سلام . بعد از 11 روز ( غیبت صغری ) دوباره برگشتم . برای این چند روز نبودم دلیل دارم . ذهنم درگیر بود و باید یه جوابی پیدا می کردم . خب ... شروع می کنم :
1- آقای یه دوست:
من 4 ساله که میشناسمت و اگه با هر اسمی بیای و کامنت بدی خیلی راحت می فهمم که تویی . از طرز نوشتنت و چیزایی که تو دو تا کامنت ها بهشون اشاره کردی فهمیدم . اگه اون دفعه اولم چیزی نگفتم برا این بود که واقعاً نمی دونستم باید چه جوابی بهت بدم . الانم از کامنتای تو 11 روز میگذره و تو این مدت خیلی با خودم فکر کردم که چی بگم بهت . منو میشناسی، میدونی اگه میخواستم حرف بزنم چقدر طولانی میشد. هزار بار اومدم هر دفعه یه حرفی بزنم، یه بیت شعر به جای جوابت بنویسم، یه متن طولانی بنویسم و ...که باز پشیمون شدم و از تمام اون چیزایی که می تونستم بهت بگم اما دیگه حوصلشو ندارم ، (شایدم دیگه لزومی نداشته باشه که در مورد خیلی چیزا صحبت کنیم چون ناخودآگاه پای یه سری مسائل قدیمی میاد وسط و دوباره روز از نو ....) فقط دو سه تا جمله میگم و امیدوارم که واقعاً آخرین صحبت من با تو باشه و دیگه هیچ وقتم تکرار نشه :
اون شب قرار شد که دیگه با هم هیچ حرفی نزنیم و همه چی تموم بشه . یادت اومد ؟ خواهش می کنم برای اون قول ارزش قائل باش و دیگه به هیچ عنوان و از هیچ طریق با من تماس نگیر و دیگه نوشته های منو نخون. منم همین کارو می کنم همین طور که تا حالا سر حرفم بودم . خداحافظ برای همیشه .
2- یه عذر خواهی به خاطر پست روز پنج شنبه که اصلاً سر و ته نداشت . اون روز تو دانشگاه بودم . اتفاقی رفتم تو بلاگفا تا آپ کنم اما یه وبلاگ پیدا کردم در مورد سریال جواهری در قصر . وقتی رفتم توش دیدم هیچی ننوشته و فقط یه کلمه بود .فکر کنم کره ای یا چینی یا یه چیزی تو این مایه ها بود . منم اون کلمه رو تو گوگل سرچ کردم و یه عالمه سایت پیدا کردم که عکس و توضیح و فلش و ویدئو درباره این سریال داشتن . منم از تو اون همه اطلاعات از این فلش خوشم اومد و چون کاری برام پیش اومد و باید می رفتم ، سریع کپی کردمش تو وبلاگ تا شما هم ببینید .
3- هفته پیش یه تست خودشناسی دیدم که از یه قسمتش خوشم اومد که الان مینویسمش . شما هم بخونید و جواب بدین و جواباتون یادتون باشه تا چند روز دیگه که پاسخ سئوالات رو نوشتم جواباتونو با اون توضیحات مقایسه کنید و نتیجه گیری کنید .
*به کسانی فکر کنید ، کسانی که شما را بشناسند و برای شما مهم باشند . آن ها را به رنگ های زیر ربط دهید . توجه کنید که افراد تکراری نباشند . برای هر رنگی نام یک فرد.
زرد ، نارنجی ، قرمز ، سفید ، سبز .
اگه دوست داشتین برام کامنت بذارین بگین شما چه شخصی رو برا چه رنگی انتخاب کردین .
4- چهارشنبه 26 اردیبهشت بعد از اینکه رفتم تو جلسات هفتگیمون شرکت کردم ( رجوع شود به پست پنجشنبه 30 فروردین ) و اعصابم که به خاطر بعضی مسائل به هم ریخته بود، دوباره سر و سامون گرفت و راحت شد، اومدم دانشگاه و یه راست رفتم روابط عمومی چون به آقای ج و خانم ط گفته بودم به مرتضی ( مدیر مسئول نشریه و دوستم ) بگین بمونه تا من برگردم . وقتی وارد اتاق شدم علاوه بر آقای ج و مرتضی و چند تا دیگه از دانشجوها یکی دیگه هم بود ، مهدی .ن ، که از بچه های 84 رشته خودمونه و از من کوچیکتره (سال به سال هر چی میگذره بچه ها پر رو تر و وقیح تر میشن و اصلاً کوچیک بزرگیو احترام حالیشون نمیشه . یادمه سال 81 که تازه وارد دانشگاه شده بودم برای بچه های سال بالایی چقدر احترام قائل بودم و تا یکیشونو می دیدم تا کمر خم میشدم و بهشون سلام میکردم . حالام که خودم ترم آخرم زمونه برعکس شده . ترم پایینیا که از کنارت رد میشن با وقاحت هر چه تمام تر بر و بر نگات می کنن و زل میزنن تو چشات تا خودت از رو بری و بهشوت سلام کنی. البته دو نکته رو باید بگم: 1- درسته اکثریت این جورین اما همه یه جور نیستن و بستگی به تربیت خانوادگیشون داره و 2- اوایل خیلی حرص می خوردم اما حالا برام طبیعی شده و تا خودشون سلام نکنن ، منم تحویلشون نمی گیرم) و من از آخرای اسفند 85 سر جریانات نشریه که آقا گند زد و تازه با من بد برخورد کرد و عذر خواهی نکرد دیگه باهاش حرف نمی زنم و اصلاً انگار نه انگار که همچین آدمی رو زمین هست .
اما اون روز تا وارد اتاق شدم اونم یه دفعه نگاه کرد ببینه کیه و من که به همه سلام کردم تا چشمم تو چشاش افتاد یه لحظه فکر کردم که ببخشمش و من قدم اولو بردارم ، به همین خاطر بهش سلام کردم ، اما پسره بیشعور عوضی (ببخشید) به جای اینکه جواب سلام منو بده روشو کرد اون طرف و محل من نذاشت .
اینقدر از دستش ناراحت شده بودم که دلم می خواست برم همچی با مشت بزنم تو دهنش تا دندوناش خورد شه بریزه پسره الدنگ نفهم .
باز اعصابم به هم ریخت و چون هیچ کاری از دستم بر نمیومد دلم میخواست بزنم همه چیو داغون کنم که باز به خودم مسلط شدم و فکر کردم ارزش نداره که بخوام از درسو زندگیم بزنم و تلافی کنم و حالشو بگیرم .من بهمن فارغ التحصیل میشم و دیگه اون وقت و اون حس سابقو ندارم که بخوام خودمو قاطیه یه مشت مسئل بچگونه کنم که چی بشه ؟ وگر نه اگه میخواستم میتونستم سه سوت با کمک بچه های هیئت مؤسس که البته الان هر کدوم سر خونه زندگی خودشونن و گرفتارن این پسر رو عزل کنیم یا انجمنو منحل کنیم یا تقاضای یه انتخابات دیگه کنیم اما دیگه از من گذشته و در شأن من نیست که بخوام از این کارا بکنم .
این جوجه موقعی که من رئیس انجمن بود زیر دستم بود و من اشتباه کردم استعفا دادم اومدم بیرون تا به خیال خودم اینا راحت تر کار کنن چون دوره من گذشته بود و دیر یا زود باید می رفتم . اما اشتباه کردم که گذاشتم بعد من رئیس انجمن بشه . اصلاً میدونین چیه هیچ وقت نباید عرصه رو ترک کرد اونم در مقابل پسرا چون زود دچار توهم میشن میگن فلانی کم آورد ( و من هر وقت یه کاریو به پسرا واگذار کردم بعدش پشیمون شدمو گفتم عجب غلطی کردم ، چون خودم مجبور میشدم اون کارو انجام بدم و آقابون هم جو میگرفتشون که چون ما بودیم کارا درست شد ). از آخرای فروردین 84 تا حالا که من استعفا دادم و اومدم بیرون این ابله که خیلیم ادعا داره نتونسته یه کار اساسی برا انجمن و رشته زیست انجام بده و هر چی بوده مربوط به دوره من و فعالیت هایی که انجام دادم و همچنین دوره های قبل از منه . تنها کار شاقی که انجام داده برگزاری سه تا اردو طی دو سال و فروش نمونه سئوالات امتحانی بوده و یه کار مهمی که کرده و به طور کامل فاتحه انجمن زیست رو خونده اینه که دیگه شورای دبیران (که من از اعضای فعالش بودم) و دانشگاه برا ما تره هم خورد نمی کنن و انجمن علمی زیست با اون همه شکوه و اقتدار از چشم همه افتاده و دچار رکود شده نه به طور کل نابود شده .
5- از دوستم زهره (الهیات می خونه) یه کتاب گرفتم به نام حقوق خانواده که آشنایی من با این کتاب و علاقمندیم برای خوندنش برمیگرده به اون جلسات هفتگی (بازم رجوع شود به پست پنجشنبه 30 فروردین) .
زهره خلاصه ای از یکی از فصول این کتاب به نام طلاق و مخصوصاً طلاق در کشور ما و کشورهای اسلامی و سایر کشورا برام تعریف کرد که تفاوت فاحشی با هم داشتن . بعدش من علاقمند شدم که خودم بخونم ببینم چی نوشته و کتابو ازش امانت گرفتم .اون شب بعد از اینکه شام خوردم رفتم سر وقت کتاب و اول نگاهی به عناوین انداختم و یکیش به نظرم جالب اومد : باب دوم _ انحلال عقد نکاح ، فصل اول _موارد امکان فسخ نکاح ، جنون زوجین ، عیوب مرد ، عیوب زن ، و ....
یه فکری به نظرم رسید . اگه بشه این صفحات از کتابو تایپ می کنم یا سرچ می کنم پیدا می کنم میذارم اینجا تا همه بخونین . چون گفتنه خلاصه ای از این مباحث برای من که دفعه اولمه دارم از این جور کتابا می خونم سخته . یه کلمه های سختو عجیب غریبی داره تو این کتاب که وقتی تو یه جمله پشت سر هم ردیف میشن نمی فهمم آخرش معنی جمله چی میشه . اما اگه کلی بخوام بگم ، در مورد مردها اگه عیبی داشته باشن زن ها تقریباً هیچ حقی ندارن یا اگه حقیم داشته باشن خیلی موارد سر راهشون هست تا به حق قانونیه خودشون برسن . اما در مورد زنها که اگر خدایی نکرده مثلاً یه جاشون کج باشه ، مرده راحت می تونه طلاقشون بده و بره یکی دیگه رو بگیره. حالا وقتی خود کتابو بخونید بیشتر متوجه میشین .
من که وقتی این چیزا رو خوندم از عصبانیت کتابو پرت کردم یه طرف دیگه که جلو چشمم نباشه (اصل امانت داریو رعایت کردم . خودم یه طرف کاناپه نشسته بودم و کتابو آروم انداختم اون طرف کاناپه یه جای نرم که کتاب دوست جون خراب نشه و از دید منم خارج بشه).


