*در مورد اون اتفاقی که تو یکی از اردوهای دانشجوییه دانشگاه ما افتاده بود و دربارش نوشتم و قرار بود بیشتر هم بگم نمی تونم دیگه چیزی بنویسم و همش بنا به خواست اون پسر دانشجوییه که گفتم براش حبس بریدن . خودش گفت نمی خواد زیاد این ماجرا همه جا بپیچه چون بهش سخت تر می گیرن . *
امروز صبح ( شنبه صبح ) یه گزارشی تو صبح بخیر ایران نشون دادن ( فکر می کنم یه سری گزارشه هر روز در یه موردیه) تحت عنوان بهونه . موضوع امروزشون گیر دادن به سرو وضع جوونا ، مدل موشون ، لباسشون ، آرایششون و ...بود . مجری یا همون گزارشگر برنامه هم با یه جوونایی می رفت مصاحبه می کرد که معمولاً از این مدلا تو تلویزیون نشون نمی دن ( ناسلامتی ما داریم تو مملکت اسلامی زندگی می کنیم... اِ ... خب قباحت داره ...زشته دیگه ) . مثلاً یه دختره بود که حین حرف زدن دیگه نزدیک بود مقنعه اش از سرش بیفته و موهاشو هایلایت کرده بود و پوش داده بود و رو به بالا جمع کرده بود و آریش داشت و با گزارشگره دختر خاله شده بود و خیلی خودمونی باهاش حرف میزد و مرتب تو تو میکرد و افعال مفرد به کار میبرد . یا یه پسریم بود که خیلی سوسولی تیپ زده بود و ...گزارشگر که بهتره بهش بگیم بازیگر تا گزارشگر ، موضوع مصاحبه هاشو به جایی که خودش دلش می خواست می کشوند مثلاً گیر داد به ماهواره ، جالب اینجاست که افرادیم که باهاشون مصاحبه می شد یه جور بازیگر بودن و مث اینکه یه سری مطالب از پیش تعیین شده رو می گفتن و قبل از مصاحبه هم کلی گریم شده بودن و سعی کرده بودن دیالوگ هاشونو خوب بیان کنن .
نمی دونم اینا چه هدفی از ساخت چنین برنامه هایی دارن ؟ بابا جان آخه تیپ زدن و سرو وضع درست کردن و روزی چند ساعت وقت گذاشتن پای آینه مال نوجوون و جوونه . اگه جوونا این کارا رو نکنن که نمیشه بهشون گفت جوون . نمیگم که هر جور دلشون خواست بپوشن و بگردن ، نه ... بلکه می گم نباید از کاه کوه ساخت و مسائل اساسی و بنیادیه یه مملکت رو فراموش کرد و چسبید به یه سری مسائل حاشیه ای و کم اهمیتی که با چند تا راهکار تربیتی کوچولو کاملاً حل میشه و اثری ازش نمی مونه . نمی دونم اینا با این کاراشون چی گیرشون میاد ؟ چرا می خوان جوونای مارو بیکارو علافو بی ارده نشون بدن ؟ نمی گم همچین آدمایی نداریم اما خودتون قضاوت کنین این عده چند درصد کل جوونا رو تشکیل می دن ؟ تازه اگرم باشن و تعدادشونم زیاد باشه باز هم آیینه تمام نمای بی عرضگی دولته و بی کفایتی اونا رو نشون میده که با بلاهایی که خودشون سر همه در میارن باعث شدن این جوونام اینجوری بشن . چرا هیچکس در مورد گرونی ، بیکاری ، فقر و هزار مورد دیگه گزارش تهیه نمی کنه ؟ اگرم گزارشی باشه از نوع سر هم بندی ، فرمالیته و سر ملتو کلاه گذاشتنه نه موضوعی که به جد در موردش بررسی و تحقیق و پی گیری کنن تا به نتیجه برسه .
این وضعیت بی قیدی و هزار و یک مسئله دیگه که از پیامدهای دین زدگیه، که الان بین جوونا زیاده همش به خاطر فشار های روحی و روانیه که اوایل انقلاب به ما میاوردن . بچه هایی که اون موقع مهد کودکی و دبستانی بودیم اما انگار تو پادگان بودیم همه چی اجباری بود . شادی ممنوع بود . رنگ روشن و شاد غدغن ...رنگ ها عبارت بودند از مشکی ، قهوه ای سوخته ، سورمه ای ، ذغال سنگی . هیچکس جرأت نمی کرد غیر از اینا رنگ دیگه بپوشه . سر صف مجبورت می کردن یه چیزایی بگی که معنیشو نمی فهمیدی . من خودم تا وقتی رفتم دبیرستان نمی دونستم اون شعارهایی که هر روز سر صف می دادیم یعنی چی . نماز خوندنو اجباری کرده بودن و آنچنان برخورد بدی می کردن و از ترس نمره انظباط و نمره پرورشی می بردنت نماز خونه که حالت ... بابا مسلمونا....نا مسلمونا ...اون که پیغمبر خدا بود اینجوری با مردم برخورد نکرد که اگه کرده بود الان سالیانه سال بود که دیگه همچین دینی رو کره زمین وجود نداشت . خدا تو قرآن گفته : لا اِکراهَ فِی دین ... یعنی هیچ اجباری در دین نیست . آدم باید با آگاهی و اختیار کامل و بدون ترس راه خودشو انتخاب کنه . دین و مسلک اجباری یه پول سیاهم نمی ارزه چه برسه به اینکه بخواد به آدم راه زندگی رو نشون بده یا دنیا و آخرتش رو تضمین کنه .
یه جوری بین ما و همه آدمایی که روی این زمین خاکی زندگی می کنن دیوار کشیدن که فکر می کنیم لولو خورخورن ، نه ... خوبی ، راستی و درستی همیشه و در همه جا ارزش و معیار بودن و همه داشتن این صفات رو می پسندیدن .
نمیدونم این حکایت مربوط به چه کسیه ، اسمش یادم نمیاد الان ...هر کی می دونه بگه تا منم یادم بیاد ، اما حکایت قشنگیه و پر از معنی ... میگن که یه شیخی ( بزرگی ) یه جایی مث استراحتگاه یا منزلگاه درست میکنه و میگه سر درش بنویسن : هر کس بدین سرای درآمد آبش دهید و نانش دهید و از ایمانش نپرسید زیرا آنکس که نزد خدای تعالی به جانی ارزد در نزد ما به نانی بیارزد .
یه کم به این چیزا بیشتر توجه کنیم . حالا از موضوع خودمون که بحث جوونا بود دور نشیم . داشتم میگفتم که تو بچگی با ما اونجوری برخورد کردن اما مگه یه آدم چند سال از عمرشو تو محیط مدرسه میگذرونه ؟ آها ...دیگه فکر اینجاشو نکرده بودن که این بچه ها ممکنه یه روزی بزرگ بشن و از فضای مدرسه که مجبور بودن به بخاطر ترس از نمره انظباط و مدیر و ناظم یه چیزاییو رعایت کنن بیان وارد اجتماعی بشن که بالاخره آزادی عمل بیشتری دارن و می تونن کلی عقده ها که رو دلشون مونده رو خالی کنن و حالا وقتیه که به خیلی کارای اشتباه دست بزنن .
ما آدما در فضایی مملو از آگاهی ، اختیار و آزادیه که راه خودمونو پیدا می کنیم و به تجربه ثابت شده هر زمان اجباری در کار بوده نتیجه عکس داده مث وضعیت کشور خودمون که حجاب اجباریه اما پوشش ها این طوری و کشور های دیگه ای مث ترکیه و فرانسه و غیره که خودتون بهتر می دونین بیشترشون به پوشش و حجاب تمایل پیدا کردن .
خدایا یعنی اینا نمی دونن که بعد این دنیا یه جای دیگه ایم هست که به حساب همه رسیدگی میشه یا ... ؟
اما از حق نگذریم وضعیت مملکت ما فوق العاده خوبه و همه در رفاه و آسایش کامل به سر میبرن و با کمک حضرات مسئولین مشکلات ما یکی پس از دیگری رفع شده به حول و قوه الهی و تنها چیزی که مونده همین موی دختر خانوما و مانتوهای چسب و کوتاهشونه و همین آستین کوتاه و شکل لباس پوشیدن آقا پسرامونه که باید اصلاح شه . الحمدالله که هیچ مشکلی نداریم به جز حجاب و اگر همینم حل بشه ایران ما با وجود مسئولین گلی که داره میشه همون مدینه فاضله ای که طی اعصار و قرون همه به دنبالش بودن و پیداش نمی کردن .
پ.ن 1: در مورد اون حکایتی که روایت کردم ، یه لطفی کنین اگه ناقص یا اشتباه روایت شده بگین بهم و اسم اون شیخ رو هم اگه می دونین بگین ، ممنون میشم .
پ.ن 2 : امروز یه سری از بچه های دانشگاهمون رفتن اردوی نمایشگاه کتاب تهران . منم می خواستم برم هم یه سری کتاب بخرم برا امتحان ارشدم هم بعد از تهران هم که برنامه شماله کلی خوش بگذرونم که بابایی اجازه نداد ( البته نه دقیقاً با این لطافتی که من نوشتم با خشانتی یه کم بیشتر ازین ) . البته یه بار 3 سال پیش رفتم اما واقعاً احتیاج داشتم که امسالم برم و روحیه ام عوض شه که نشد .
پ.ن 3 : بعد از ظهر آقای ب ، کارگردان و مدیر گروه تئاتری که 6، 7 سال پیش عضوش بودم و تقریباً هنوزم هستم ( حتماً با خودتون فکر می کنین الان چند سالمه ؟ آره ؟ نه بابا ...اون قدرام که فکر می کنین سنم زیاد نیست ، چون اون موقع 16، 17 سال بیشتر نداشتم ) باهام تماس گرفت و گفت برم تئاتر عروسکیشونو ببینم که داره اجرا میشه . البته حدود 3 ، 4 ماه پیش از منم خواست که تو تئاترش عروسک گردانی کنم اما دیدم وقت ندارم . وقت تمرین کردنو نمیگم زمان اجرای تئاتر به مشکل بر می خوردم چون قرار بود صبح و بعد از ظهر اجرا بشه ( یعنی در حال حاضر اجرا میشه در دو سئانس 10 صبح و 7 بعد از ظهر ) که بنده از تمام درس و دانشگاهم می موندم ، برا همین نشد برم .
با مامان اینا رفتم محل اجرا . کارشون عالی بود حرف نداشت . بعضی از بچه های عروسک گردانمون 10 سال سابقه بازیگری و عروسک گردانی دارن ، حرفه ای هستن . البته نمایش مخصوص گروه سنی نوجوانان و جوانانه نه بچه کوچولوها . بعد از نمایش علاوه بر دوستای قدیمیم یکی دیگه از استادای خوبمم دیدم که قرار بود
کلاس آموزش نویسندگی برام بذاره که اونم چند جلسه رفتم 3 سال پیش و به دلیل درس و دانشگاه نشد ادامش بدم .
تا آخر هفته اجرا دارن . اگه تونستم یه شب دیگه میرم و عکسم می گیرم میذارم اینجا تا شما هم ببینین . ضمناً امشب با کل گروه عکس یادگاریم گرفتم .
پ.ن ۴: پاراگراف آخر از متنم همون حرفایی که رئیس جمهورمون قبل از انتخابات تو برنامه تبلیغاتیش که از تلویزیون پخش میشد گفت . اما مشکلات اساسی کشور که در دوره خاتمی نا تمام موند هنوزم پا برجاست .



