نمی دونین تو هفته پیش چه کارایی کردم و چه اتفاقایی افتاد ...البته یه سریشو نمی تونم بگم ، چون خودتون بهتر از من می دونین که نمیشه هر حرف و درددلیو اینجا نوشت...وبلاگ نویسیه و هزار دردسر ...
2 شنبه هفته پیش حسابی قاط زده بودم ، هر چی سعی کردم خودمو کنترل کنم نشد که نشد و اون چیزی که نباید اتفاق می افتاد ، اتفاق افتاد و باعث شد جرقه من به یه دوست خوب برخورد کنه و همزمان یه سری مسائل دیگه رو به وجود آورد که دیگه نمی تونم باهاش حرف بزنم . البته بهتر بود که خیلی وقت پیش از تو زندگیش فید شم و برم اما خب این اتفاق یه دفعه ای افتاد .
همون شب خبردار شدم که خواهر یکی از دوستای دختر خالم ، که یه دختر جوون 20 ساله بوده ( متولد 65 ) ، بر اثر افت فشار خون و سر درد می میره ... به همین سادگی ... یعنی شب حالش خوب نبوده و فشارش پایین بوده به مامانش میگه می تونم امشب بیام پیش تو بخوابم ؟ مامانشم وقتی می بینه حال دخترش خوب نیست با خودش میگه : پیش خودم باشه بهتره ، اگه یه وقت نصفه شب حالش بد شد می فهممو زود به دادش می رسم ، خلاصه دختره می خوابه .
صبح هر چی مامانش صداش میکنه که پاشو صبحونه بخور تا حالت بهتر بشه ، می بینه که هیچ عکس العملی نشون نمی ده ، شروع می کنه به داد و فریاد زدن ، همه میان بالا سرش و اورژانس هم خبر می کنن ، دکتره که میاد بالا سرش میگه خانم دخترتون 3 نصفه شب تموم کرده .
مامانش شکه شده بوده و می گفته که دخترم همون شکلی که شب خوابیده بوده مرده ، تکون نخورده ، حتی صداشم در نیومده ، من خوابم سبکه با یه صدای کوچولو از خواب می پرم ، اما من حتی صدای آه و نالش هم نشنیدم .
طفلی خانوادش ، طفلی خودش ( دیروز هفتمش بود ) ، دختر خالم میگفت تازه دانشگاه قبول شده بوده و جز ذخیره ها بوده از بهمن میخواسته بره و کلی هم خوشحال بوده ... اما چنان ناباورانه مرد که انگار اصلاً همچین آدمی تو این دنیا نبوده . اگه وقت داشتین بد نیست یه فاتحه هم براش بخونین ، ممنون .
فردای اون روز یعنی 3 شنبه ، با بهناز تو دانشگاه قرار داشتم ، از شیروان اومده بود . میخواست بیاد دانشگاه تا کتاب و نمونه سئوال بگیره ، منم رفتم که هم ببینمش و هم سوهانی رو که از قم براش سوغات آورده بودم بهش بدم .
بعد از اینکه کارمون تو دانشگاه تموم شد بهناز گفت ستاره میای تا یه مسیری پیاده بریم و حرف بزنیم؟ من وقت دارم ، تو چی ؟
منم که از خدا خواستم چون چند وقتی میشد که بهنازو ندیده بودم و کلی حرف برا گفتن داشتیم و هم اینکه هنوز به خاطر ماجرای قاط زدنم که روز قبلش بود ، حالم خیلی بد بود و دلم یه پیاده روی حسابی می خواست چون مغزم که داغ کرده بود باید هوا میخورد اونم هوای سرد زمستونی و گرنه منفجر میشد .
از اون گذشته منو بهناز سابقه درخشانی در امر پیاده روی داریم و هر دفعه هم رکورد پیاده روی قبلی مونو میزنیم . اگه اهل مشهد باشین خودتون میدونین مسافت هایی که پیاده رفتیم چقدر زیاده .
از دانشگاهمون ( 4 راه ستاری ) تا 4 راه دانشجو ، از 4 راه دانشجو تا 4 راه معلم ، از 4 راه دانش آموز تا 4 راه میلاد ، از پیتزا ونک ( 3 راه راهنمایی ) تا میدون فردوسی ( نزدیک خونه بهناز اینا ) و این آخریه که هفته پیش بود که نه تنها رکورد تمام قبلیا رو زد بلکه روی همه رو هم در پیاده روی کم کردیم ... اگه گفتین از کجا تا کجا ؟...
از دانشگاهمون که 4 راه ستاریه تا میدون فردوسی نزدیکای خونه بهناز اینا پیاده رفتیم و حرف زدیم ...طفلی بهناز ...مثلاً شب با خانوادشون می خواستن برن بیرون تفریح و فرداشم می خواست برگرده شیروان پیش شوهرش ، اما اینقدر پیاده رفتیم که پاهاش درد گرفته بود ...من که از میدون فردوسی سوار تاکسی شدمو برگشتم اما بهناز باید 10 دقیقه دیگه هم پیاده می رفت تا میرسید خونشون ، چون باید می پیچید تو یه خیابون فرعی و دیگه نمی تونست سوار تاکسی بشه ...
موقع خداحافظی بهش گفتم : بهناز عجب خاطره ای شد برا خودش ... از دانشگاه تا خونه پیاده ... دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه .
واقعا خیلی خوبه که ما سالی یه بار و هر بار به بهونه های مختلف تو مملکتمون یه انتخاباتی چیزی داریم که اون وقت صدا سیمایی ها مجبور بشن برن تو آرشیو و خجالتی به خودشون بدن و یه حالی هم به ملت و یه سری آهنگ ها و تصنیف های قدیمی و با ارزشی رو پخش کنن که بیرون به ندرت پیدا میشه یا اگرم پیدا شه کیفیت نداره .
ترانه هایی مث ای ایران که به قول قدیمی ها ملی ترین سرود غیر رسمی ایرانه ، ترانه های دیگه ای از محمد نوری که انشاالله حالا حالاها سالم و سلامت باشه و با عشقی که تو صداش هست برای ایران عزیزمون و برای منو تو بخونه ...
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم
ما برای اینکه ایران گوهری تابان شود
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم
بیا رسید وقت درو ... مال منی از پیشم نرو ...
بیا سر کارمون بریم ... درو کنیم گندما رو ...
نازنین مریم آی نازنین مریم ...
و همچنین خواننده هایی مث علیرضا عصار با صدایی مختص خودش و آنچنان آزاد و رها که همونطور که صداش از ته قلبش در میاد و به آسمون میره ، سر راهش همه رو هم به آسمون میبره اما همیشه دو تا از ترانه هاشو تو تلویزیون پخش میکنن یکی عید آمد که در اعیاد مختلف پخش میشه و دیگری ایران که سالی یه بار موقع انتخابات میذارنش .
به این واقعیت اسف بار فکر کردین که ما اصولاً ملت مرده پروری هستیم و تا کسی نمیره قدرشو نمی دونیم و در طول حیاتش اصلاً نمیدونیم طرف کی بوده و چی کاره بوده ...اما همچین که مرد اونقدر بزرگ و معروف میشه که همه تازه می فهمن چه گوهریو از دست دادن .
اگه بخوام در این باره بگم ، صحبت به درازا می کشه و من متأسفانه الان وقت ندارم ، باشه برا یه فرصت دیگه .
امتحانای پایان ترم نزدیکه و حدود 2 ماه دیگه تا آزمون ارشد بیشتر نمونده ، اما من اون طور که باید ، هنوز شورع به درس خوندن نکردم .
ضمناً این عکس پایین هم عکس نازگل ، دختر خوشگلمه که تازه از تو اینترنت دانلودش کردم... عشق منه
... عکسشو زدم رو دسک تاپ کامپیوتر... هر وقت میبینمش کلی انرژی میگیرم و قربون صدقش میرم ... حتماً پیش خودتون میگین این ستاره هم خُل شد رفت پی کارش ... اما چی کار کنم دیگه ، درس خوندن و تو خونه نشستن خیلی سخت میگذره ...هر کی دل گرمی و انگیزه میخواد که انگیزه منم ، دخمل خوشگل مامان ، نازگله .




