته و وبلاگم صحیح و سالم سر جاشه.

منم تو روز گذشته فکر کردم و دیدم حق با مامانه و بیخود ناراحت شدم. بهتره به جای حذف وبلاگ کاری کنم تا وبلاگ متفاوت و مفیدی ارائه بدم و یادم باشه که در مواجه شدن با مسائل سخت اونا رو حل کنم نه اینکه صورت مسئله رو پاک کنم. بعضی وقتا یه انتقاد شدید لازمه تا آدم به خودش بیاد و ببینه داره چی کار می کنه!

پس انشاالله از این به بعد شاهد تغییراتی به سمت کمال و تعالی در مطالب و نوشته های شخصی من خواهیم بود. البته از مامانم هم انتظار دارم با ایده های جالب و خوبش کمکم کنه.

لازم به ذکره این وبلاگ تا حالا جایی بوده برای خاطرات روزانه و موضوعاتی که گهگاه ذهنمو مشغول می کرده نه بیشتر.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 0:14 توسط آلبالو خشکه |


شنبه ساعت 9 شب:

رفتم یه چایی ریختم آوردم کنار کامی جان دو تایی با هم بخور… نه یعنی خودم نوش جان کنم بلکم یه کم این سر دردم… سر درد که نه، یه کم چشام و سرم احساس سنگینی میکنه، بهتر بشه. همشم تقصیر این برنامه خوب ماه عسله که قبل از اذان از شبکه 3 پخش میشه. هر روز هم نمی بینمش اما هر وقتم دیدم عجیب روم تأثیر گذاشته و بیشتر از اون اشکمو درآورده.

وقتی چایی رو گذاشتم کنار دستم، هنوز جمله اولو تایپ نکرده بودم که دوستم زهره زنگ خونه رو زد. ظهر باهام تماس گرفتو گفت که حدود ساعت 9 میاد و CD بازی chicken invaders 2 رو ازم می گیره ببره رو سیستمش نصب کنه تا برادر کوچیکش بازی کنه.

بیچاره جا خورد وقتی قیافه منو دید. گفت: ببخشید خواب بودی؟

-          نه!

-          پس چرا چشات اینقد پف کرده؟

-          آها...تقصیر این پسره احسان ِ، فامیلشم نمدونم چیه علیزاده، علیخانی!  با این برنامه ماه عسلش (( توضیحات مربوطه: شک داشتم که فامیلش چیه؟ رفتم آشپز خونه از مامان پرسیدم. مرسی))

-          برا چی؟

-          آخه بس که برنامه قشنگو جذابو پر محتواییه. نشد من یه بار این برنامه رو ببینم آخرش به این حالو روز نیفتم.

-          (در حال خنده) خدا نکشد دختر، فکر کردم چی شده!

 

CD بازیم نتونستم براش پیدا کنم. امشب پیدا می کنمش فردا که رفتم دانشگاه می برم براش.

 

می خوام دو تا برنامه خوب که ارزش دیدن دار رو بهتون معرفی کنم که در واقع یکیشو معرفی کردم: ماه عسل. من به محتوای یه برنامه نگاه می کنم نه به مجریش و ادا و اطوارهایی که درمیاره، نه که نحوه اجرا مهم نباشه ها نه...ای برادر قصه چون پیمانه است/ معنی اندر وی مثال دانه است ، بیت دومش هم یادم نمیاد ببخشید...اما اگه موضوع جذاب باشه و ارزش دیدن داشته باشه تمام ضعف های کارو می پوشونه و نمیذاره زیاد به چشم بیان.

در مورد این برنامه هم به همین صورته. (چاییم سرد شد. تا آب حوض نشده بخورمش. ای بابا ....این میوه ممنوعه هم شروع شد. می خوام برم ببینمش اما شاید بعد که برگشتم رشته افکارم از دستم در بره و بقیشو زیاد خوب ننویسم. خب ما که فعلاً رفتیم...)

 

...برگشتم. سرم هم خوب شده دیگه. خب، کجا بودم ....داشتم از برنامه ها و نحوه اجرای مجری ها می گفتم. مثلاً همین آقای علیخانی یا عمداً یا سهواً داره ادای فرزاد حسنیو در میاره. اگه دقیق بهش نگاه کنین می بینین حتی نفس کشیدن و حالت چشاشم سعی میکنه کپی برابر اصل و حتی بهتر از اصل  فرزاد حسنی باشه. حالا یکی نیست بگه بابا خود بودن زیبا بودن و بهترین بودن است، یا مگه فرزاد حسنی کی بوده؟

حالا خیلیا این وسط چی کار می کنن؟ می بینن که مجری حسنی، علیخانی یا x یا y، دیگه کلاً قید اون برنامه رو می زنن و به هر کی برخورد میکنن که اون برنامه کذایی رو می بینه، به سلیقه و نظرش توهین میکنن و میگن فلان برنامه هم برنامه است تو می شینی پاش؟ ارزش نداره...وقتتو تلف نکن...اما غافل از اینکه ما می تونیم به غیر از ایراد گرفتن از عوامل اجرایی به محسنات برنامه هم گوش چشمی داشته باشیم و به اندازه فهم خودمون ازش بهره مند بشیم.  

خلاصه کلام اینکه اگه تا حالا ماه عسل رو ندیدن حتماً یا بار ببینین، به دیدنش می ارزه.

برنامه خیلی مفید دوم برنامه اییه به نامِ: باز هم زندگی که پنج شنبه شب ها حدود ساعت 23:20 از شبکه 4 پخش میشه و مجری و تهیه کنندش هم بیژن بیرنگِ و هر دفعه با مهمون یا مهمونای خاصی که به برنامه دعوت میکنه آدمو غافل گیر می کنه.

بعد از برنامه باز هم زندگی، سخنرانیه دکتر الهی قمشه ای پخش میشه که بس دیر میذارنش معمولاً از نیمه به بعدش رو در خواب گوش می کنم. قدیما ساعت 23:20 مخصوص دکتر قمشه ای بود، اما نمی دونم مگه این انسان به این نازنینی به جز حرف چی میزنه...

 

ادامه دارد..... 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 13:55 توسط آلبالو خشکه |


خیلی حرفا دارم که بگم:

جواب سخن رانی بیدل خان (اصلاً تقصیر منه که نوشته هاتم ویرایش می کنم، از این به بعد خودت همه رو ویرایش می کنی و بدون غلط املایی و غلط دستوری و نگارشی و با فونت خوب و سایز مناسب میذاری رو وبلاگ و اگر غیر ازین باشه به محض رویت حذفش می کنم، اَه چرا اینجا از این آیکون های عصابانی و از کوره در رفته نداره؟؟؟؟  ((فکر می کنین الان خوب حالشو گرفتم و خوب ترسوندمش نه؟))، بعد تو اینجوری مزدمو میدی! باشه دارم برات همکار محترم!)، اتفاقاتی که دلم می خواد بگم براتون و ....که حالا وقتشو ندارم.

 

قالب وبلاگ چطوره؟ خوبه یا نه؟ راستش دیگه حالم بد میشد وقتی به اون قالب سبزه نگاه می کردم.

فعلاً اینا رو داشته باشین تا برگردم.          
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 21:45 توسط آلبالو خشکه |


سلام

خیلی وقت بود حال و حوصله وبلاگ نویسی نداشتم ، منی که عاشقه نوشتن بودمو هستم، احساس کردم که دوست دارم ننویسم . یه عاشقم گاهی وقتا احتیاج داره با خودش تنها باشه، نه؟

تو این مدتی که نبودم اتفاقات خیلی زیادی افتاد که دیگه دقیقاً یادم نمیاد و گفتنش بعد این همه وقت لطفی نداره .

 

مهمترین اتفاق اینه که دیگه کسی نیست که آدرس وبلاگ منو نداشته باشه !!!!  لو رفتم اساسی !! مامانمو خواهرمو دوستامو ...درو همسایه و بچه  های دانشگاهو ...حتی خواجه حافظم نمی تونه ادعا کنه که تا حالا بی خبر مونده ....حالا چی کار کنم ؟ راهه چاره چیه ؟ خب بابا ! منه بدبخته بیچاره بینوا ! یه جایی می خواستم بیام دو کلام درد دل کنم و سبک شم ...اما حالا کارم به جایی رسیده که می مونم چی بنویسم ؟ نکنه فلانی خوشش نیاد ! نکنه فلانی برداشت بدی کنه ؟! آخه بابا جون من از تو کل دنیای حقیق و مجازی شما ، فقط همین یه وجب خاک اینترنتو می خواسستم که 6 دنگ ماله خودم باشه اما اونم ازم گرفتین ! اول فکر کردم برم یه وبلاگ دیگه ، یه جای دیگه...اما از این همه در به ردی خسته شدم که همش اسباب و اثاثیه رو کولم باشه ، از این وبلاگ به اون وبلاگ . هم اینکه از موش و گربه بازی خسته شدم ، هر جایه دیگه هم برم ، روز از نو روزی از نو ، بعده چند وقت لو میرم .

اما حالا که همه میدونین من چه کسی هستم و شاید در آینده یه جورایی تو روز نوشت های من دخیل شدین ، بعداً اگه چیزی در موردتون نوشتم جنبشم داشته باشین و بدونین اینا خاطرات و دل نوشته هامه ، همون طور که من جنبه دارم و حالام که همه منو میشناسین بازم همون روال قبلو ادامه می دم و انگار نه انگار که وبلاگم لو رفته.

 

از پارسال مرداد که سرما خوردم اونم شدید و کارم به دکتر کشید ، دیگه هیچ نوع دارویی مصرف نکرده بودم ، حتی یه مسکن ساده . پیش خودم فکر کردم دیگه هیچ دارویی مصرف نکنم و ببینم چقدر دووم میارم . اما دریغ از این حساسیت های فصلی که 4 سالیه گرفتارم کرده . از اول بهار تا حالا هر جور بود مبارزه کردم و قرص نخوردم اما پنجشنبه ای بد جور اعصابمو ریخت به هم و مجبورم کرد یه لورا تادین بخورم (از اون روز تا حالا شده 3 تا ).خیلی ناراحت شدم . رکوردم یک سال و یک ماه بود، اما خراب شد. باز دوباره باید از اول شروع کنم و رکورد قبلیمو بزنم . کسی حاضره با من مسابقه بده ؟

 

امروز یه چیزی خوندم حسابی اعصابو روانمو ریخت به هم رفت پی کارش . جوری که بعداز ظهری که یه ساعت دراز کشیدم همش ذهنم درگیر بود و ناراحت بودم . لایحه حمایت از خانواده . اینقدر حرص خوردمو ناراحت شدم که دیگه نتونستم کامل بخونمش ، فقط خلاصه بگم که با این لایحه و عدم منع قانونی  برای مردان در جهت تعدد زوجات ، فاتحه بنیان خانواده خونده شد رفت .

سید ابراهیم نبوی ، یه شعر طنز در این باره نوشته که آدم گریش میگیره وقتی می خوندش :

 

 

شلوارهای تکراری قانون؛

اين منم
زنی تنها
و اين هم شوهرم
مردی تنها
و اين هم خواهرم است
زنی تنها که با شوهری تنها و بچه هايی تنها زندگی می کند.
 
اما ديروز
زمانی که ساعت هشت بار نواخت
و 270 نماينده روي صندلي هاي سبزشان نشستند
و 25 مرد که شلوارهاي شان تکرار می شد
در اتاقی که مردان بر آن حکومت می کنند
تصميم گرفتند تا تصميم بگيرند
قرار شد هيچ زنی ديگر تنها نباشد
و از فردا زنها به جای اين که تنها باشند
دو تا باشند
و سه تا باشند
و چهار تا باشند
و مردان به اندازه ای که وسع شان می رسد
بتوانند زنانی را که وسع شان نمي رسد
از تنهايی در بياورند
و امروز
قرار است در شناسنامه مردانی که
تنها نيستند و شلوار های شان
هر سال تکرار مي شود
فهرستی بنويسند؛ مينا، مريم، پانته آ، صغرا
تا ديگر هيچ زنی تنها نباشد
فردا
مردانی که تنها نيستند
به فکر زنهای تنها هستند
و قانون شلوارهای شان را تکرار می کند.
در کوچه باد مي آيد
و باد می تواند سرنوشت تو را عوض کند.
و باد می تواند قانونی را عوض کند
بادی که در هوا می پيچد
و يا در شکم مردانی که
شلوار های شان تکرار می شود
ما قرار است جلوی مجلس برويم
و قرار است مردانی که چندين شلوار را
در روياهای شان هر روز تکرار می کنند
و هر روز شلوارهای تازه را
روی شلوار لکه دار پيشين می پوشند
و شلوارهای شان چندين جيب دارد
و جيب های شان پر از پول است
جلوی مجلس بيايند و ما را کتک بزنند
و از تنهايی دربياورند
ما زنهای تنها را
از فردا
در شناسنامه مردانی که تنها نيستند
نام زنانی که تنها هستند را می نويسند
مردانی که
شلوارهای شان تکرار می شود
نام زنان را روی شلوارهای شان می نويسند
نام ها تکرار می شود، مينا، مريم، پانته آ، صغرا
آنان همه نام ها را ثبت می کنند
و ديگر هيچ زنی تنها نيست
و ديگر هيچ فصلی سرد نيست
آنها به زور کانون خانواده را گرم می کنند
و برای گرم کردن ممکن است تو را هم آتش بزنند
ما اعتراض می کنيم
ما از شلوارهايی که تکرار می شوند می ترسيم
و می خواهيم به تکرار شلوارها اعتراض کنيم
ما خواهيم آمد، زنانی تنها
در مقابل مجلسی که
مردانش دنبال شلوارهای تازه می گردند.

 

هنوز دقیقاً نمی دونم که این لایحه تصویب شده ، یعنی قانون شده یا نه ؟(ولی فکر نمی کنم ، اما خیلی ناراحت بودم  ،حوصله بیشتر خوندن و بیشتر فهمیدن و بیشتر غصه خوردنو نداشتم ) اما اگرم نشده باشه با رأی من و تو نظر هیچ کس بر نمی گرده . اما رأی دادن و اعلام کردن مخالفت حدالقل مزیتش اینه که تعداد مخالفا معلوم میشه و اونایی که باید ، حساب کار دستشون میاد .

این لینکای زیرو حتماً ببینید .

 

http://www.meydaan.org

میدان زنان

 

http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=330&cid=53

متن کامل لایحه حمایت از خانواده

 

http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=356&cid=53

اميال جنسی مردان، اميال جنسی زنان: بررسی تفصيلی تعدد زوجات؛ زهرا سعيد زاده

 

http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=353&cid=53

گفتگو با سخنگوی قوه قضاييه و شادی صدر درباره لايحه حمايت از خانواده : «يکپارچه ‌سازی قوانين» يا «حمايت از خانواده مردسالار»؛ مليحه محمدی

 

 

و در آخر این لینک فوق العاده مهم :

http://www.meydaan.org/news.aspx?nid=499

 نظر بدهيد: لايحه حمايت خانواده: آری يا نه؟

 

 

 

دیروز اطلاعیه فستیوال ستاره های کیشرو دیدم. یه جشنوارس برا وبلاگ نویسا . اولش ذوق کردمو خوشحال شدم . اما وقتی رفتم و فرم ثبت نامو دیدم از خیرش گذشتم . راستشو بخواین بیشتر ترسیدم . همه اطلاعات شناسنامه ای آدمو میخوان برا یه مسابقه ، که چی بشه ؟ بعد با خودم فکر کردم شاید بیشتر شبیه یه تله باشه و میخوان به مدد جوایز رنگارنگ هویت اصی وبلاگ نویسا رو کشف کنن ( باز رفتم رو خط بد بینی به زمین و زمان) . اما گفتم به شما خبر بدم شاید دوست داشتین شرکت کنین.

 

 

و اینم آخریشه دیگه ... چند تا اطلاعیه مهم در مورد آزمون کارشناسی ارشد 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 0:40 توسط آلبالو خشکه |


جمعه شب با مینا و محمد  و  سعیده و مرتضی رفتیم طرقبه یه دوری زدیمو چای و شیرینی خوردیم و روی هم رفته خوش گذشت . چند تا از عکساشونم که مربوط به روز عقدشون در حرم بودو  دیدیم .

 

هنوز امتحانام تموم نشده دوباره شروع شدن، امتحانای ترم تابستونو میگم . 7 ، 9 و 12 شهریور امتحان دارم اونم سه تا درس سخت . فیزیولوژی جانوری 3 ، تکامل و انگل ....

 

امسالم که کنکور ارشد یه ماه جلوتر برگزار میشه یعنی از اسفند افتاده به بهمن . دلم عجیب شور میزنه . آخه کنکور ارشد اتفاق مهمی تو زندگیمه خیلی مهم تر از کنکور اولیه که وروردی مقطع  لیسانسه ، خیلی مهم تر . جمعه شب مینا و سعیده برا من دعا می کردن که به زودی زود ازدواج کنم . اما دوست ندارم حالا با سرنوشتم بازی کنم . به همین خاطر به هیچ موردی فکر نمی کنم و می خوام ذهنم درگیر هیچ مسئله ای نشه تا بعد از اعلام نتایج .

منم بهشون (مینا و سعیده ) گفتم: خیلی منو دوست دارین دعا کنین امسال یه ضرب ارشد قبول شم بعدش همه چی خود به خود درست میشه .

خدایا میشه بازم در حقم لطف کنی و یه کاری کنی وسط راه خسته نشم و سرگرم مسئله دیگه ای نشم و بدون دغدغه  درس بخونم ؟؟ می دونم اگرم به زبون نیارمو هیچی نگم بازم تو حواست به منه اما دوست دارم مدام تکرار کنم . اینجوری احساس خوبی پیدا می کنم .

یه جا خوندم « آرزوهایت را جایی یادداشت کن تا یادت نرود چیزهایی که امروز داری ، آرزوها و خواسته های دیروزت بوده اند» . (یه چیزی تو این مایه ها بود . دقیق خاطرم نیست ). چند روز پیش منم داشتم آرشیو وبلاگمو مرور میکردم که به چند مورد اینجوری برخورد کردم . دیدم چیزایی که زمانی آرزوشونو داشتم امروز بهشون رسیدم و شاید اگر وبلاگ و نوشتنی در کار نبود همش فراموش میشد بدون اینکه بفهمم خدا تمام چیزایی که می خواستمو از سر لطف و بخشش و مهربونی بهم داده.

 


 

شماره جدید نشریه ستون آزاد رو از اینجا دانلود کنین.

 

http://sotooneazad.com/1386/05/post_234.php#more

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 13:3 توسط آلبالو خشکه |


سلام . بعد از 11 روز ( غیبت صغری ) دوباره برگشتم . برای این چند روز نبودم دلیل دارم . ذهنم درگیر بود و باید یه جوابی پیدا می کردم . خب ... شروع می کنم :

 

1- آقای یه دوست:

من 4 ساله که میشناسمت و اگه با هر اسمی بیای و کامنت بدی خیلی راحت می فهمم که تویی . از طرز نوشتنت و چیزایی که تو دو تا کامنت ها بهشون اشاره کردی فهمیدم . اگه اون دفعه اولم چیزی نگفتم برا این بود که واقعاً نمی دونستم باید چه جوابی بهت بدم . الانم از کامنتای تو 11 روز میگذره و تو این مدت خیلی با خودم فکر کردم که چی بگم بهت . منو میشناسی، میدونی اگه میخواستم حرف بزنم چقدر طولانی میشد. هزار بار اومدم هر دفعه یه حرفی بزنم، یه بیت شعر به جای جوابت بنویسم، یه متن طولانی بنویسم و ...که باز پشیمون شدم و از تمام اون چیزایی که می تونستم بهت بگم اما دیگه حوصلشو ندارم ، (شایدم دیگه لزومی نداشته باشه که در مورد خیلی چیزا صحبت کنیم چون ناخودآگاه پای یه سری مسائل قدیمی میاد وسط و دوباره روز از نو ....) فقط دو سه تا جمله میگم و امیدوارم که واقعاً آخرین صحبت من با تو باشه و دیگه هیچ وقتم تکرار نشه :

اون شب قرار شد که دیگه با هم هیچ حرفی نزنیم و همه چی تموم بشه . یادت اومد ؟ خواهش می کنم برای اون قول ارزش قائل باش و دیگه به هیچ عنوان و از هیچ طریق با من تماس نگیر و دیگه نوشته های منو نخون. منم همین کارو می کنم همین طور که تا حالا سر حرفم بودم . خداحافظ برای همیشه .

 

2- یه عذر خواهی به خاطر پست روز پنج شنبه که اصلاً سر و ته نداشت . اون روز تو دانشگاه بودم . اتفاقی رفتم تو بلاگفا تا آپ کنم اما یه وبلاگ پیدا کردم در مورد سریال جواهری در قصر . وقتی رفتم توش دیدم هیچی ننوشته و فقط یه کلمه بود .فکر کنم کره ای یا چینی یا یه چیزی تو این مایه ها بود . منم اون کلمه رو تو گوگل سرچ کردم و یه عالمه سایت پیدا کردم که عکس و توضیح و فلش و ویدئو درباره این سریال داشتن . منم از تو اون همه اطلاعات از این فلش خوشم اومد و چون کاری برام پیش اومد و باید می رفتم ، سریع کپی کردمش تو وبلاگ تا شما هم ببینید .

 

3- هفته پیش یه تست خودشناسی دیدم که از یه قسمتش خوشم اومد که الان مینویسمش . شما هم بخونید و جواب بدین و جواباتون یادتون باشه تا چند روز دیگه که  پاسخ سئوالات رو نوشتم جواباتونو با اون توضیحات مقایسه کنید و نتیجه گیری کنید .

 

*به کسانی فکر کنید ، کسانی که شما را بشناسند و برای شما مهم باشند . آن ها را به رنگ های زیر ربط دهید . توجه کنید که افراد تکراری نباشند . برای هر رنگی نام یک فرد.

زرد  ،   نارنجی  ،  قرمز  ،  سفید   ،  سبز  .

 

اگه دوست داشتین برام کامنت بذارین بگین شما چه شخصی رو برا چه رنگی انتخاب کردین .

 

 

4- چهارشنبه 26 اردیبهشت بعد از اینکه رفتم تو جلسات هفتگیمون شرکت کردم ( رجوع شود به پست پنجشنبه 30 فروردین ) و اعصابم که به خاطر بعضی مسائل به هم ریخته بود، دوباره سر و سامون گرفت و راحت شد، اومدم دانشگاه و یه راست رفتم روابط عمومی چون به آقای ج و خانم ط گفته بودم به مرتضی ( مدیر مسئول نشریه و دوستم ) بگین بمونه تا من برگردم . وقتی وارد اتاق شدم علاوه بر آقای ج و مرتضی و چند تا دیگه از دانشجوها یکی دیگه هم بود ، مهدی .ن ، که از بچه های 84 رشته خودمونه و از من کوچیکتره (سال به سال هر چی میگذره بچه ها پر رو تر و وقیح تر میشن و اصلاً کوچیک بزرگیو احترام حالیشون نمیشه . یادمه سال 81 که تازه وارد دانشگاه شده بودم برای بچه های سال بالایی چقدر احترام قائل بودم و تا یکیشونو می دیدم تا کمر خم میشدم و بهشون سلام میکردم . حالام که خودم ترم آخرم زمونه برعکس شده . ترم پایینیا که از کنارت رد میشن با وقاحت هر چه تمام تر بر و بر نگات می کنن و زل میزنن تو چشات تا خودت از رو بری و بهشوت سلام کنی. البته دو نکته رو باید بگم: 1- درسته اکثریت این جورین اما همه یه جور نیستن و بستگی به تربیت خانوادگیشون داره و 2- اوایل خیلی حرص می خوردم اما حالا برام طبیعی شده و تا خودشون سلام نکنن ، منم تحویلشون نمی گیرم) و من از آخرای اسفند 85  سر جریانات نشریه که آقا گند زد و تازه با من بد برخورد کرد و عذر خواهی نکرد دیگه باهاش حرف نمی زنم و اصلاً انگار نه انگار که همچین آدمی رو زمین هست .

اما اون روز تا وارد اتاق شدم اونم یه دفعه نگاه کرد ببینه کیه و من که به همه سلام کردم تا چشمم تو چشاش افتاد یه لحظه فکر کردم که ببخشمش و من قدم اولو بردارم ، به همین خاطر بهش سلام کردم ، اما پسره بیشعور عوضی (ببخشید) به جای اینکه جواب سلام منو بده روشو کرد اون طرف و محل من نذاشت .

اینقدر از دستش ناراحت شده بودم که دلم می خواست برم همچی با مشت بزنم تو دهنش تا دندوناش خورد شه بریزه پسره الدنگ نفهم .

باز اعصابم به هم ریخت و چون هیچ کاری از دستم بر نمیومد دلم میخواست بزنم همه چیو داغون کنم که باز به خودم مسلط شدم و فکر کردم ارزش نداره که بخوام از درسو زندگیم بزنم و تلافی کنم و حالشو بگیرم .من بهمن فارغ التحصیل میشم و دیگه اون وقت و اون حس سابقو ندارم که بخوام خودمو قاطیه یه مشت مسئل بچگونه کنم که چی بشه ؟ وگر نه اگه میخواستم میتونستم سه سوت با کمک بچه های هیئت مؤسس که  البته الان هر کدوم سر خونه زندگی خودشونن و گرفتارن این پسر رو عزل کنیم یا انجمنو منحل کنیم یا تقاضای یه انتخابات دیگه کنیم اما دیگه از من گذشته و در شأن من نیست که بخوام از این کارا بکنم . 

این جوجه موقعی که من رئیس انجمن بود زیر دستم بود و من اشتباه کردم استعفا دادم اومدم بیرون تا به خیال خودم اینا راحت تر کار کنن چون دوره من گذشته بود و دیر یا زود باید می رفتم . اما اشتباه کردم که گذاشتم بعد من رئیس انجمن بشه . اصلاً میدونین چیه هیچ وقت نباید عرصه رو ترک کرد اونم در مقابل پسرا چون زود دچار توهم میشن میگن فلانی کم آورد ( و من هر وقت یه کاریو به پسرا واگذار کردم بعدش پشیمون شدمو گفتم عجب غلطی کردم ، چون خودم مجبور میشدم اون کارو انجام بدم و آقابون هم جو میگرفتشون که چون ما بودیم کارا درست شد ). از آخرای فروردین 84 تا حالا که من استعفا دادم و اومدم بیرون این ابله که خیلیم ادعا داره نتونسته یه کار اساسی برا انجمن و رشته زیست انجام بده و هر چی بوده مربوط به دوره من و فعالیت هایی که انجام دادم و همچنین دوره های قبل از منه . تنها کار شاقی که انجام داده برگزاری سه تا اردو طی دو سال و فروش نمونه سئوالات امتحانی بوده و یه کار مهمی که کرده و به طور کامل فاتحه انجمن زیست رو خونده اینه که دیگه شورای دبیران (که من از اعضای فعالش بودم) و دانشگاه برا ما تره هم خورد نمی کنن و انجمن علمی زیست با اون همه شکوه و اقتدار از چشم همه افتاده و دچار رکود شده نه به طور کل نابود شده .

 

5- از دوستم زهره (الهیات می خونه) یه کتاب گرفتم به نام حقوق خانواده که آشنایی من با این کتاب و علاقمندیم برای خوندنش برمیگرده به اون جلسات هفتگی (بازم رجوع شود به پست پنجشنبه 30 فروردین) .

زهره خلاصه ای از یکی از فصول این کتاب به نام طلاق و مخصوصاً طلاق در کشور ما و کشورهای اسلامی و سایر کشورا برام تعریف کرد که تفاوت فاحشی با هم داشتن . بعدش من علاقمند شدم که خودم بخونم ببینم چی نوشته و کتابو ازش امانت گرفتم .اون شب بعد از اینکه شام خوردم رفتم سر وقت کتاب و اول نگاهی به عناوین انداختم و یکیش به نظرم جالب اومد : باب دوم _ انحلال عقد نکاح  ، فصل اول _موارد امکان فسخ نکاح ، جنون زوجین ، عیوب مرد ، عیوب زن ، و ....

 

یه فکری به نظرم رسید . اگه بشه این صفحات از کتابو تایپ می کنم یا سرچ می کنم پیدا می کنم میذارم اینجا تا همه بخونین . چون گفتنه خلاصه ای از این مباحث برای من که دفعه اولمه دارم از این جور کتابا می خونم سخته . یه کلمه های سختو عجیب غریبی داره تو این کتاب که وقتی تو یه جمله پشت سر هم ردیف میشن نمی فهمم آخرش معنی جمله چی میشه . اما اگه کلی بخوام بگم ، در مورد مردها اگه عیبی داشته باشن زن ها تقریباً هیچ حقی ندارن یا اگه حقیم داشته باشن خیلی موارد سر راهشون هست تا به حق قانونیه خودشون برسن . اما در مورد زنها که اگر خدایی نکرده مثلاً یه جاشون کج باشه ، مرده راحت می تونه طلاقشون بده و بره یکی دیگه رو بگیره. حالا وقتی خود کتابو بخونید بیشتر متوجه میشین .

من که وقتی این چیزا رو خوندم از عصبانیت کتابو پرت کردم یه طرف دیگه که جلو چشمم نباشه (اصل امانت داریو رعایت کردم . خودم یه طرف کاناپه نشسته بودم و کتابو آروم انداختم اون طرف کاناپه یه جای نرم که کتاب دوست جون خراب نشه و از دید منم خارج بشه).

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 13:18 توسط آلبالو خشکه |


*در مورد اون اتفاقی که تو یکی از اردوهای دانشجوییه دانشگاه ما افتاده بود و دربارش نوشتم و قرار بود بیشتر هم بگم نمی تونم دیگه چیزی بنویسم و همش بنا به خواست اون پسر دانشجوییه که گفتم براش حبس بریدن . خودش گفت نمی خواد زیاد این ماجرا همه جا بپیچه چون بهش سخت تر می گیرن . *

 

 

امروز صبح ( شنبه صبح ) یه گزارشی تو صبح بخیر ایران نشون دادن ( فکر می کنم یه سری گزارشه هر روز در یه موردیه) تحت عنوان بهونه . موضوع امروزشون گیر دادن به سرو وضع جوونا ، مدل موشون ، لباسشون ، آرایششون و ...بود . مجری یا همون گزارشگر برنامه هم با یه جوونایی می رفت مصاحبه می کرد که معمولاً از این مدلا تو تلویزیون نشون نمی دن ( ناسلامتی ما داریم تو مملکت اسلامی زندگی می کنیم... اِ ... خب قباحت داره ...زشته دیگه )  . مثلاً یه دختره بود که حین حرف زدن دیگه نزدیک بود مقنعه اش از سرش بیفته و موهاشو  هایلایت کرده بود و پوش داده بود و رو به بالا جمع کرده بود و آریش داشت و با گزارشگره دختر خاله شده بود و خیلی خودمونی باهاش حرف میزد و مرتب تو تو میکرد و افعال مفرد به کار میبرد . یا یه پسریم بود که خیلی سوسولی تیپ زده بود و ...گزارشگر که بهتره بهش بگیم بازیگر تا گزارشگر ، موضوع مصاحبه هاشو به جایی که خودش دلش می خواست می کشوند مثلاً گیر داد به ماهواره ، جالب اینجاست که افرادیم که باهاشون مصاحبه می شد یه جور بازیگر بودن و مث اینکه یه سری مطالب از پیش تعیین شده رو می گفتن و قبل از مصاحبه هم کلی گریم شده بودن و سعی کرده بودن دیالوگ هاشونو خوب بیان کنن .

نمی دونم اینا چه هدفی از ساخت چنین برنامه هایی دارن ؟ بابا جان آخه تیپ زدن و سرو وضع درست کردن و روزی چند ساعت وقت گذاشتن پای آینه مال نوجوون و جوونه . اگه جوونا این کارا رو نکنن که نمیشه بهشون گفت جوون . نمیگم که هر جور دلشون خواست بپوشن و بگردن ، نه ... بلکه می گم نباید از کاه کوه ساخت و مسائل اساسی و بنیادیه یه مملکت رو فراموش کرد و چسبید به یه سری مسائل حاشیه ای و کم اهمیتی که با چند تا راهکار تربیتی کوچولو کاملاً حل میشه و اثری ازش نمی مونه . نمی دونم اینا با این کاراشون چی گیرشون میاد ؟ چرا می خوان جوونای مارو بیکارو علافو بی ارده نشون بدن ؟ نمی گم همچین آدمایی نداریم اما خودتون قضاوت کنین این عده چند درصد کل جوونا رو تشکیل می دن ؟ تازه اگرم باشن و تعدادشونم زیاد باشه باز هم آیینه تمام نمای بی عرضگی دولته و بی کفایتی اونا رو نشون میده که با بلاهایی که خودشون سر همه در میارن باعث شدن این جوونام  اینجوری بشن . چرا هیچکس در مورد گرونی ، بیکاری ، فقر و هزار مورد دیگه گزارش تهیه نمی کنه ؟ اگرم گزارشی باشه از نوع سر هم بندی ، فرمالیته و سر ملتو کلاه گذاشتنه نه موضوعی که به جد در موردش بررسی و تحقیق و پی گیری کنن تا به نتیجه برسه .

این وضعیت بی قیدی و هزار و یک مسئله دیگه که از پیامدهای دین زدگیه، که الان بین جوونا زیاده همش به خاطر فشار های روحی و روانیه که اوایل انقلاب به ما میاوردن . بچه هایی که اون موقع  مهد کودکی و دبستانی بودیم اما انگار تو پادگان بودیم همه چی اجباری بود . شادی ممنوع بود . رنگ روشن و شاد غدغن ...رنگ ها عبارت بودند از مشکی ، قهوه ای سوخته ، سورمه ای ، ذغال سنگی . هیچکس جرأت نمی کرد غیر از اینا رنگ دیگه بپوشه . سر صف مجبورت می کردن یه چیزایی بگی که معنیشو نمی فهمیدی . من خودم تا وقتی رفتم دبیرستان نمی دونستم اون شعارهایی که هر روز سر صف می دادیم یعنی چی . نماز خوندنو اجباری کرده بودن و آنچنان برخورد بدی می کردن و از ترس نمره انظباط و نمره پرورشی می بردنت نماز خونه که حالت ... بابا مسلمونا....نا مسلمونا ...اون که پیغمبر خدا بود اینجوری با مردم برخورد نکرد که اگه کرده بود الان سالیانه سال بود که دیگه همچین دینی رو کره زمین وجود نداشت . خدا تو قرآن گفته : لا اِکراهَ فِی دین ... یعنی هیچ اجباری در دین نیست . آدم باید با آگاهی و اختیار کامل و بدون ترس راه خودشو انتخاب کنه . دین و مسلک اجباری یه پول سیاهم نمی ارزه چه برسه به اینکه بخواد به آدم راه زندگی رو نشون بده یا دنیا و آخرتش رو تضمین کنه .

یه جوری بین ما و همه آدمایی که روی این زمین خاکی زندگی می کنن دیوار کشیدن که فکر می کنیم لولو خورخورن ، نه ... خوبی ، راستی و درستی همیشه و در همه جا ارزش و معیار بودن و همه داشتن این صفات رو می پسندیدن .

نمیدونم این حکایت مربوط به چه کسیه ، اسمش یادم نمیاد الان ...هر کی می دونه بگه تا منم یادم بیاد ، اما حکایت قشنگیه و پر از معنی ... میگن که یه شیخی ( بزرگی ) یه جایی مث استراحتگاه یا منزلگاه درست میکنه و میگه سر درش بنویسن : هر کس بدین سرای درآمد آبش دهید و نانش دهید و از ایمانش نپرسید زیرا آنکس که نزد خدای تعالی به جانی ارزد در نزد ما به نانی بیارزد .

یه کم به این چیزا بیشتر توجه کنیم . حالا از موضوع خودمون که بحث جوونا بود دور نشیم . داشتم میگفتم که تو بچگی با ما اونجوری برخورد کردن اما مگه یه آدم چند سال از عمرشو تو محیط مدرسه میگذرونه ؟ آها ...دیگه فکر اینجاشو نکرده بودن که این بچه ها ممکنه یه روزی بزرگ بشن و از فضای مدرسه که مجبور بودن به بخاطر ترس از نمره انظباط و مدیر و ناظم یه چیزاییو رعایت کنن بیان وارد اجتماعی بشن که بالاخره آزادی عمل بیشتری دارن و می تونن کلی عقده ها که رو دلشون مونده رو خالی کنن و حالا وقتیه که به خیلی کارای اشتباه دست بزنن .

ما آدما در فضایی مملو از آگاهی ، اختیار و آزادیه که راه خودمونو پیدا می کنیم و به تجربه ثابت شده هر زمان اجباری در کار بوده نتیجه عکس داده مث وضعیت کشور خودمون که حجاب اجباریه اما پوشش ها این طوری و کشور های دیگه ای مث ترکیه و فرانسه و غیره که خودتون بهتر می دونین بیشترشون به پوشش و حجاب تمایل پیدا کردن .  

خدایا یعنی اینا نمی دونن که بعد این دنیا یه جای دیگه ایم هست که به حساب همه رسیدگی میشه یا ... ؟

اما از حق نگذریم وضعیت مملکت ما فوق العاده خوبه و همه در رفاه و آسایش کامل به سر میبرن و با کمک حضرات مسئولین مشکلات ما یکی پس از دیگری رفع شده به حول و قوه الهی و تنها چیزی که مونده همین موی دختر خانوما و مانتوهای چسب و کوتاهشونه و همین آستین کوتاه و شکل لباس پوشیدن آقا پسرامونه که باید اصلاح شه . الحمدالله که هیچ مشکلی نداریم به جز حجاب و اگر همینم حل بشه ایران ما با وجود مسئولین گلی که داره میشه همون مدینه فاضله ای که طی اعصار و قرون همه به دنبالش بودن و پیداش نمی کردن .

 

پ.ن 1: در مورد اون حکایتی که روایت کردم ، یه لطفی کنین اگه ناقص یا اشتباه روایت شده بگین بهم و اسم اون شیخ رو هم اگه می دونین بگین ، ممنون میشم .

 

پ.ن 2 : امروز یه سری از بچه های دانشگاهمون رفتن اردوی نمایشگاه کتاب تهران . منم می خواستم برم هم یه سری کتاب بخرم برا امتحان ارشدم هم بعد از تهران هم که برنامه شماله کلی خوش بگذرونم که بابایی اجازه نداد ( البته نه دقیقاً با این لطافتی که من نوشتم با خشانتی یه کم بیشتر ازین ) . البته یه بار 3 سال پیش رفتم اما واقعاً احتیاج داشتم که امسالم برم و روحیه ام عوض شه که نشد .

 

پ.ن 3 : بعد از ظهر آقای ب ، کارگردان و مدیر گروه تئاتری که 6، 7 سال پیش عضوش بودم و تقریباً هنوزم هستم ( حتماً با خودتون فکر می کنین الان چند سالمه ؟ آره ؟ نه بابا ...اون قدرام که فکر می کنین سنم زیاد نیست ، چون اون موقع 16، 17 سال بیشتر نداشتم ) باهام تماس گرفت و گفت برم تئاتر عروسکیشونو ببینم که داره اجرا میشه . البته حدود 3 ، 4 ماه پیش از منم خواست که تو تئاترش عروسک گردانی کنم اما دیدم وقت ندارم . وقت تمرین کردنو نمیگم زمان اجرای تئاتر به مشکل بر می خوردم چون قرار بود صبح و بعد از ظهر اجرا بشه ( یعنی در حال حاضر اجرا میشه در دو سئانس 10 صبح و 7 بعد از ظهر ) که بنده از تمام درس و دانشگاهم می موندم ، برا همین نشد برم .

 با مامان اینا رفتم محل اجرا . کارشون عالی بود حرف نداشت . بعضی از بچه های عروسک گردانمون 10 سال سابقه بازیگری و عروسک گردانی دارن ، حرفه ای هستن . البته نمایش مخصوص گروه سنی نوجوانان و جوانانه نه بچه کوچولوها . بعد از نمایش علاوه بر دوستای قدیمیم یکی دیگه از استادای خوبمم دیدم که قرار بود

کلاس آموزش نویسندگی برام بذاره که اونم چند جلسه رفتم 3 سال پیش و به دلیل درس و دانشگاه نشد ادامش بدم .

تا آخر هفته اجرا دارن . اگه تونستم یه شب دیگه میرم و عکسم می گیرم میذارم اینجا تا شما هم ببینین . ضمناً امشب با کل گروه عکس یادگاریم گرفتم .

 

پ.ن ۴: پاراگراف آخر از متنم همون حرفایی که رئیس جمهورمون قبل از انتخابات تو برنامه تبلیغاتیش که از تلویزیون پخش میشد گفت . اما مشکلات اساسی کشور که در دوره خاتمی نا تمام موند هنوزم پا برجاست .

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:39 توسط آلبالو خشکه |


دو روز دیگه یعنی ۲۳ اسفند اولین سالگرد وبلاگ نویسیمونه ...یادته ؟ چه زود گذشت ...

اسم وبلاگمون چیز دیگه ای بود  ستاره سهیل   . تو ساختی و من خرابش کردم شایدم من ساختم و تو نخواستی که بسازی و نیمه کاره رهاش کردی . اما من رفتمو حذفش کردم تا دیگه نوشته هام تو رو اذیت نکنن ...اما غافل از اینکه بیشتر باعث عذاب خودم شدم .

دوباره می نویسم نه با اسم ستاره چون نخواستی که ستاره تو باشم . user name & password  اینجا رو که داری ... هر وقت خواستی بنویسی قدمت روی چشم .

حالا این من هستم آلبالو خشکه که در آستانه سالی نو به امید تو دوباره می نویسم و دوباره شروع می کنم ...الهی به امید تو ...

پس یه سلام به خوشمزگی آلبالوهای قرمز تابستون ...

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 18:28 توسط آلبالو خشکه |


وای امتحان دارم ...تئوری آزمایشگاه فیزیک...امروز ساعت ۵ بعد از ظهر ...تازه عملیشم فردا از ۹ تا ۲ بعد از ظهر ...واااااااااااااااااااااااااااااای فردا امتحان آزمایشگاه جنین هم دارم اونم ساعت ۱۱:۴۵ ....وای چی کار کنم ....کمممممممممممممممممک ...

 

 

با این اوضاع و احوال نمی دونم چه جوری وقت می کنم بیام اینجا و بنویسم ...

 

 

 

اما... این پست فائزه جونو حتماْ بخونین ....تقدیم به...  ....

 

 

 

خب اینم خودم اضافه می کنم از وبلاگ دیدار

 

گزیده هایی از نمایشنامه شاکونتالا

 

وقتی كه خرد ما را كور و تنها وا مي گذارد
اين جوش و خروش يك قلب پاك است كه
درست و نادرست را در ميابد.

به زودی حقيقت را به تمامی در خواهم يافت.

 

 

 

 

اين جسمم است كه عشقم را ترك می كند،نه من؛
جسمم دور ميشود،نه ذهنم؛
تخيلم برای بازگشتن به سمت او
مانند بيرق ابريشمی در مقابل باد،
در كشاكش به پرواز در امدن است.

 

 

 

علاقه  من به تو مرا به اين مخمصه كشانده
و درست هم به كارم آمده.

من آن قدرت شيطانی را رانده ام، و زاهدان مرا مرخص كرده اند
حالا بايد به كجا بروم تا اين خستگی را از تن به در كنم؟
(آه می كشد)
آسايشی براي من نيست ،جز در ديدن كسی كه دوستش دارم.
(به اطراف می نگرد.)

 

 

 

تو معشوقيی پيدا كرده ای كه ارزش هواخواهی و جانسپاری تو را دارد.
البته، يك رود بزرگ هميشه به سمت دريا جاری ميشود.

 

 

 

عشق بود كه آن درد سوزان را سبب شده بود
و عشق است كه دوباره او را سبكبال مي كند.
مثل آن هنگام كه باران بر روز شرجی و خفه فرود می آيد
و غم را می شويد و می بَرد.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دوم دی 1385 ساعت 15:30 توسط آلبالو خشکه |


نمی دونین تو هفته پیش چه کارایی کردم و چه اتفاقایی افتاد ...البته یه سریشو نمی تونم بگم ، چون خودتون بهتر از من می دونین که نمیشه هر حرف و درددلیو اینجا نوشت...وبلاگ نویسیه و هزار دردسر ...

 


 

2 شنبه هفته پیش حسابی قاط زده بودم ، هر چی سعی کردم خودمو کنترل کنم نشد که نشد و اون چیزی که نباید اتفاق می افتاد ، اتفاق افتاد و باعث شد جرقه من به یه دوست خوب برخورد کنه و همزمان یه سری مسائل دیگه رو به وجود آورد که دیگه نمی تونم باهاش حرف بزنم . البته بهتر بود که خیلی وقت پیش از تو زندگیش فید شم و برم اما خب این اتفاق یه دفعه ای افتاد .

 


 

همون شب خبردار شدم که خواهر یکی از دوستای دختر خالم ، که یه دختر جوون 20 ساله بوده ( متولد 65 ) ، بر اثر افت فشار خون و سر درد می میره ... به همین سادگی ... یعنی شب حالش خوب نبوده و فشارش پایین بوده به مامانش میگه می تونم امشب بیام پیش تو بخوابم ؟ مامانشم وقتی می بینه حال دخترش خوب نیست با خودش میگه : پیش خودم باشه بهتره ، اگه یه وقت نصفه شب حالش بد شد می فهممو زود به دادش می رسم ، خلاصه دختره می خوابه .

صبح هر چی مامانش صداش میکنه که پاشو صبحونه بخور تا حالت بهتر بشه ، می بینه که هیچ عکس العملی نشون نمی ده ، شروع می کنه به داد و فریاد زدن ، همه میان بالا سرش و اورژانس هم خبر می کنن ، دکتره که میاد بالا سرش میگه خانم دخترتون 3 نصفه شب تموم کرده .

مامانش شکه شده بوده و می گفته که دخترم همون شکلی که شب خوابیده بوده مرده ، تکون نخورده ، حتی صداشم در نیومده ، من خوابم سبکه با یه صدای کوچولو از خواب می پرم ، اما من حتی صدای آه و نالش هم نشنیدم .

طفلی خانوادش ، طفلی خودش ( دیروز هفتمش بود ) ، دختر خالم میگفت تازه دانشگاه قبول شده بوده و جز ذخیره ها بوده از بهمن میخواسته بره و کلی هم خوشحال بوده ... اما چنان ناباورانه مرد که انگار اصلاً همچین آدمی تو این دنیا نبوده . اگه وقت داشتین بد نیست یه فاتحه هم براش بخونین ، ممنون . 

 


 

فردای اون روز یعنی 3 شنبه ، با بهناز تو دانشگاه قرار داشتم ، از شیروان اومده بود . میخواست بیاد دانشگاه تا کتاب و نمونه سئوال بگیره ، منم رفتم که هم ببینمش و هم سوهانی رو که از قم براش سوغات آورده بودم بهش بدم .

بعد از اینکه کارمون تو دانشگاه تموم شد بهناز گفت ستاره میای تا یه مسیری پیاده بریم و حرف بزنیم؟ من وقت دارم ، تو چی ؟

 منم که از خدا خواستم چون چند وقتی میشد که بهنازو ندیده بودم و کلی حرف برا گفتن داشتیم و هم اینکه هنوز به خاطر ماجرای قاط زدنم که روز قبلش بود ، حالم خیلی بد بود و دلم یه پیاده روی حسابی می خواست چون مغزم که داغ کرده بود باید هوا میخورد اونم هوای سرد زمستونی و گرنه منفجر میشد  .

از اون گذشته منو بهناز سابقه درخشانی در امر پیاده روی داریم و هر دفعه هم رکورد پیاده روی قبلی مونو  میزنیم . اگه اهل مشهد باشین خودتون میدونین مسافت هایی که پیاده رفتیم چقدر زیاده .

از دانشگاهمون ( 4 راه ستاری ) تا 4 راه دانشجو ، از 4 راه دانشجو تا 4 راه معلم ،  از 4 راه دانش آموز تا 4 راه میلاد ، از پیتزا ونک ( 3 راه راهنمایی ) تا میدون فردوسی ( نزدیک خونه بهناز اینا ) و این آخریه که هفته پیش بود که نه تنها رکورد تمام قبلیا رو زد بلکه روی همه رو هم در پیاده روی کم کردیم ... اگه گفتین از کجا تا کجا ؟...

از دانشگاهمون که 4 راه ستاریه تا میدون فردوسی نزدیکای خونه بهناز اینا پیاده رفتیم و حرف زدیم ...طفلی بهناز ...مثلاً شب با خانوادشون می خواستن برن بیرون تفریح و فرداشم می خواست برگرده شیروان پیش شوهرش ، اما اینقدر پیاده رفتیم که پاهاش درد گرفته بود ...من که از میدون فردوسی سوار تاکسی شدمو برگشتم اما بهناز باید 10 دقیقه دیگه هم پیاده می رفت تا میرسید خونشون ، چون باید می پیچید تو یه خیابون فرعی و دیگه نمی تونست سوار تاکسی بشه ...  

موقع خداحافظی بهش گفتم : بهناز عجب خاطره ای شد برا خودش ... از دانشگاه تا خونه پیاده ... دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه .

 


 

واقعا خیلی خوبه که ما سالی یه بار و هر بار به بهونه های مختلف تو مملکتمون یه انتخاباتی چیزی داریم که اون وقت صدا سیمایی ها  مجبور بشن برن تو آرشیو و خجالتی به خودشون بدن و یه حالی هم به ملت و یه سری آهنگ ها و تصنیف های قدیمی و با ارزشی رو پخش کنن که بیرون به ندرت پیدا میشه یا اگرم پیدا شه کیفیت نداره .

ترانه هایی مث ای ایران که به قول قدیمی ها ملی ترین سرود غیر رسمی ایرانه ، ترانه های دیگه ای از محمد نوری که انشاالله حالا حالاها سالم و سلامت باشه و با عشقی که تو صداش هست برای ایران عزیزمون و برای منو تو بخونه ...

 

 ما برای اینکه ایران ( اینجاش یادم نیست ) شود                                                                      

                                                           رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم

ما برای اینکه ایران گوهری تابان شود                                                                                    

                                                  خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم

 

 

بیا رسید وقت درو ... مال منی از پیشم نرو ... 

بیا سر کارمون بریم ... درو کنیم گندما رو ...

نازنین مریم آی نازنین مریم ...  

 

و همچنین خواننده هایی مث علیرضا عصار با صدایی مختص خودش و آنچنان آزاد و رها که همونطور که صداش از ته قلبش در میاد و به آسمون میره ، سر راهش همه رو هم به آسمون میبره اما همیشه دو تا از ترانه هاشو  تو تلویزیون پخش میکنن یکی عید آمد که در اعیاد مختلف پخش میشه و دیگری ایران که سالی یه بار موقع انتخابات میذارنش .

به این واقعیت اسف بار فکر کردین که ما اصولاً ملت مرده پروری هستیم و تا کسی نمیره قدرشو نمی دونیم و در طول حیاتش اصلاً نمیدونیم طرف کی بوده و چی کاره بوده ...اما همچین که مرد اونقدر بزرگ و معروف میشه که همه تازه می فهمن چه گوهریو از دست دادن .

 


 

اگه بخوام در این باره بگم ، صحبت به درازا می کشه و من متأسفانه الان وقت ندارم ، باشه برا یه فرصت دیگه .

امتحانای پایان ترم نزدیکه و حدود 2 ماه دیگه تا آزمون ارشد بیشتر نمونده ، اما من اون طور که باید ، هنوز شورع به درس خوندن نکردم .

 

ضمناً این عکس پایین هم عکس نازگل ،  دختر خوشگلمه که تازه از تو اینترنت دانلودش کردم... عشق منه ... عکسشو زدم رو دسک تاپ کامپیوتر... هر وقت میبینمش کلی انرژی میگیرم و قربون صدقش میرم ... حتماً پیش خودتون میگین این ستاره هم خُل شد رفت پی کارش ... اما چی کار کنم دیگه ، درس خوندن و تو خونه نشستن خیلی سخت میگذره ...هر کی دل گرمی و انگیزه میخواد که انگیزه منم ، دخمل خوشگل مامان ،  نازگله .  

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 0:30 توسط آلبالو خشکه |


بالاخره بعد از مدت ها تصمیم گرفتم  یکی از دست نوشته های دلتنگیمو که 2 سال و نیم پیش نوشتمش ، بزنم تو وبلاگ ( آخه تو دنیای اینترنت کمتر کسی پیدا میشه که به قانون کپی رایت احترام بذاره و منابع و مآخذ یه اثر رو ذکر کنه )  . این متن رو مهر 83 نوشتم ( اون موقع کلاس زبان می رفتم و ترم 10 بودم ) و  بعد از اینکه به استادم دادمش تا تصحیحش کنه ، روی برد انجمن  زیست شناسی نصبش کردم البته با امضای Mind Reader و بعد از اون هم تو یکی از شب شعرای دانشگاه شرکت کردم و شعرمو ( اگه بشه اسمشو گذاشت شعر ) خوندم به همراه ترجمه فارسیش .  

چه دنیایی داشتم اون موقع . بیشتر از الان می نوشتم و از ته دل می نوشتم .

ضمناً همین الان بگم اگر جایی از متن به نظرتون از لحاظ گرامری و املایی غلط داشت حتماً تو قسمت نظرات بهم بگین ( اون نسخه اصلیو که استادم برام غلط گیری کرد ، دادم به یکی از دوستام که بخونه اما دیگه برام نیاورد ) .

منتظر نظراتون هستم .

 

 

 

"Please, Somebody Does Something …"

Please, somebody does something …, love will die ….

Oh poor love , you don't have any space in the people's heart , when they just like themselves , when they don't pay attention to the others , when they want every thing for themselves , oh poor love , you melt little by little , and … .

 

Please, somebody does something …, love will die ….

When people fell in love with sunrise and forget it with sunset , and next morning , they will fell in love with somebody else , when they lose their ways , when they forget something important in their lives , when they lose " God " , oh poor love , people send out you from their hearts forever .

 

Please, somebody does something …, love will die ….

You are all the world to me , you know it very well … , before it I could see the beautiful colors of rainbow in your eyes , especially green , like beautiful green leaves of trees , like green forest , before it I could read all of mysteries of your heart in your smiles , when you looked at me , it was feeling deep inside me , your look made me happy , your look caused I felt  self reliance , how sweet !

 

 

Please, somebody does something …, love will die ….

I see you everyday around me , with the heart that it isn't mine , it belongs someone else , with the green eyes that I don't know their color anymore , with the smiles that I can't understand what are their meaning !

Now, I don't know you, you are strange to me!

 

Please, somebody does something …, love will die ….

I struggled a lot, although I tried, tried, tried again, you didn't understand anything, I don't want our love disappears, but I think it's not important to you , what will happen for me ?

Be frank with me!

Please, somebody does something … somebody says something … if love dies forever, I will die too…

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 10:30 توسط آلبالو خشکه |


در حیرت از این نباش که چرا ، سَحَرها ، میل به برخاستنت نیست ،

 و میل به راه رفتن ، دویدن ، جهیدن و خندیدن ....

در حیرت از این همه دل مردگی ، بی حوصلگی ، دلتنگی ،

 خستگی و فرسودگی نباش ....

در حیرت از این نباش که نمی توانی زیر لب زمزمه کنی ، آواز بخوانی ،

 به آواز های دیگران گوش بسپاری، بر انگیخته شوی ،

به شوق و شور بیایی ، گریه کنی ،

فریادهای شادمانه برکشی ،

مهرمندانه و راضی به دیگران

                                    ـ به دختران و پسران جوان

                                                                      و اشک ریختن های پر معناشان ـ

نگاه کنی ...

 

و در حیرت از اینکه عظمت کوهها را ادراک نمی کنی

شوکت رودخانه ها را

لطافت مهتاب را

رویا آفرینی ابرها را

دشت ها

کویرها

گل ها

پرنده ها

و نگاه های پنهانی را ...

و زیبایی خیال انگیز باران ،

                                  برف ،

                                         نسیم ،

                                                   جاده ،

                                                            و جنگل را ...

 

عزیز من !

عشق را قبله نکردی تا پرواز را یاد بگیری

شادمانه گریستن را

به تمامی دیدن ، شنیدن ، بوسیدن ،

لمس کردن را ...

رابطه ای زنده و پویا با اشیا برقرار کردن را

به نیروی لایزال تبدیل شدن را

نه فقط به فردا

به هزاران سال بعد اندیشیدن را

نه فقط به مردم یک محله ، یک شهر ، یک سرزمین ،

بل به انسان اندیشیدن را ...

 

عزیز من !

آخر عاشق نشدی

تا برای بودن ، رفتن ، ساختن ، خواندن ،

جنگیدن ، خندیدن ، رقصیدن

و خوب و پر شکوه مردن دلیلی داشته باشی ...

 

آخر عاشق نشدی عزیز من !

چه کنم ؟

چه کنم که نخواستی ، یا نتوانستی

به سوی چیزی که اعتباری ، شکوهی ، ظرافتی ، لطفی ،

ملاحتی ، عطری ، و زیبایی یگانه دارد ،

پلی از ابریشم هزار رنگ عشق بسازی

و بند بازانه آن پل ابریشمین را بپیمایی ...

 

چه کنم ؟

از عشق سخن باید گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت .

 

 

« آتش بدون دود ، جلد هفتم ، نادر ابراهیمی »

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 ساعت 21:14 توسط آلبالو خشکه |


همین الان از سر جلسه امتحان (انقلاب) اومدم بیرون و دیدم که آقای ج مسئول روابط عمومی هم هستن ...با اجازه اومدم که یه سلامی کرده باشم .

تو این یک ماهو خورده ای کلی چیزی درباره تایپ و ... یاد گرفتم و همش به خاطر کار اون سی دی ها و راهنمایی های دوستان و سرو کله زدن های شبانه روزی اینجانب با کامی جون بود .

تا حالا شده که بعضی وقتا با یه اتفاق متوجه بشین که از هدف زندگیتون چقدر دور شدین و زندگیتون افتاده تو یه راه دیگه ... بعضی وقتا برگشتن خیلی سخته ولی خیلی وقتا اگه به موقع متوجه بشیم میشه یه کارایی کرد .

هممون از بچگی یه آرزوهایی داشتیم که در دوران نوجوانی به اونا هدف میدیم  یا از مسیرشون دور میشیم .اما بهتره که هیچ وقت رویاهامونو فراموش نکنیم چون ممکنه برسه روزی که دیگه خیلی دیر شده باشه.

برای مثال خودمو  میگم . من دوست دارم ادامه تحصیل بدم و کمه کم ارشدو بگیرم اما گاهی اوقات شرایط دوروبر باعث میشه دلسرد شم و یا مانع از به تحقق رسیدن رویام میشه ...اما این من هستم که باید در هر شرایطی هدف رو فراموش نکنم و آنی تصمیم نگیرم . ممکنه در طول راه زیبایی ظاهری خیلی چیزا انسان رو به خودش جذب کنه و نذاره به خواستش برسه اما همه چی با یه تفکر درست و منطقی و با در نظر گرفتن هدف اصلی و اون موضوع مهم حل میشه . مهم اینه که اون عهدیو که با خودت بستی فراموش نکنی و دلسرد و خسته نشی . چون ممکنه بعد از سالیان سال موقعی که دیگه دیر شده با دیدن اون افرادی که به هدفشون رسیدن و موفق شدن  حسرت بخوریم و آه بکشیم و بگیم :« منم می خواستم این جوری باشم اما نشد . »

عمر اگه بره دیگه بر نمی گرده و فرصتی برای جبران نیست ... اینو یادمون باشه و مطمئن باشیم که اگه خوشبخت یا بدبخت بشیم هیچ کس دیگه ای غیر از خودمون مقصر نیست و هیچ نقشی در زندگی ما نداشته ...تنها خودمون مسئول تمام کارای خودمونیم و نمیشه حتی یه تصمیم کوچولو و یا یک ثانیه از زندگیمونو حتی به نزدیک ترین افراد زندگیمون نسبت بدیم و بگیم تو نذاشتی ... تو باعث شدی  ... نه نمی شه...

چند روزه که یه مسئله مهم ذهنمو در گیر کرده و نوشتن اینا فقط به خاطر فکر کردن به اون موضوعه ...ببخشید اگه سرو ته نداره و کامل موضوعو باز نکردم چون باید برم شرکت...دیرم شده

فقط می مونه یه دعا که از ته دل از خدا بخوایم :

« خداوندا ما را آنی و کمتر از آنی به خودمان وا مگذار ... الهی آمین »

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 15:38 توسط آلبالو خشکه |


خب... داستان آناهیتا هم تموم شد . ازتون می خوام این داستانو نقدو بررسی کنین ( نه خیلی ادبی و ماهرانه ،‌چون خودمم اون جوری بلد نیستم ،‌فقط در مورد برداشتتون از داستان ، اینکه خوشتون اومده یا نه ؟ نکات جالب توجهش ، درسی که از این داستان گرفتین و ... بگین )  ، منم در اولین فرصت ممکن نظر خودمو می نویسم و میذارم .

منتظر نظراتون هستم .

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385 ساعت 23:30 توسط آلبالو خشکه |


 

" زندگی به راستی تاریکی ست، مگر آنکه شوقی باشد
و شوق همیشه کورست ، مگر آنکه دانشی باشد
و دانش همیشه بیهوده است ، مگر آنکه کاری باشد
و کار همیشه تهی ست ، مگر آنکه مهری باشد ..."

جبران خلیل جبران

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 9:8 توسط آلبالو خشکه |


میخوام یه ماجرای خنده دار براتون بگم از روز چهارشنبه .
چهارشنبه ظهر از ساعت 1 تا 4 آزمایشگاه بافت شناسی داشتیم ( منو مینا ، و بیشتر دوستام که ورودی 81 هستن ) . یکی از دوستای خود شیرینمون به مناسبت روز معلم کیک پخته بود و آورده بود ، تا همه با هم نوش جان کنیم . منم که از صبح بعد از صبحونه هیچی نخورده بودم ( چه برسه به ناهار ) و داشتم از گرسنگی ضعف می کردم ، منتظر بودم استاد درسو که داد ، با مینا بریم ناهار و بعد برگردیم نمونه ها رو ببینیم . اما از وقتی چشمم به کیکه افتاد دیگه بدتر شدم ، طاقت نداشتم ، اینقدر حرف از کیکه زدیم که استاد بالاخره رفتو کیکو برید . ( حتماً همه خیال کردین که من یه جورایی کیکرو دو در کردم ؟ نه بابا ما اهل این کارا نیستیم ، حالا بقیشو بخونین ببینین چی شد !!!....)
استاد به ما گفت هر کی بیادو یه تکه برداره ، بفرمایید ، مام زود رفتیم تا از قافله عقب نمونیم ، قسمت جالب و با حال ماجرا این جا بود که حالا تو اون هاگیر واگیر ، سعیده ( یکی از دوستامون ) به فکر عشقش افتاد و پروانه ای شد و یه تکه بزرگ کیکو برداشت گذاشت کنار برا شازده ( مرتضی ، یکی دیگه از دوستامون که مث سهیل فارغ التحصیل شده ، اما داره کارای معافیشو ردیف می کنه که نره سربازی ، سعیده هم همینطور براش نذرو نیاز میکنه که نره و زودتر بیاد خواستگاریش ، آقا مرتضی هم که قبلاً باید کلی منتشو می کشیدی که دانشگاه تشریف فرما بشن ، حالا هر وقت میری ، به به آقا مرتضی ، شمام که اینجایی ، آره ، میدونی ، یعنی کار داشتم ) که وقتی میان نوش جان کنن .
مینا یه دفعه دیدو گفت : ستاره چرا سعیده یه تکه برداشته گذاشته کنار ؟ گفتم : خب معلومه ، برا مرتضی برداشته که اومد بخوره .اولش کاری به اون کیکه نداشتیم ، اما کم کم دوباره گرسنمون شد و به یاد کیکه افتادیم . دیدیم که سعیده گذاشتش روی یه دستمال کاغذی پشت کیفش ، کنار دیوار ، میکروسکوپشونم درست همون بغل بود و سعیده و دوستاش همون جا بودن ، بدون کوچکترین فاصله از کیف .در همون لحظه چشای منو مینا برقی زد و یه لبخند شیطانی رو لبمون نقش بست و از فکری که کرده بودیم ، دو تایی زدیم زیر خنده ، ( تو رو خدا می بینین دانشگاه که نیست ، فقط میریم شر بازی ، البته شر بازیو شیطونیا جای خودشو داره و درسم جای خودشو ، مثلاً همون روز استاد موقع درس دادن چند تا سئوال اساسی پرسید که بنده درستو کامل جواب دادم ، بعضیا داشتن از حسودی می مردن که این ستاره کی درس می خونه ما که هر وقت دیدیمش تو دانشگاه بودو جلسه داشت ) .
با مینا نقشه کشیدیم که هر طور شده نذاریم دست مرتضی به کیک برسه و یه حالیم از سعیده بگیریم . سعیده هم رفت دو تا لیوان یه بار مصرف آوردو کیکو گذاشت توش و کار مارو برای بردنش راحت تر کرد ، بعدشم عطرشو ( بوی خیلی نتد یاس میده این عطرش که از ترم اولم همینو میزنه به خودش . منم شدیداً به بوش حساسیت دارم ،تا حالا چند بارم بهش گفتم ، اما خودش فکر میکنه که خیلی خوشبو و به قول بچه ها دلبر میشه وقتی اونو میزنه ) از تو کیفش در آوردو زد به مقنعش ، اما کار سخت تر از اون چیزی بود که فکر میکردیم ، حدود یه ساعتی تلاش کردیم نشد ، از خیرش گذشتیم ، با استاد خداحافظی کردیمو رفتیم . اومدیم پایین که مرتضی رو دیدیم ، دوباره رفتیم بالا برای آخرین بار سعیمونو بکنیم .به به ، دیدیم اوضاع بهتر شده ، بچه ها یه کم از میکروسکوپ فاصله گرفتن ، سعیده هم تو حال خودش نبودو حواسش پرت بود ( حتماً پیش مرتضی بوده ) .مینا رفت با بچه ها صحبت کردو حواسشونو پرت کرد ، به منم اشاره میکرد که کیکو بردارم ، منم تو یه فرصت خوب ، جیمز باندی ، کیک برداشتمو گذاشتم تو کیفمو بدو بدو رفتم ، دفعه اولی بود که از این کارا میکردم ، اومدم پایین ، یکی از دوستامو دیدم ، گفتم به مینا اس.ام.اس بزنه که گفت موبایلمو نیارودم ، میرم آزمایشگاه صداش میزنم .منم رفتم تریا و منتظر موندم ، مینا که اومد کلی خندیدیم ، گفت خدا نکشد ستاره ، وقتی داشتی برمیداشتیش گفتم الانه که سعیده ببینه و همه چی لو بره .
خلاصه جاتون خالی کیکو نصف کردیمو خوردیم ، اما همش منتظر بودیم که سعیده سر برسه ، اما خبری نشد .مینا میگفت سعیده نارحت میشه حتی اگه یه سال دیگه بفهمه . ولی دو تایی به این نتیجه رسیدیم که آدم باید یه کم جنبه داشته باشه ، اگه ما همچین کاری کرده بودیم که سعیده خیلی راحت میومدو کیکو میخوردو میخندید تازه کلی هم سر به سرمون میذاشت و از اون به بعد حرفی بود که همه پشت سرمون میگفتن . آخیش دلم خنک شد ، یه بار اساسی حال سعیده رو گرفتم . راحت شدم .
 
 
ستاره
لينك مطلب | نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 19:26 توسط آلبالو خشکه |