تبليغاتX
آلبالو خشکه
Home Email Archive Designer

موسیقی مظهر عشق

 

1- چند وقتیه که عضو یه گروه اینترنتی هستم به نام روزانه. چند تا جوون دور هم جمع شدن و این گروهو راه انداختن و هر روز تعدادی ایمیل به میل باکس شما ارسال می کنن که خیلی جالب، با ارزش و مفیده . ایمیل ها شامل مطالب متنوعیه، از اخبار و وقایع سیاسی و تاریخی بگیر تا دانلود کتاب و فیلم و مجله و موسیقی تا جدیدترین اطلاعات در مورد فناوری روز دنیا و کلی مطلب جالب و متفرقه دیگه.

اینم لینک عضویت در سایت گروه:

http://rozanehonline.com/join/

2- ادامه دارد...

3- ساعت 19:45

تا حالا اینجوری به موسیقی فکر کردین، که موسیقی زاییده عشقه؟ که اگه عشق نبود این همه موسیقی و ملودی و ترانه و شعر به وجود نمی اومد؟

منم نمی دونم تا حالا به موسیقی چه جوری نگاه می کردم اما دیروز خیلی اتفاقی متوجه شدم که موسیقی مظهری از عشقه و اگه عشقی نباشه حتی گوش نوازترین موسیقی ها هم به دل آدم نمیشیه و اصلاً آدم هیچ نیازی به گوش دادن موسیقی در خودش احساس نمی کنه چه برسه به اینکه تصمیم بگیره چه نوع موسیقی خوبه و چه نوعی مناسب حال نیست ...چه جوری بگم ...آدما بدون عشق نسبت به موسیقی بی تفاوت میشن. اینو از خودم نمی گم بین دوستان و آشنایان بودند و هستند کسانی که به این خاطر که عاشق نیستند هیچ درکی از موسیقی ندارند و هیچ لذتی ازش نمی برن.  

به انواع موسیقی مثه کلاسیک، سنتی، فولکلور، پاپ، رپ و ... کاری ندارم و به سلیقه همه آدما احترام میذارم و از تمام درجات و مراتب عشق مثله عشق به هم نوع، به خدا و به جنس مخالف، مورد آخر مد نظرمه، اما چیزی که مهمه اینه که اگه عاشق نباشی هیچ میلی به گوش دادن موسیقی نداری یا برات مهم نیست چی گوش می کنی.

دیرزو برا یه لحظه فکر کردم که خیلی وقته دیگه از هیچ موسیقی ای مثه قدیما لذت نمی برم. هنوز هم عاشقه موسیقیم و معتقدم که زندگی بدون موسیقی امکان پذیر نیست اما نقشش تو زندگی من کمرنگ تر شده. نمی دونم از کی اتفاق افتاد اما اصلا ًمتوجهش نشدم تا اینکه خیلی اتفاقی به یکی از آهنگایی که تو گوشیم بود برخوردم و اجراش کردم اما اصلاً نفهمیدم کِی تموم شد و چی خوند؟

شایدم درجه حساسیتم پایین اومده چون سابقاً بعد از سریال مدار صفر درجه همراه با صدای علیرضا قربانی که با سوز دل و با تمام وجود می خوند اشک می ریختم اما جدیداً فقط گوش می کنم.

هیچ وقت فکر نمی کردم و نمی کنم روزی باشه که بی عشق زندگی کنم اما عشق هم گاهی دچار نوسان میشه، مثه آتش زیر خاکستر که هست اما هیچ نور و گرمایی نداره. فکر می کنم در وجود منم یه چنین حالتی اتفاق افتاده.

5- The Best Moments In Life

1. Falling in love.
2. Laughing till your stomach hurts.
3. Enjoying a ride down the country side.
4. Listening to your favorite song on the radio.
5. Going to sleep listening to the rain pouring outside.
6. Getting out of the shower and wrapping yourself with a warm, fuzzy towel.
7. Passing your final exams with good grades.
8. Being part of an interesting conversation.
9. Finding some money in some old pants.
10. Laughing at yourself.
11. Sharing a wonderful dinner with all your friends.
12. Laughing without a reason.
13. “Accidentally” hearing someone say I good about you.
14. Watching the sunset.
15. Listening to a song that reminds you of an important person in your life.
16. Receiving or giving your first kiss.
17. Feeling this movement in your body when seeing this “special” someone.
18. Having a great time with your friends.
19. Seeing the one you love happy.
20. Wearing the shirt of a person you love and smelling his/her perfume.
21. Visiting an old friend of yours and remembering great memories.
22. Hearing someone telling you “I LOVE YOU”

How about you?

6- شعری از احمد شاملو

« سکوت سرشار از ناگفته هاست »

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش، روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود، ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد

از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد!
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود

چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
كلامي مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری...

پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش...

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...

سپيده دمان از پس شبي دراز در جان خويش آواز خروسي مي شنوم از دوردست
و با سومين بانگش درميابم كه رسوا شده ام

زخم زننده
مقاومت ناپذير
شگفت انگيز و پر رمز و راز است
آفرينش و همه آن چيزها كه شدن را امكان مي دهد

هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو!
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید

جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من

در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت

به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
ز دیگران شکوه آواز می کنم!
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود!

حلقه هاي مداوم،پياپي تا دوردست
تصميم درست و صادقانه
با خود وفادار مي مانم آيا؟
يا راهي سخت اختيار مي كنم

بی اعتمادی دری است
خودستایی و بيم چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم

تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشایی
م

بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
راهی به جز اینم نیست
!

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 9:42 توسط آلبالو خشکه |


۱- چند وقتیه مث قدیما نمی نویسم البته درباره اتفاقات روزمره... نمی دونم چرا حال نوشتنو ندارم؟!

البته یکی از دلایلش فصل پاییزه که آدمو یه جورایی کسل و خواب آلوده می کنه... یه ویروسیه که اول به درس خوندنم سرایت کرده بود اما حالا که به زنم به تخته رنگ و روم وا شده...نه...به زنم به تخته مث بچه آدم دارم درسمو می خونم و افتادم رو غلتک، نوشتنم ویروسی شده. گمون کنم یه دوره ای داره، خودش خوب میشه.

 

2- پنجشنبه پیش 10/8/86 جشن فارغ التحصیلیم بود. از طرف دانشگاه برگزار شد. از اوایل تابستون شروع کردن از بچه ها ثبت نام کردن اما اینجانب که زیاد برام مهم نبود حالا نمی دونم به چه دلیلی؟! شور و اشتیاق زیادی از خودم برای شرکت در مراسم نشون ندادم و نتیجه این شد که در دقیقه 90 با اصرار دوستان به فکر ثبت نام افتادم و به علت اینکه در گذشته دانشجوی مهم و صاحب نفوذی در دانشگاه بودم و هنوزم هستم! ظرف سه سوت با چند تا تلفن در سه شنبه شب ثبت نام کردم و چهارشنبه صبحم مبلغ 15 هزار تومن وجه ثبت نامو به آقای ق تحویل دادم و بعد با آقای الف که دانشجوی بسیار خوب، با استعداد، متین و ...(هر چی از این پسر بگم کم گفتم فقط حیف که سنش از من کمتره، ورودیه 84 یا 85، البته گاهی اوقات میشه از فاصله سنی صرف نظر کرد، مهم تفاهمه...) تماس گرفتم تا ایشون هماهنگی های لازم جهت تهیه تندیس بنده رو انجام بدن، طفلی اون روز خیلی به خاطر من زحمت کشید اما من هنوز نتونستم باهاش تماس بگیرم و ازش تشکر کنم.

روز جشن تا قبل از اینکه به سالن برسم و لباسمو تحویل بگیرم هیچ احساس خوبی نسبت به مراسم نداشتم و همش فکر می کردم چرا ثبت نام کردم؟ که چی بشه؟ اما به محض دیدن بقیه فارغ التحصیلا که با چه نشاطی این طرف و اون طرف می رفتن و برای اجرای مراسم لحظه شماری می کردن، کم کم منم به شوق و ذوق اومدم و روحیه ام عوض شد.

مراسم در سالن ورزشی 22 بهمن جنب دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی برگزار شد. تعداد 10 نفر از اعضای خانواده رو دعوت کرده بودم که در جشن شرکت کنن اما چون اصلاً این مراسم برام مهم نبود و هیچ احساس خوبی از جشن فارغ التحصیلیم نداشتم، احساس می کردم که باید برای بقیه هم همینطور باشه و نباید براشون مهم باشه، اما وقتی اومدن و چشماشونو دیدم که از خوشحالی برق میزد و دسته گلهای دستشونو دیدم که منتظر بودن اسم منو صدا بزنن تا با افتخار بیان و بهم هدیه بدن، خیلی خیلی خوشحال شدم.

20 دقیقه اول جشن خیلی حالم دگرگون شد، چند بار نزدیک بود اشکام جاری بشه اما نمی دونین با چه بدبختی جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم اما علیرغم تمام سعی و تلاشم برای پنهان کردن چشمای پر از اشکم از دوستام و همچنین دوربین های عکاسی و فیلم برداری عوامل اجرایی جشن، بالاخره در حالی که چونه ام می لرزید یکی دو قطره اشک ریختم (حتماً می پرسین چرا؟ برای چی؟ اما منم هیچی نمی گم ...آخ چه حالی میده یه عده رو بذاری توو خماری....) اما سریع خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم با تماس گرفتن با یکی از بچه ها و حرف زدن با اون حالمو عوض کنم که متأسفانه اونم بدتر ضد حال شد اما سرانجام به خودم مسلط شدم و بعد از چند دقیقه شدم همون آلبالو خشکه همیشگی.

به نظر من بهترین لحظات مراسم اون جایی بود که همگی قرآن ها رو در دست چپ گرفته بودیم و دست راستمونو روی قلبمون گذاشته بودیم و عبارات سوگند نامه رو بعد از نماینده دانش آموختگان(دوستم مهین) قرائت می کردیم و شاید به یاد موندنی ترین لحظه، لحظه گفتن عبارات پایانی سوگند نامه بود که من شخصاً با سربلندی، افتخار و غرور خاصی اداشون می کردم:

برقرار باد میهن، برافراشته باد پرچم ، پایدار باد ایران

 

کمدی ترین لحظه هم اونجا بود که مجری (آقای شیخ الاسلام) گفت یک دانش آموخته خانم و یک دانش آموخته آقا به روی سن بیان که 7 نفر روی سن رفتیم (منم به همراه مهین رفتم) و بعد مجری از ما پرسید که به نظر شما دانش آموخته عاقل کیه؟ ...من نفر آخر بودم خواستم کلاس بذارم و یک دو بیت شعر نثار حضار کنم که از بس مجری محترم تو حرفم پرید سوژه خنده جمع شدم و پاک آبرو حیثیتم رفت...شعر "درخت تو گر بار دانش بگیرد/به زیر آوری چرخ نیلوفری را" رو خوندم و بعد که مجری ازم پرسید شعر از کیه؟ گفتم از سعدی و ایشونم نه گذاشت نه برداشت خیلی سریع جوری که آدمو ضایع کنه گفت:"نه از ناصر خسرو قبادیانیه" و فکر کنم ملت کلی خندیدن بهم که البته جای نگرانی نیست مایه انبساط خاطر جمع شدم...اما بیت بعدیو از حافظ خوندم و مورد تأیید و تحسین مجری قرار گرفت و بعد هم کمی درباره دانش آموخته عاقل افاضات فرمودم و حضار در سالن رو از بیانات خودم مستفیذ نمودم که دانش آموخته عاقل کسیه که بدونه بار بزرگی رو دوششه و باید به مردم دنیا خدمت کنه و سعی کنه برای دنیا مفید باشه اونطور که وقتی مرد همه بفهمن که یکی از این دنیا رفت نه اینکه بودو نبودش برای هیچ کس مهم نباشه...

3- روز یکشنبه رفتم دبیر فعلی انجمن علمی زیست رو پیدا کردم. یه پسر جوون از ورودی های 85 که برخلاف م.ن که آدم عصبی و آن نرمالیه، با نزاکت و خوش برخورد بود و بعد از اینکه منو شناخت استقبال گرمی کرد و اعلام کرد خیلی خوشحال میشه که در برنامه های آینده N.G.O راهیان دانش با ما همکاری داشته باشه.

قرار شد روز دوشنبه در جلسه انجمن علمی شرکت کنم تا ضمن آشنایی با اعضای انجمن، درباره طرح نمایشگاه زیست شناسی صحبت کنیم. روز دوشنبه در جلسه شرکت کردم اما دیگه بقیش secret نمیشه بگم. فقط دلم از یه چیزی خیلی سوخت که زمان ما همه از مدیر گروهو رئیس دانشگاهو معاون علمی و ...مرتباً مانع کار میشدن اما حالا وضعیت خیلی فرق کرده یه چیزی حدود 180 درجه و تأسف دومم به این خاطره که حیف شد سنم از این پسرای جدید انجمن که ورودی 85 هستن بیشتره ... اما اشکالی نداره ، مهم تفاهم و درک مشترکه نه؟!....

4- سه تا طرحو باید تکمیل کنم و تا ساعت 9:30 صبح فردا تحویل سازمان ملی جوانان بدم وگرنه  بودجه بی بودجه! اما هنوز هیچی ننوشتم و الانم از 12 گذشته و خیلی خوابم میاد....

  

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 0:6 توسط آلبالو خشکه |


ناگهان چقدر زود دیر می شود...

 

 

 

«حسرت همیشگی»

 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی،

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود دیر می شود !

 

 

امروز صبح داشتم برنامه مردم ایران سلام رو نگاه می کردم که امیر حسین مدرس گفت صبح زود  اس.ام.اس ی به دستش رسیده که درباره صحت و سقم اون شک داشته اما وقتی پیگیری می کنه می بینه واحقعیت داشته و اون خبر، خبر بدی بود، خبر رفتن دکتر قیصر امین پور.

 

 

http://www2.irna.ir/fa/news/view/line-2/8608086801085336.htm

خبر فوت استاد در ایرنا

 

 

http://www.mehrnews.ir/fa/NewsPrint.aspx?NewsID=543050

عکس های استاد، شهریور 86

 

 

http://khat-khatiii.blogfa.com/

خط خطی، در مورد علت فوت و بیماری دکتر امین پور نوشته

 

تعدادی از اشعار دکتر قیصر امین پور...


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 13:33 توسط آلبالو خشکه |


- الان باید برم دانشگاه و یکی از اساتیدو ببینم اما اول صبحی با صحبتای آقای شهیدی، مجری برنامه مردم ایران سلام، احساس کردم وقتشه که همین الان یه چیزایی بنویسم و گر نه بعداً هیچ فایده ای نداره.

2- در ادامه معرفی برنامه های تلویزیونی که چند وقت پیش یه مطلب نصفه نیمه اینجا در مورد نوشتم، برنامه دیگری معرفی می کنم که باید ببینید: مردم ایران سلام، که هر روز صبح از شبکه دو پخش میشه و شاید بشه گفت جز همون معدود برنامه های این رسانه ملیه که ارزش دیدن داره.

یه مطلبی هم در اون پست درباره دکتر الهی قمشه ای نوشته بودم که تموم نشد و موکول کردمش به زمانه دیگه ای که متأسفانه در این پست هم مجالی براش نیست.

3- یکی از موضوعات داغ امروز برنامه مردم ایران سلام، مولوی بود. چند وقتی است در کشور ترکیه که مدفن این شاعر و حکیم بزرگواره که درود و سلام حق بر او باد، افکار باطلی شیوع پیدا کرده مبنی بر اینکه مولانای ما که خودش و آبا و اجدادش در ایران بوده اند به صرف محل آرامگاهش که در ترکیه است و با ندیده گرفتن تمام زندگی و آثار آن بزرگوار، مربوط به ترک هاست و همین خیال باطل که البته با کمال درد و اندوه و تأسف باید بگم به خاطر خصلت اهمال و عدم توجه ما ایرانیان به پیشینیان و آثار گرانبهای گذشتگانمون هست، باعث شده تا اونا در ذهن افکار عمومی دنیا مولانا رو از خودشون بدونن و از مفاخر کشور خودشون معرفی کنن و هر ساله با خرج مبالغ هنگفت براش بزرگترین و با شکوه ترین کنگره ها و سمینارها رو برگزار کنن و میلیونها انسان رو از سراسر دنیا برای آشنایی با مولوی به کشورشون بیارن.

حالا با این اتفاقاتی که افتاده بعضی ها با رگهای برجسته به ظاهر از سر غیرت و عرق ملی و عشق و علاقه به مام وطن و میراث پرافتخار پیشینیان، روی گردنهایشان و در باطن فقط از حیث هم رنگ شدن با جماعت و باز هم از روی نفهمی و ندانم کاری، همانند کودکانی که بر سر اسباب بازیشان که در دست کودکان دیگر می چرخد، داد و فریاد به راه می اندازند و از دیگران طلب کمک می کنند، مولانا مولانا می کنند و باز فراموش می کنند که ممکن است دیر یا زود نظیر همین رویدادها برای دیگر بزرگان این مرز و بوم تکرار شود و کشوری دیگر از گوشه ای دیگر از این دنیا ادعای مالکیت عرفا، دانشمندان، فلاسفه و حکیمان ما را داشته باشد و تا ما مردم آگاه و همیشه در صحنه بخواهیم آگاه شویم، هویتمان را تکه تکه می کنند و به تاراج و یغما می برند.

زمانی که دانش آموز سوم راهنمایی بودم و برای اولین بار در کتاب فارسی با مولوی آشنا شدم، دبیر محترم و خردمندمان که امیدوارم خداوند به ایشان سلامت و طول عمر عطا کنند ، خانم مظلوم حسینی، برایمان گفت که تا همین چندی پیش بودند کسانی که مثنوی معنوی مولانا را با انبر دست بلند می کرده اند و دلیلشان این بوده که مثنوی نجس است!!!!.....همین مثنوی که با نام خدا و با حمد و ستایش حضرت محمد(ص) شروع شده... که در گوشه گوشه ابیاتش آیات نورانی قرآن و کلام خدا و رسولش به وضوح دیده می شود... که هر داستانش با لطافت و ظرافت هر چه تمام تر دنیایی از معرفت، کمال، دانش، خداشناسی، خوبی، نیکی و ... را به ما می آموزد...که خواندنش برابر است با ختم قرآن...

تابستان سال 77 همراه با خانواده به اصفهان، همدان و دیگر شهرهای این کهن دیار سفر کردم که بیشتر از اینکه از دیدن اماکن و ابنیه تاریخی خوشحال شوم، ناراحت شدم و بر دردم افزوده شد.

چطور می شود دید و ساکت ماند، چطور؟ تمام نقاشی ها و مینیاتورها و اتاق موسیقی ساخته شیخ بهایی در عمارت عالی قاپو در زمان انقلاب به دست یک عده آدم بی ریشه که با ذهن بیمارشان می خواستند به ذعم خودشان تمام مظاهر حکومت 2500 شاهنشاهی در ایران را نابود کنند، از بین رفته بود و هیچ فکر نکردند که اگر از دست دو سه نفر از شاهان این مملکت ناراضیند نباید خشک و تر را با هم بسوزانند و تیشه به ریشه تمدن این مردم و این مملکت بزنند... و جای خالی هر کدام از آن نقاشی ها  برای هر توریست و مسافر داخلی تنها یک علامت سئوال بزرگ و بی جواب را به وجود می آورد که چرا هیچ کس از آثار به جا مانده از تمونی بزرگ پاسداری نمی کند... بنای منار جنبان به بازیچه ای برای کودکان و جوانانی تبدیل شده بود که هیچ کدام تا به حال از شیخ بهایی و آثار منحصر به فردش در زمینه معماری نشنیده بودند اما می خواستند خودشان لرزیدن منار را شخصاً تجربه کنند تا بعد ها با افتخار برای دیگران تعریف کنند که خودم منار جنبان را تکان دادم ،تکان دادنی... با هر تکان و حرکت منارهای جنبنده عمارت منار جنبان، دلم فرو می ریخت که اگر خدای ناکرده آسیبی به این بنا وارد شود هیچ کس دانش و اطلاعاتی درباره مرمتش ندارد و این هم مانند دیگر آثار فراموش شده، به فراموشی سپرده می شود ...   

 

باید برم دانشگاه... این مطلب ادامه دارد، منتظر باشید...

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 10:26 توسط آلبالو خشکه |


به خاطر اتفاقاتی که در این چند روز اخیر حادث شده باید همین حالا می نوشتم در غیر اینصورت به نظرم ناسپاسی و قدرناشناسی بود در حق کسی که عاشقانه دوستم می دارد، خدایی که تمام وجودم از اوست.

 

خداوندا به نامت قسمت می دهم که لحظه ای مرا به حال خود وامگذاری.

خداوندا همیشه با من باش...نباشد آن روزی که غیر از تو هدف و مقصودی برای خود برگزینم که بسیار دیده ام آن هایی را که به غیر تو دل بسته اند و از تو دورند و هیچ ندارند.

خداوندا زنجیر عشقت را بر دست و پای دلم محکمتر کن و مرا به هر کجا که می خواهی ببر و در این راه پر دام و دانه همراهم باش، همانگونه که تا به حال بوده ای و بگذار بیشتر تو را بفهمم تا بتوانم عاشقانه دوستت بدارم...عاجزانه التماس می کنم که فرصت عاشق بودن را به من ارزانی داری. فرصتی بده تا من هم چون دیگران که دم از عشقت میزنند از آتش بگذرم.

من از این دنیا هیچ چیز نمی خواهم جز تو، عشق تو، لبخند تو، گوشه چشم تو...با من مهرمندانه نجوا کن و سایه عنایتت را از من دریغ مدار که من حاضرم تمام هست و نیستم را با یک اشاره ات فدا کنم.

خداوندا نباشد آن روزی که با کسانی زندگی کنم که تو را جایی بین کوچه پس کوچه های عمرشان گم کرده اند و زندگیشان بی هدف، چون تخته پاره ای به روی امواج از این سو به آن سو می رود.

خداوندا...که مهربانی...که می بخشی...که راهی ...که همراهی...که مقصدی...که امیدی...که مرحمی...که می دانی...که می توانی...که می بینی...که اولی ...که آخری...که از تو ایم ...که بازگشت ما به سوی توست...که عاشقی...نور عشقت را در دل هایی که برای تو می تپند پر فروغ و جاودانه کن و در دل هایی که تاریکند و از این تاریکی و سرگردانی رنج می برند، روشن گردان.

اگر تو بر ما رحم نکنی و ما را نبخشایی پس از چه کسی طلب عفو و بخشش کنیم؟

دنیا برایم ارزشی ندارد آن هنگام که چشمان عشوه گرت و لبخند دلبرانه ات مرا پی خود می برد...این لحظه های ناب عاشقی را از من مگیر و بگذار همیشه در دریای عشقت غوطه ور باشم.

 

خدایا سپاس...که مادر و پدرم تو را می شناسند.

خدایا سپاس...که در دوستانم نشانی از معرفت تو می بینم.

خدایا سپاس...که زبان آسمان، نسیم، ستاره، درخت، آب و گنجشک کوچک لبه پنجره مان را می فهمم.

خدایا سپاس...که هر چه را خواستم از سر لطف به من عطا کردی و آنچه را که باز هم از سر لطف به من عطا نکردی، حکمتش را به من فهماندی و نشانم دادی.

خدایا سپاس...به خاطر تک تک معجزاتی که در زندگیم اتفاق افتاد.

خدایا سپاس...که همه چیز خوب است و همه کس خوب هستند.

خدایا سپاس...که در پس تمام کلمه ها، رفتارها، نشانه ها، راه ها، موقعیت ها، اثری از تو می بینم.

خدایا سپاس...که در همه حال با من هستی.

خدایا سپاس...که از من قطع امید نکردی.

خدایا سپاس...که همه چیز و همه کس را به خاطر من بسیج کرده ای.

خدایا سپاس...که توفیق می دهی آنها را ببینم.

معشوق من، سپاس که آدمی چون من را که هیچ ندارد جز امید قبول از طرف تو، به عنوان عاشقت می پذیری.    

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 14:8 توسط آلبالو خشکه |