تبليغاتX
آلبالو خشکه

آلبالو خشکه

موسیقی مظهر عشق

موسیقی مظهر عشق

 

1- چند وقتیه که عضو یه گروه اینترنتی هستم به نام روزانه. چند تا جوون دور هم جمع شدن و این گروهو راه انداختن و هر روز تعدادی ایمیل به میل باکس شما ارسال می کنن که خیلی جالب، با ارزش و مفیده . ایمیل ها شامل مطالب متنوعیه، از اخبار و وقایع سیاسی و تاریخی بگیر تا دانلود کتاب و فیلم و مجله و موسیقی تا جدیدترین اطلاعات در مورد فناوری روز دنیا و کلی مطلب جالب و متفرقه دیگه.

اینم لینک عضویت در سایت گروه:

http://rozanehonline.com/join/

2- ادامه دارد...

3- ساعت 19:45

تا حالا اینجوری به موسیقی فکر کردین، که موسیقی زاییده عشقه؟ که اگه عشق نبود این همه موسیقی و ملودی و ترانه و شعر به وجود نمی اومد؟

منم نمی دونم تا حالا به موسیقی چه جوری نگاه می کردم اما دیروز خیلی اتفاقی متوجه شدم که موسیقی مظهری از عشقه و اگه عشقی نباشه حتی گوش نوازترین موسیقی ها هم به دل آدم نمیشیه و اصلاً آدم هیچ نیازی به گوش دادن موسیقی در خودش احساس نمی کنه چه برسه به اینکه تصمیم بگیره چه نوع موسیقی خوبه و چه نوعی مناسب حال نیست ...چه جوری بگم ...آدما بدون عشق نسبت به موسیقی بی تفاوت میشن. اینو از خودم نمی گم بین دوستان و آشنایان بودند و هستند کسانی که به این خاطر که عاشق نیستند هیچ درکی از موسیقی ندارند و هیچ لذتی ازش نمی برن.  

به انواع موسیقی مثه کلاسیک، سنتی، فولکلور، پاپ، رپ و ... کاری ندارم و به سلیقه همه آدما احترام میذارم و از تمام درجات و مراتب عشق مثله عشق به هم نوع، به خدا و به جنس مخالف، مورد آخر مد نظرمه، اما چیزی که مهمه اینه که اگه عاشق نباشی هیچ میلی به گوش دادن موسیقی نداری یا برات مهم نیست چی گوش می کنی.

دیرزو برا یه لحظه فکر کردم که خیلی وقته دیگه از هیچ موسیقی ای مثه قدیما لذت نمی برم. هنوز هم عاشقه موسیقیم و معتقدم که زندگی بدون موسیقی امکان پذیر نیست اما نقشش تو زندگی من کمرنگ تر شده. نمی دونم از کی اتفاق افتاد اما اصلا ًمتوجهش نشدم تا اینکه خیلی اتفاقی به یکی از آهنگایی که تو گوشیم بود برخوردم و اجراش کردم اما اصلاً نفهمیدم کِی تموم شد و چی خوند؟

شایدم درجه حساسیتم پایین اومده چون سابقاً بعد از سریال مدار صفر درجه همراه با صدای علیرضا قربانی که با سوز دل و با تمام وجود می خوند اشک می ریختم اما جدیداً فقط گوش می کنم.

هیچ وقت فکر نمی کردم و نمی کنم روزی باشه که بی عشق زندگی کنم اما عشق هم گاهی دچار نوسان میشه، مثه آتش زیر خاکستر که هست اما هیچ نور و گرمایی نداره. فکر می کنم در وجود منم یه چنین حالتی اتفاق افتاده.

5- The Best Moments In Life

1. Falling in love.
2. Laughing till your stomach hurts.
3. Enjoying a ride down the country side.
4. Listening to your favorite song on the radio.
5. Going to sleep listening to the rain pouring outside.
6. Getting out of the shower and wrapping yourself with a warm, fuzzy towel.
7. Passing your final exams with good grades.
8. Being part of an interesting conversation.
9. Finding some money in some old pants.
10. Laughing at yourself.
11. Sharing a wonderful dinner with all your friends.
12. Laughing without a reason.
13. “Accidentally” hearing someone say I good about you.
14. Watching the sunset.
15. Listening to a song that reminds you of an important person in your life.
16. Receiving or giving your first kiss.
17. Feeling this movement in your body when seeing this “special” someone.
18. Having a great time with your friends.
19. Seeing the one you love happy.
20. Wearing the shirt of a person you love and smelling his/her perfume.
21. Visiting an old friend of yours and remembering great memories.
22. Hearing someone telling you “I LOVE YOU”

How about you?

6- شعری از احمد شاملو

« سکوت سرشار از ناگفته هاست »

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش، روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود، ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد

از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد!
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود

چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
كلامي مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری...

پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش...

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...

سپيده دمان از پس شبي دراز در جان خويش آواز خروسي مي شنوم از دوردست
و با سومين بانگش درميابم كه رسوا شده ام

زخم زننده
مقاومت ناپذير
شگفت انگيز و پر رمز و راز است
آفرينش و همه آن چيزها كه شدن را امكان مي دهد

هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر

این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو!
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید

جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من

در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت

به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
ز دیگران شکوه آواز می کنم!
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود!

حلقه هاي مداوم،پياپي تا دوردست
تصميم درست و صادقانه
با خود وفادار مي مانم آيا؟
يا راهي سخت اختيار مي كنم

بی اعتمادی دری است
خودستایی و بيم چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم

تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشایی
م

بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
راهی به جز اینم نیست
!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:42  توسط آلبالو خشکه   | 

بعد از 10 ترم فارغ شدم، اونم دوقلو...

۱- چند وقتیه مث قدیما نمی نویسم البته درباره اتفاقات روزمره... نمی دونم چرا حال نوشتنو ندارم؟!

البته یکی از دلایلش فصل پاییزه که آدمو یه جورایی کسل و خواب آلوده می کنه... یه ویروسیه که اول به درس خوندنم سرایت کرده بود اما حالا که به زنم به تخته رنگ و روم وا شده...نه...به زنم به تخته مث بچه آدم دارم درسمو می خونم و افتادم رو غلتک، نوشتنم ویروسی شده. گمون کنم یه دوره ای داره، خودش خوب میشه.

 

2- پنجشنبه پیش 10/8/86 جشن فارغ التحصیلیم بود. از طرف دانشگاه برگزار شد. از اوایل تابستون شروع کردن از بچه ها ثبت نام کردن اما اینجانب که زیاد برام مهم نبود حالا نمی دونم به چه دلیلی؟! شور و اشتیاق زیادی از خودم برای شرکت در مراسم نشون ندادم و نتیجه این شد که در دقیقه 90 با اصرار دوستان به فکر ثبت نام افتادم و به علت اینکه در گذشته دانشجوی مهم و صاحب نفوذی در دانشگاه بودم و هنوزم هستم! ظرف سه سوت با چند تا تلفن در سه شنبه شب ثبت نام کردم و چهارشنبه صبحم مبلغ 15 هزار تومن وجه ثبت نامو به آقای ق تحویل دادم و بعد با آقای الف که دانشجوی بسیار خوب، با استعداد، متین و ...(هر چی از این پسر بگم کم گفتم فقط حیف که سنش از من کمتره، ورودیه 84 یا 85، البته گاهی اوقات میشه از فاصله سنی صرف نظر کرد، مهم تفاهمه...) تماس گرفتم تا ایشون هماهنگی های لازم جهت تهیه تندیس بنده رو انجام بدن، طفلی اون روز خیلی به خاطر من زحمت کشید اما من هنوز نتونستم باهاش تماس بگیرم و ازش تشکر کنم.

روز جشن تا قبل از اینکه به سالن برسم و لباسمو تحویل بگیرم هیچ احساس خوبی نسبت به مراسم نداشتم و همش فکر می کردم چرا ثبت نام کردم؟ که چی بشه؟ اما به محض دیدن بقیه فارغ التحصیلا که با چه نشاطی این طرف و اون طرف می رفتن و برای اجرای مراسم لحظه شماری می کردن، کم کم منم به شوق و ذوق اومدم و روحیه ام عوض شد.

مراسم در سالن ورزشی 22 بهمن جنب دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی برگزار شد. تعداد 10 نفر از اعضای خانواده رو دعوت کرده بودم که در جشن شرکت کنن اما چون اصلاً این مراسم برام مهم نبود و هیچ احساس خوبی از جشن فارغ التحصیلیم نداشتم، احساس می کردم که باید برای بقیه هم همینطور باشه و نباید براشون مهم باشه، اما وقتی اومدن و چشماشونو دیدم که از خوشحالی برق میزد و دسته گلهای دستشونو دیدم که منتظر بودن اسم منو صدا بزنن تا با افتخار بیان و بهم هدیه بدن، خیلی خیلی خوشحال شدم.

20 دقیقه اول جشن خیلی حالم دگرگون شد، چند بار نزدیک بود اشکام جاری بشه اما نمی دونین با چه بدبختی جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم اما علیرغم تمام سعی و تلاشم برای پنهان کردن چشمای پر از اشکم از دوستام و همچنین دوربین های عکاسی و فیلم برداری عوامل اجرایی جشن، بالاخره در حالی که چونه ام می لرزید یکی دو قطره اشک ریختم (حتماً می پرسین چرا؟ برای چی؟ اما منم هیچی نمی گم ...آخ چه حالی میده یه عده رو بذاری توو خماری....) اما سریع خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم با تماس گرفتن با یکی از بچه ها و حرف زدن با اون حالمو عوض کنم که متأسفانه اونم بدتر ضد حال شد اما سرانجام به خودم مسلط شدم و بعد از چند دقیقه شدم همون آلبالو خشکه همیشگی.

به نظر من بهترین لحظات مراسم اون جایی بود که همگی قرآن ها رو در دست چپ گرفته بودیم و دست راستمونو روی قلبمون گذاشته بودیم و عبارات سوگند نامه رو بعد از نماینده دانش آموختگان(دوستم مهین) قرائت می کردیم و شاید به یاد موندنی ترین لحظه، لحظه گفتن عبارات پایانی سوگند نامه بود که من شخصاً با سربلندی، افتخار و غرور خاصی اداشون می کردم:

برقرار باد میهن، برافراشته باد پرچم ، پایدار باد ایران

 

کمدی ترین لحظه هم اونجا بود که مجری (آقای شیخ الاسلام) گفت یک دانش آموخته خانم و یک دانش آموخته آقا به روی سن بیان که 7 نفر روی سن رفتیم (منم به همراه مهین رفتم) و بعد مجری از ما پرسید که به نظر شما دانش آموخته عاقل کیه؟ ...من نفر آخر بودم خواستم کلاس بذارم و یک دو بیت شعر نثار حضار کنم که از بس مجری محترم تو حرفم پرید سوژه خنده جمع شدم و پاک آبرو حیثیتم رفت...شعر "درخت تو گر بار دانش بگیرد/به زیر آوری چرخ نیلوفری را" رو خوندم و بعد که مجری ازم پرسید شعر از کیه؟ گفتم از سعدی و ایشونم نه گذاشت نه برداشت خیلی سریع جوری که آدمو ضایع کنه گفت:"نه از ناصر خسرو قبادیانیه" و فکر کنم ملت کلی خندیدن بهم که البته جای نگرانی نیست مایه انبساط خاطر جمع شدم...اما بیت بعدیو از حافظ خوندم و مورد تأیید و تحسین مجری قرار گرفت و بعد هم کمی درباره دانش آموخته عاقل افاضات فرمودم و حضار در سالن رو از بیانات خودم مستفیذ نمودم که دانش آموخته عاقل کسیه که بدونه بار بزرگی رو دوششه و باید به مردم دنیا خدمت کنه و سعی کنه برای دنیا مفید باشه اونطور که وقتی مرد همه بفهمن که یکی از این دنیا رفت نه اینکه بودو نبودش برای هیچ کس مهم نباشه...

3- روز یکشنبه رفتم دبیر فعلی انجمن علمی زیست رو پیدا کردم. یه پسر جوون از ورودی های 85 که برخلاف م.ن که آدم عصبی و آن نرمالیه، با نزاکت و خوش برخورد بود و بعد از اینکه منو شناخت استقبال گرمی کرد و اعلام کرد خیلی خوشحال میشه که در برنامه های آینده N.G.O راهیان دانش با ما همکاری داشته باشه.

قرار شد روز دوشنبه در جلسه انجمن علمی شرکت کنم تا ضمن آشنایی با اعضای انجمن، درباره طرح نمایشگاه زیست شناسی صحبت کنیم. روز دوشنبه در جلسه شرکت کردم اما دیگه بقیش secret نمیشه بگم. فقط دلم از یه چیزی خیلی سوخت که زمان ما همه از مدیر گروهو رئیس دانشگاهو معاون علمی و ...مرتباً مانع کار میشدن اما حالا وضعیت خیلی فرق کرده یه چیزی حدود 180 درجه و تأسف دومم به این خاطره که حیف شد سنم از این پسرای جدید انجمن که ورودی 85 هستن بیشتره ... اما اشکالی نداره ، مهم تفاهم و درک مشترکه نه؟!....

4- سه تا طرحو باید تکمیل کنم و تا ساعت 9:30 صبح فردا تحویل سازمان ملی جوانان بدم وگرنه  بودجه بی بودجه! اما هنوز هیچی ننوشتم و الانم از 12 گذشته و خیلی خوابم میاد....

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:6  توسط آلبالو خشکه   | 

ناگهان چقدر زود دیر می شود...

ناگهان چقدر زود دیر می شود...

 

 

 

«حسرت همیشگی»

 

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی،

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود دیر می شود !

 

 

امروز صبح داشتم برنامه مردم ایران سلام رو نگاه می کردم که امیر حسین مدرس گفت صبح زود  اس.ام.اس ی به دستش رسیده که درباره صحت و سقم اون شک داشته اما وقتی پیگیری می کنه می بینه واحقعیت داشته و اون خبر، خبر بدی بود، خبر رفتن دکتر قیصر امین پور.

 

 

http://www2.irna.ir/fa/news/view/line-2/8608086801085336.htm

خبر فوت استاد در ایرنا

 

 

http://www.mehrnews.ir/fa/NewsPrint.aspx?NewsID=543050

عکس های استاد، شهریور 86

 

 

http://khat-khatiii.blogfa.com/

خط خطی، در مورد علت فوت و بیماری دکتر امین پور نوشته

 

تعدادی از اشعار دکتر قیصر امین پور...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:33  توسط آلبالو خشکه   | 

آش شله قلمکاری می نگارم مثل اوضاع جاری مملکتم...

- الان باید برم دانشگاه و یکی از اساتیدو ببینم اما اول صبحی با صحبتای آقای شهیدی، مجری برنامه مردم ایران سلام، احساس کردم وقتشه که همین الان یه چیزایی بنویسم و گر نه بعداً هیچ فایده ای نداره.

2- در ادامه معرفی برنامه های تلویزیونی که چند وقت پیش یه مطلب نصفه نیمه اینجا در مورد نوشتم، برنامه دیگری معرفی می کنم که باید ببینید: مردم ایران سلام، که هر روز صبح از شبکه دو پخش میشه و شاید بشه گفت جز همون معدود برنامه های این رسانه ملیه که ارزش دیدن داره.

یه مطلبی هم در اون پست درباره دکتر الهی قمشه ای نوشته بودم که تموم نشد و موکول کردمش به زمانه دیگه ای که متأسفانه در این پست هم مجالی براش نیست.

3- یکی از موضوعات داغ امروز برنامه مردم ایران سلام، مولوی بود. چند وقتی است در کشور ترکیه که مدفن این شاعر و حکیم بزرگواره که درود و سلام حق بر او باد، افکار باطلی شیوع پیدا کرده مبنی بر اینکه مولانای ما که خودش و آبا و اجدادش در ایران بوده اند به صرف محل آرامگاهش که در ترکیه است و با ندیده گرفتن تمام زندگی و آثار آن بزرگوار، مربوط به ترک هاست و همین خیال باطل که البته با کمال درد و اندوه و تأسف باید بگم به خاطر خصلت اهمال و عدم توجه ما ایرانیان به پیشینیان و آثار گرانبهای گذشتگانمون هست، باعث شده تا اونا در ذهن افکار عمومی دنیا مولانا رو از خودشون بدونن و از مفاخر کشور خودشون معرفی کنن و هر ساله با خرج مبالغ هنگفت براش بزرگترین و با شکوه ترین کنگره ها و سمینارها رو برگزار کنن و میلیونها انسان رو از سراسر دنیا برای آشنایی با مولوی به کشورشون بیارن.

حالا با این اتفاقاتی که افتاده بعضی ها با رگهای برجسته به ظاهر از سر غیرت و عرق ملی و عشق و علاقه به مام وطن و میراث پرافتخار پیشینیان، روی گردنهایشان و در باطن فقط از حیث هم رنگ شدن با جماعت و باز هم از روی نفهمی و ندانم کاری، همانند کودکانی که بر سر اسباب بازیشان که در دست کودکان دیگر می چرخد، داد و فریاد به راه می اندازند و از دیگران طلب کمک می کنند، مولانا مولانا می کنند و باز فراموش می کنند که ممکن است دیر یا زود نظیر همین رویدادها برای دیگر بزرگان این مرز و بوم تکرار شود و کشوری دیگر از گوشه ای دیگر از این دنیا ادعای مالکیت عرفا، دانشمندان، فلاسفه و حکیمان ما را داشته باشد و تا ما مردم آگاه و همیشه در صحنه بخواهیم آگاه شویم، هویتمان را تکه تکه می کنند و به تاراج و یغما می برند.

زمانی که دانش آموز سوم راهنمایی بودم و برای اولین بار در کتاب فارسی با مولوی آشنا شدم، دبیر محترم و خردمندمان که امیدوارم خداوند به ایشان سلامت و طول عمر عطا کنند ، خانم مظلوم حسینی، برایمان گفت که تا همین چندی پیش بودند کسانی که مثنوی معنوی مولانا را با انبر دست بلند می کرده اند و دلیلشان این بوده که مثنوی نجس است!!!!.....همین مثنوی که با نام خدا و با حمد و ستایش حضرت محمد(ص) شروع شده... که در گوشه گوشه ابیاتش آیات نورانی قرآن و کلام خدا و رسولش به وضوح دیده می شود... که هر داستانش با لطافت و ظرافت هر چه تمام تر دنیایی از معرفت، کمال، دانش، خداشناسی، خوبی، نیکی و ... را به ما می آموزد...که خواندنش برابر است با ختم قرآن...

تابستان سال 77 همراه با خانواده به اصفهان، همدان و دیگر شهرهای این کهن دیار سفر کردم که بیشتر از اینکه از دیدن اماکن و ابنیه تاریخی خوشحال شوم، ناراحت شدم و بر دردم افزوده شد.

چطور می شود دید و ساکت ماند، چطور؟ تمام نقاشی ها و مینیاتورها و اتاق موسیقی ساخته شیخ بهایی در عمارت عالی قاپو در زمان انقلاب به دست یک عده آدم بی ریشه که با ذهن بیمارشان می خواستند به ذعم خودشان تمام مظاهر حکومت 2500 شاهنشاهی در ایران را نابود کنند، از بین رفته بود و هیچ فکر نکردند که اگر از دست دو سه نفر از شاهان این مملکت ناراضیند نباید خشک و تر را با هم بسوزانند و تیشه به ریشه تمدن این مردم و این مملکت بزنند... و جای خالی هر کدام از آن نقاشی ها  برای هر توریست و مسافر داخلی تنها یک علامت سئوال بزرگ و بی جواب را به وجود می آورد که چرا هیچ کس از آثار به جا مانده از تمونی بزرگ پاسداری نمی کند... بنای منار جنبان به بازیچه ای برای کودکان و جوانانی تبدیل شده بود که هیچ کدام تا به حال از شیخ بهایی و آثار منحصر به فردش در زمینه معماری نشنیده بودند اما می خواستند خودشان لرزیدن منار را شخصاً تجربه کنند تا بعد ها با افتخار برای دیگران تعریف کنند که خودم منار جنبان را تکان دادم ،تکان دادنی... با هر تکان و حرکت منارهای جنبنده عمارت منار جنبان، دلم فرو می ریخت که اگر خدای ناکرده آسیبی به این بنا وارد شود هیچ کس دانش و اطلاعاتی درباره مرمتش ندارد و این هم مانند دیگر آثار فراموش شده، به فراموشی سپرده می شود ...   

 

باید برم دانشگاه... این مطلب ادامه دارد، منتظر باشید...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:26  توسط آلبالو خشکه   | 

یک دعا و یک سپاس ...

به خاطر اتفاقاتی که در این چند روز اخیر حادث شده باید همین حالا می نوشتم در غیر اینصورت به نظرم ناسپاسی و قدرناشناسی بود در حق کسی که عاشقانه دوستم می دارد، خدایی که تمام وجودم از اوست.

 

خداوندا به نامت قسمت می دهم که لحظه ای مرا به حال خود وامگذاری.

خداوندا همیشه با من باش...نباشد آن روزی که غیر از تو هدف و مقصودی برای خود برگزینم که بسیار دیده ام آن هایی را که به غیر تو دل بسته اند و از تو دورند و هیچ ندارند.

خداوندا زنجیر عشقت را بر دست و پای دلم محکمتر کن و مرا به هر کجا که می خواهی ببر و در این راه پر دام و دانه همراهم باش، همانگونه که تا به حال بوده ای و بگذار بیشتر تو را بفهمم تا بتوانم عاشقانه دوستت بدارم...عاجزانه التماس می کنم که فرصت عاشق بودن را به من ارزانی داری. فرصتی بده تا من هم چون دیگران که دم از عشقت میزنند از آتش بگذرم.

من از این دنیا هیچ چیز نمی خواهم جز تو، عشق تو، لبخند تو، گوشه چشم تو...با من مهرمندانه نجوا کن و سایه عنایتت را از من دریغ مدار که من حاضرم تمام هست و نیستم را با یک اشاره ات فدا کنم.

خداوندا نباشد آن روزی که با کسانی زندگی کنم که تو را جایی بین کوچه پس کوچه های عمرشان گم کرده اند و زندگیشان بی هدف، چون تخته پاره ای به روی امواج از این سو به آن سو می رود.

خداوندا...که مهربانی...که می بخشی...که راهی ...که همراهی...که مقصدی...که امیدی...که مرحمی...که می دانی...که می توانی...که می بینی...که اولی ...که آخری...که از تو ایم ...که بازگشت ما به سوی توست...که عاشقی...نور عشقت را در دل هایی که برای تو می تپند پر فروغ و جاودانه کن و در دل هایی که تاریکند و از این تاریکی و سرگردانی رنج می برند، روشن گردان.

اگر تو بر ما رحم نکنی و ما را نبخشایی پس از چه کسی طلب عفو و بخشش کنیم؟

دنیا برایم ارزشی ندارد آن هنگام که چشمان عشوه گرت و لبخند دلبرانه ات مرا پی خود می برد...این لحظه های ناب عاشقی را از من مگیر و بگذار همیشه در دریای عشقت غوطه ور باشم.

 

خدایا سپاس...که مادر و پدرم تو را می شناسند.

خدایا سپاس...که در دوستانم نشانی از معرفت تو می بینم.

خدایا سپاس...که زبان آسمان، نسیم، ستاره، درخت، آب و گنجشک کوچک لبه پنجره مان را می فهمم.

خدایا سپاس...که هر چه را خواستم از سر لطف به من عطا کردی و آنچه را که باز هم از سر لطف به من عطا نکردی، حکمتش را به من فهماندی و نشانم دادی.

خدایا سپاس...به خاطر تک تک معجزاتی که در زندگیم اتفاق افتاد.

خدایا سپاس...که همه چیز خوب است و همه کس خوب هستند.

خدایا سپاس...که در پس تمام کلمه ها، رفتارها، نشانه ها، راه ها، موقعیت ها، اثری از تو می بینم.

خدایا سپاس...که در همه حال با من هستی.

خدایا سپاس...که از من قطع امید نکردی.

خدایا سپاس...که همه چیز و همه کس را به خاطر من بسیج کرده ای.

خدایا سپاس...که توفیق می دهی آنها را ببینم.

معشوق من، سپاس که آدمی چون من را که هیچ ندارد جز امید قبول از طرف تو، به عنوان عاشقت می پذیری.    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:8  توسط آلبالو خشکه   | 

بیل زدن خاطرات

فتوبلاگ آپدیت شد:  http://www.albaloophotoblog.blogfa.com

یک شنبه شب با بیدل تلفنی صحبت می کردم، گفت که به خاطر کارای دانشگاه (پایان نامه) سه شنبه یا چهار شنبه، یه روزه میاد مشهد(خب بیدل ساکن مینو دشته دیگه).

اگه بشه ظهر همون روزی که بیدل میاد با جمع بچه های قدیمی ناهار بریم بیرون عالیه...چند وقتی میشه که دور هم جمع نشدیم.

یاد اون قدیما بخیر...یاد روزای خوب اردوها و مسافرت هایی که از طرف دانشگاه می رفتیم، بخیر. یاد اون جمع شاد و صمیمی... اون بگو بخندها.... اِستُپ هوا و 7 خبیث و حکم و چشمک بازی کردن ها بخیر (چه چیزایی که از دانشگاه و از همکلاسیام یاد نگرفتم!)....یاد اون پیاده روی های طولانی...اون شعر خوندنای دسته جمعی بخیر (حالا هیچ کدوممونم یه شعر درست حسابی از اول تا آخر بلد نبودیم که بخونیم ولی خیلی با حال بود)... یاد اون برف بازیا....سرما خوردنا...خیس شدنا بخیر...یاد اون حساب کتابای قبل و بعد از اردو و حرص خوردن و پول کم آوردن و از جیب پول گذاشتن و ضرر کردن بخیر....

یاد اون روزا بخیر که انتخاب واحدمون دستی بود و هنوز اینترنتی نشده بود....از صبح ساعت 7، 7:30 میومدیم تو صف جا می گرفتیم، جا می زدیم، دوستامونو با داد و هوار و جر و بحث با بقیه، میاوردیم تو صف پیش خودمون. اول، صف انتخاب واحد تو دانشگاه، بعد صف واریز پول توی بانک، بعد صف مهر و امضای انتخاب واحد تو دانشگاه، بازم صف واریز پول کتاب تو بانک (بعضی وقتا برا پول یه کتاب آزمایشگاه که 400، 500 تا تک تومن میشد مجبور بودیم 2 کیلومتر تو صف بانک بایستیم) و بعد بازم صف تحویل کتاب تو دانشگاه....قیامتی بود روزای انتخاب واحد و حذف و اضافه.

یاد دو در کردن کلاسا و آزمایشگاها و حلال کردن سه جلسه ی مجاز غیبت آزمایشگاها بخیر. یاد شر بازی و بازیگوشی و پشت سر استاد خندیدن و ریسه رفتن و جلو روش قیافه انیشتن و ارشمیدس به خود گرفتن و تکون دادن سر که : حق با شماست استاد و بنده همرو فهمیدم، بخیر.

یاد مدیر گروه خشک و جدی و بد اخلاقمون آقای رضا.نژاد بخیر که با ما بچه های انجمن خصومت داشت و اصلاً کار فوق برنامه براش معنی نداشت و همش می گفت وقتتونو تلف نکنید، فقط درس بخونید. یادش بخیر که اوایل منو خیلی دوست داشت چون همون ترم اول یه مدل سه بعدی از DNA اشرشیاکلی با قابلیت نشون دادن همانند سازی در حالت سه بعدی براش درست کردم و بردم دانشگاه (البته سالی که دانش آموز پیش دانشگاهی بودم برای اولین بار این مدلو درست کردم و برای تفهیم بهتر درس به بقیه دوستام و دانش آموزا و کمک به دبیرمون برای توضیح بهتر درس بردم مدرسه که دبیرمون نزدیک بود از خوشحالی سکته کنه و همون جا کلی قربون صدقم رفت و بهم نمره داد)  وقتی مدلو دید خیلی مشعوف شد و برای آینده و ادامه تحصیلم نقشه ها کشید اما همش از ترم سوم که عضو فعال انجمن علمی شدم نقش بر آب شد و دیگه استاد تحویلم نمی گرفت.

یاد استاد غیر قابل پیش بینی و خنده دارمون خانم امینیا/ن  بخیر. پسرا رو به اسم کوچیک صدا می کرد، مثلاً وقتی یکیشون بازیگوشی می کرد یا سر کلاس حرف میزد بهش می گفت: اِ...سعیییییییید یا مثلاً  پدرااااااااااااااام.

یاد انجمن و جلسات معارفه بخیر. خودمون برا خودمون جلسه می ذاشتیم، برا هم سخنرنی می کردیم، به هم لوح تقدیر می دادیم و از زحمات هم تشکر و قدردانی می کردیم... یادش بخیر.

یاد همه کی و همه چیز بخیر...دلم برا تک تک خاطرات تلخو شیرین دانشگاه و هم کلاسیام تنگ شده...کاش می شد اون روزا یه بار دیگه زنده شن و همه بچه ها مث قدیما با هم باشن...این بیدل کاری کرد که امروز اساسی خاطراتمو بیل بزنم.

امروز برای اولین بار رفتم داخل ساختمون شماره ۲ دانشگاهمون که هنوز کارش تموم نشده و کارگرها داخلش مشغول به کارن، اما به طور همزمان با تموم شدن بعضی قسمت های ساختمون، بعضی از واحدها مث آموزش و روابط عمومی به اونجا نقل مکان کردن. عجب ساختمونیه، درون و بیرونش غوغاست. خیلی بابتش هزینه کردن اما چه فایده که به درد ما نمی خوره و ورودیهای 86 به بعد استفادشو می کنن. ما که فقط شاهد کم کم ساخته شدنش بودیم و الان که داره به ثمر می شینه دیگه به درد امثال من نمی خوره. خوش به حالتون ورودیهای جدید که جایی که توش درس می خونین واقعاً دانشگاهه نه یه چیز تخیلی که فقط اسم دانشگاهو یدک بکشه.

چه روزایی بود....چقدر شاد بودیم برا خودمون که دانشگاه قبول شدیم واسممون شده دانشجو. چه الکی خوش بودیم ها...

سال 81 در جلسه معارفه ای که برای ورودیهای 81 در سالن اجتماعات دانشگاه (نماز خونه ای که به سالن اجتماعات تغییر شکل داده بود) و با حضور خانم دکتر طا.لبی برگزار می شد شرکت کردم. همونجا بود که ایشون قول داد که در محوطه پشت دانشگاه ساختمانی احداث میشه که تا مهر 82 به بهر برداری میرسه و تمام کلاسهای تئوری و عملی به اونجا منتقل میشه، اما الان که مهر 86 رو به اتمامه هنوز این ساختمون کارش تموم نشده و کمه کم یک ماهه دیگه کار داره تا رسماً افتتاح بشه.

بعد از اون رفتم ساختمون شماره 3، که یه هفته س در طبقه پایینش (زیر زمین یه جورایی) سلف سرویس راه اندازی شده و بالاخره ما نمردیم و اومد اون روزی که دانشجوهای پیام نور هم از غذای گرم سلف برخوردار بشن. منم برا اینکه غذای سلف نخورده از دنیا نرم رفتم یه ژتون برا یکشنبه هفته دیگه که تا ظهر کلاس دارم گرفتم، تا ببینم چیه این غذای سلف که دانشجوهای دیگه داشتن اما ما تا حالا ساندویچ می خوردیم! 

خیلی دلم برا خودم و هم دوره ای هام و اونایی که قبل از ما اومدن و رفتن و فارغ التخصیل شدن، سوخت. آخه ما کجا درس خوندیم و این بچه های جدید کجا درس می خونن! ما چی کشیدیم و چه شرایطی داشتیم و این ورودیهای جدید چی!

از دوره لیسانس که خیری ندیدم. اگه خدا بخواد و ارشد یه جای خوب قبول بشم، فکر کنم تازه معنای دانشجو بودنو بفهمم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:22  توسط آلبالو خشکه   | 

لینک های مفید

داشتم سرچ می کردم که سایت اینترنتی "هفتیمن جشنواره نشریات دانشجویی کل کشور" رو  پیدا کنم که این سایت آموزنده و جالبو پیدا کردم (این جا نیست، یه کم برین پایینتر، همشو گذاشتم). همه جور اطلاعاتی داره و فکر کنم دانشجوهای زیست مث من خیلی از این لینک ها استقبال کنن مخصوصاً از اطلس های ویروس، باکتری، انگل و قارچ شناسی.

 

امروز تو دانشگاه از یکی از بچه ها در مورد جشنواره پرسیدم که گفت مراسم افتاده به بعد از ماه رمضون و گفت برای اطلاعات بیشتر برو تو سایت دانشگاه علوم پزشکی ساری.

اما آخر یه چیزی حل نشد: بالاخره بعد از کلی کنکاش و جستجو آخرش نفهمیدم که کجا نوشته تاریخ جشنواره عقب افتاده؟!؟!؟!

 

ضمناً نوید می دهم که در آینده ای نه چندان دور یه سری برنامه خوب و درست و حسابی در مورد موبایل میذارم اینجا. آخه چند وقتیه شدیداً دنبال این جور کارام اما هنوز کاملاً یافته هامو سر جمع نکردم اما در اسرع وقت اینکارو می کنم و شما شاهد نتیجش خواهید بود

 

www.irteb.com

پایگاه جامع اطلاع رسانی پزشکان ایران

 

 

http://asp.irteb.com/lifetime/lifetime.aspx

محاسبه طول عمر

 

 

http://asp.irteb.com/diet/yourinfo.aspx

محاسبه قد و وزن ايده آل

 

 

http://www.irteb.com/vaccin/index.htm

واكسيناسيون

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/index.htm

اطلس و گالری عكس ها و تصاوير پزشكی

 

 

 

http://www.irteb.com/bimariha/index.htm

بانك اطلاعات بيماريها

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/skinatlas.htm

اطلس پزشكی منحصر به فرد بيماريهای پوست

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/atlasbimariha.htm

اطلس رنگی بيماريها

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/tashrih.htm

تصاوير عناصر تشريح شده بدن انسان

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/bacteryatlas.htm

اطلس باكتری شناسی

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/viroosatlas.htm

اطلس ويروس شناسی

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/fungiatlas.htm

اطلس قارچ شناسی

 

 

 

 

http://www.irteb.com/MEDICAL-IMAGE/parasitatlas.htm

اطلس انگل شناسی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 22:53  توسط آلبالو خشکه   | 

؟

 می شمارم:

 ۱ روز، ۲ روز، ۳ روز، ۴ هفته، ۵ هفته، ۶ ماه، ۷ ماه، ۸ سال، ۹ سال، ۱۰ سال....

عادت کرده ام به شمردن اما خسته ام شده ام.

نمی دانم تا کی می توانم بشمرم؟ ۱۰ سال، ۲۰ سال، ۳۰ سال؟

بعضی از چیزها آنقدر روشن و در عین حال غیر ممکن است که حتی از آرزوی اتفاق یک معجزه هم خجالت می کِشی!

گیج و مبهوتم. نمی دانم شمردنم از روی عادت است یا امید به فردا؟

اما می دانم که سالهاست که می شمرم...1روز، 2روز، 3 روز....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 17:15  توسط آلبالو خشکه   | 

کارشناسی ارشد زیست شناسی

در راستای اهداف در نظر گرفته شده برای برنامه دوم توسعه در امر وبلاگ نویسی بر آن شدیم تا چند مطلب مفید در رابطه با کارشناسی ارشد زیست شناسی در وبلاگ بگذاریم باشد تا خدای عزو جل و والده مکرمه محترمه و همچنین شما خوانندگان گرامی از این نگارنده حقیر سراپا تقصیر خوشنود گشته و این تحفه ناچیز را از این بنده کمترین پذیرا باشید.

 

 

اضافه شده در ساعت 22:56

چند روز پیش از طرف سازمان ملی جوانان دعوت شدم که امروز ساعت 4 در جلسه جشنواره ngo ها و در ضیافت افطار بعد از جلسه، شرکت کنم.

صبح با مهین (یکی از دوستان و هم دانشگاهیام که مث من دبیر ngo بوده و هست) تماس گرفتم که اگه تو میری منم بیام که اونم همین شرطو گذاشت و قرار شد علیرغم سرماخوردگی بنده، در این جلسه شرکت کنیم.

از جلسه زیاد نمیگم چون مثل همیشه پر بود از وعده و وعیدهای تو خالی که ما اِل می کنیم و ما بِل می کنیم و فلان بودجه می دهیم و بهمان مساعدت همی به عمل آوریم...اما امان از کلمات که در مقام گفتن آسان بنماید ولی هنگامه عمل که فرا رسد گویی افراسیاب مشکلات در میدان نبرد همآورد می طلبد و نیست رستم دستانی که به سویش بشتابد که اینان فقط در وادی رجز اوستادند و گاه عمل...باقی این مطلب باشد در فرصتی دیگر که مجال این گونه شکوه ها و گلایه ها این جا نیست و همچنین از حوصله نگارنده نیز خارج است.

وقتی رسیدم یکی دیگه از دوستامو (س) هم اونجا دیدم. فهمیدم که اونم 3، 4 ماهیه که یه ngo تأسیس کرده و داره در مورد یه اختراع یا یه کشف یا یه چیزی تو این مایه ها کاره میکنه البته اینا رو از خودش نپرسیدم ولی در خلال صحبتهای دکتر عصارنیا رئیس سازمان که اشاره کوچکی به کار دوستم س کرد فهمیدم. من فقط بعد از جلسه ازش پرسیدم که اعضای گروهتون از بچه های دانشگاهن یا نه که س گفت نه آشنا نیستن از همکارامن، حالا قسمت جالب ماجرا اینجاست که س از من پرسید تو اینجا چی کار می کنی؟

خیلی تعجب کردمو گفتم خب من دبیر جمعیت ... هستم مگه یادت نیست؟ س هم خیلی راحت گفت نه، شما کِی شروع کردین؟ باز با تعجب بیشتری گفتم س واقعاً یادت نمیاد؟ 3 سال پیش...دانشگاه...مراسم داشتیم...رأی گیری کردیم تازه س (این یه س دیگه اس با اولی اشتباه نگیرین) هم که دوست صمیمی خودت بود تو انتخابات رأی آورد و یکی از اعضای علی البدل شد، و س همچنان گیج منو نگاه می کرد. دیگه حوصله مو سر برد. برگشتم پیش مهین و کمتر باهاش حرف زدم.

حالا قسمت جالبتره ماجرا اینجاست که س از هم رشته ای های خودمه و ورودی 80 و با هم دوست بودیم، نه صمیمی اما سلام و علیکی با هم داشتیم.

نمی دونم چرا بعضیا اینجورین؟ فراموشکار و خنگن یا خودشونو می زنن به فراموشی و جوری باهات برخورد می کنن که انگار دفعه اولیه که تو عمرشون دارن می بیننت و اصلاً به جا نمیارنت، خیلی جالبه والا.

نمی دونم شایدم من زیادی همه چی یادم می مونه و بهتره از این به بعد که کسی رو دیدم جور دیگه ای باهاش برخورد کنم ،سر سنگین و بی تفاوت درست مثل خودش.

شنبه خودم یا یکی از دوستام باید بریم سازمان ملی و دفترچه فرم ها رو بگیریم و طرحامونو توش بنویسیم، ببینم این پولایی که بابت چاپ نشریه و غیره... از جیب مبارک بنده پر کشیده آیا به آشیانه باز می گردد یا خیر؟ قول دادن به طرح های خوب و جدید تا سقف 2 میلیون کمک کنن البته تومان.

الان اگه مامانم اینا رو بخونه و احیاناً جلو بابام بگه تیکه بزرگم گوشمه...باز میگن: مگه تو درس نداری؟؟؟؟ مگه کنکور نداری؟؟؟؟ همش برو سر خودتو یه جوری بند کن. حالا هی من قسم آیه بیام که بابا به پیر به پیغمبر درسمم می خونم، اما...

 

1- این لینکو امروز پیدا کردم، خیلی جالب و مفیده و تمام اطالاعات آزمون علوم پزشکی که فکر کنم اواخر اردیبهشت با خرداد هر سال برگزار میشه رو داره.

http://dme.hbi.ir/payeh/Akhbar/arshad/index.htm

راهنمای آزمون ورودی دوره كارشناسی ارشد ناپيوسته رشته های گروه پزشكی

سال تحصيلی 87-86

 

 

2- فهرست زیر اسامی منابع مورد نیاز برای داوطلبان کنکور کارشتاسی ارشد زیسته. این فهرستیه که بیشتر سایتهایی که بهشون مراجعه کردم ، توصیه کرده بودن.

اما خودم چند تا کتاب دیگه هم به این لیست اضافه می کنم (با رنگ آبی) که امیدوارم مورد توجه قرار بگیره. نا گفته نماند که تعداد کتبی که جز منابع آزمون ارشد به شمار میان زیاده اما مهم اینه که شما چه جوری بخونین.

 

زبان انگلیسی:

زبان تخصصی:  بسته آموزشی سنجش - زبان عمومی:  1- لغت : TOEFL ، 504 absoluely essential words ،   و 2 - گرامر : TOEFL Longman  -  زبان تخصصی زیست شناسی، تألیف و گردآوری: دکتر مهرداد لاهوتی، دکتر جواد بهار آرا و مهرداد رستم پور، انتشارات سخن گستر

 

سلولی و مولکولی:

بیولوژی سلولی و مولکولی (لودیش) ، 2- بیولوژی سلولی و مولکولی (آلبرت)  ، 3- زیست شناسی سلولی و مولکولی (سنجش) ، 4- زیست شناسی سلولی و مولکولی، تألیف دکتر احمد مجد و  دکتر سید محمد علی شریعت زاده، نشر آییژ، کتاب برگزیده زیست شناسی هفدهمین دوره کتاب سال جمهوری اسلامی ایران

 

ژنتیک:

ژنتیک (سنجش) ، 2- مجموعه تست های ژنتیک و بیولوژی مولکولی جلد اول (مجتبی سهرابی- انتشارات امید-1382) ، 3- درسنامه ژنتیک (زیر نظر دکتر سیدنا)

 

بیوشیمی:

بیوشیمی (شهبازی-ملک نیا) ، 2- بیوشیمی (لنینجر) ، 3- بیوشیمی استرایر سه جلدی، ترجمه: گروه مترجمین خانه زیست شناسی، ویارستار نهایی: دکتر خسرو خواجه، ناشر: خانه زیست شناسی، 4- بیوشیمی (دولین) ، 5- بیوشیمی (سنجش)  6- ضروریات بیوشیمی نوشته دکتر محمد رضا محمدی

 

میکروبیولوژی:

میکروبیولوژی (زینسر) ، 2- میکروبیولوژی عمومی (دکتر ملک زاده) ، 3- میکروبیولوژی پزشکی (جاوتز) ، 4- میکروب کاربردی (کروگر) ، 5- میکروب محیطی (شایسته سپهر) ، 6- میکروب غذایی (فرازیر) ، 7- ایمونولوژی (دکتر محمد وجگانی) ، 8- ویروس شناسی (دکتر ناطق) ، 9- قارچ شناسی پزشکی (دکتر امامی وهمکاران)

 

بیوفیزیک :

بیوفیزیک (سنجش تکمیلی)

 

گیاه شناسی :

گیاه شناسی پایه (احمد قهرمان) 2 جلد ، 2- زیست شناسی گیاهی ویژگی ها و رهبردهای تکاملی گیاهان (احمد مجد) ، 3- سیستماتیک گیاهی (حسن دیانت نژاد)

 

فیزیولوژی گیاهی :

فیریولوژی گیاهی (حسن ابراهیم زاده) 4 جلد ، 2- فیزیولوژی گیاهی (تایز - زایگر) 2 جلد

 

جانورشناسی :

جانورشناسی عمومی (دکتر طلعت حبیبی) ، 2- بافت شناسی انسانی پایه (دکتر محمد صادق رجحان) ، 3- جانور شناسی مهره داران (محمد درویش) ، 4- جنین شناسی (کاظن پریور)

 

فیزیولوژی جانوری :

 فیزیولوژی پزشکی (گایتون)

 

 

۳- با تشکر از جناب آقای احمد اسماعیلی طاهری،

کلیه مطالب زیر از http://hamzisty.persianblog.ir/ گرفته شده است.

 

 

مطالبی در مورد آمادگی برای کنکور کارشناسی ارشد:

این مطالب در جهت کمک به آمادگی دانشجویان دوره کارشناسی برای آزمون کارشناسی ارشد و بویژه برای دانشجویان زیست شناسی نوشته شده است. مطالب این نوشته برگرفته از تجربیات شخصی و مطالعات نگارنده است از اینرو از دانشجویان محترم درخواست  می شود ضمن مطالعه  این مطالب با سایر افراد مطلع نیز مشورت نمایند  و از برایند این اطلاعات  براساس تشخیص خود راهکارهای  مناسب برای موفقیت خود را جستجو نمایند.

موفقیت تک تک شما عزیزان را در طی مدارج عالی علمی از درگاه ایزد متعال خواهانم .

احمد اسماعیلی طاهری – عضو هیات علمی گروه زیست شناسی دانشگاه زابل.

 

مقدمه:

ورود به دوره کارشناسی ارشد معمولاً فرصتهای  استخدامی  بالاتری در اختیار افراد قرار می دهد و امکان شکوفا شدن استعدادهای فرد را بطور گسترده تری فراهم می کند. از اینرو بسیاری از دانشجویان  دوره های کارشناسی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:43  توسط آلبالو خشکه   | 

یک حرف... یک تحول

پنج شنبه غروب می خواستم وبلاگمو حذف کنم.

آره می خواستم از خیرش بگذرم و حذفش کنم اونم به دلیل انتقاهای تند مامان از این طرز نوشتن و روشی که پیش گرفتم.

نمی دونم چی شد که حرف به اینجا رسید...آها داره یادم میاد... مامان از این که من وقت خودم و یه عده بنده خدا رو هدر میدم و همش چرت و پرت می نویسم شکایت داشت و می گفت این چیزایی که می نویسی یعنی چی؟ به چه درد مردم می خوره؟ چه مشکلیو حل می کنه؟ چه کمکی می کنه؟ و همین طور ادامه می داد و اساسی وجدان منو دچار عذاب کرد و البته احساساتم رو جریحه دار.

مامان می گفت خیلی ها هستن که تو وبلاگشون دستور طبخ غذا میدن و یا آموزش بافتنی و با همین کار به ظاهر بی اهمیت نیاز یه عده خانومای خونه دار رو مرتفع می کنن...اما تو چی؟ هیچ مطلب به درد بخوری نداری که بشه ازش استفاده کرد!

خلاصه...هیچی نگفتم اما خیلی بهم برخورد. رفتم که دیگه وبلاگو حذفش کنم و خیال خودم و همه رو راحت کنم اما نشد و سیستم بلاگفا همش از کلمه عبورم خطا می گرفت و می گفت اشتباهه. از خطایی که می گرفت تعجب کردم آخه من چند لحظه قبل با همون کلمه عبور وارد شده بودم اما برای حذف کردن وبلاگ با مشکل مواجه می شدم.

منم با اینکه حذف وبلاگ برام خیلی سخت بود (درست مث اینه که آدم بخواد...نمیشه گفت بچه اش...مثلاً بخواد حیوون خونگی دست آموزشو بکُشه! خیلی دردناک بود) اما سرسختانه تلاش می کردم جوری که ۷ بار سعی کردم و به هر ترفندی که می دونستم واصل شدم تا وبلاگو حذف کنم اما نشد که نشد.

دیگه از خیرش گذشتم و حس کردم که شاید بهتره حذفش نکنم. شاید باورتون نشه دفعه پنجم ، ششم و هفتم چه حالی داشتم. وقتی رو کلمه حذف وبلاگ کلیک می کردم چشمامو می بستم و فکر می کردم الان که بازشون کنم و مشکل سیستم برطرف شه و وبلاگ حذف شده باشه باید چی کار کنم؟

اما هر چی بوده گذشته و وبلاگم صحیح و سالم سر جاشه.

منم تو روز گذشته فکر کردم و دیدم حق با مامانه و بیخود ناراحت شدم. بهتره به جای حذف وبلاگ کاری کنم تا وبلاگ متفاوت و مفیدی ارائه بدم و یادم باشه که در مواجه شدن با مسائل سخت اونا رو حل کنم نه اینکه صورت مسئله رو پاک کنم. بعضی وقتا یه انتقاد شدید لازمه تا آدم به خودش بیاد و ببینه داره چی کار می کنه!

پس انشاالله از این به بعد شاهد تغییراتی به سمت کمال و تعالی در مطالب و نوشته های شخصی من خواهیم بود. البته از مامانم هم انتظار دارم با ایده های جالب و خوبش کمکم کنه.

لازم به ذکره این وبلاگ تا حالا جایی بوده برای خاطرات روزانه و موضوعاتی که گهگاه ذهنمو مشغول می کرده نه بیشتر.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:14  توسط آلبالو خشکه   | 

شنبه ساعت 9 شب:

رفتم یه چایی ریختم آوردم کنار کامی جان دو تایی با هم بخور… نه یعنی خودم نوش جان کنم بلکم یه کم این سر دردم… سر درد که نه، یه کم چشام و سرم احساس سنگینی میکنه، بهتر بشه. همشم تقصیر این برنامه خوب ماه عسله که قبل از اذان از شبکه 3 پخش میشه. هر روز هم نمی بینمش اما هر وقتم دیدم عجیب روم تأثیر گذاشته و بیشتر از اون اشکمو درآورده.

وقتی چایی رو گذاشتم کنار دستم، هنوز جمله اولو تایپ نکرده بودم که دوستم زهره زنگ خونه رو زد. ظهر باهام تماس گرفتو گفت که حدود ساعت 9 میاد و CD بازی chicken invaders 2 رو ازم می گیره ببره رو سیستمش نصب کنه تا برادر کوچیکش بازی کنه.

بیچاره جا خورد وقتی قیافه منو دید. گفت: ببخشید خواب بودی؟

-          نه!

-          پس چرا چشات اینقد پف کرده؟

-          آها...تقصیر این پسره احسان ِ، فامیلشم نمدونم چیه علیزاده، علیخانی!  با این برنامه ماه عسلش (( توضیحات مربوطه: شک داشتم که فامیلش چیه؟ رفتم آشپز خونه از مامان پرسیدم. مرسی))

-          برا چی؟

-          آخه بس که برنامه قشنگو جذابو پر محتواییه. نشد من یه بار این برنامه رو ببینم آخرش به این حالو روز نیفتم.

-          (در حال خنده) خدا نکشد دختر، فکر کردم چی شده!

 

CD بازیم نتونستم براش پیدا کنم. امشب پیدا می کنمش فردا که رفتم دانشگاه می برم براش.

 

می خوام دو تا برنامه خوب که ارزش دیدن دار رو بهتون معرفی کنم که در واقع یکیشو معرفی کردم: ماه عسل. من به محتوای یه برنامه نگاه می کنم نه به مجریش و ادا و اطوارهایی که درمیاره، نه که نحوه اجرا مهم نباشه ها نه...ای برادر قصه چون پیمانه است/ معنی اندر وی مثال دانه است ، بیت دومش هم یادم نمیاد ببخشید...اما اگه موضوع جذاب باشه و ارزش دیدن داشته باشه تمام ضعف های کارو می پوشونه و نمیذاره زیاد به چشم بیان.

در مورد این برنامه هم به همین صورته. (چاییم سرد شد. تا آب حوض نشده بخورمش. ای بابا ....این میوه ممنوعه هم شروع شد. می خوام برم ببینمش اما شاید بعد که برگشتم رشته افکارم از دستم در بره و بقیشو زیاد خوب ننویسم. خب ما که فعلاً رفتیم...)

 

...برگشتم. سرم هم خوب شده دیگه. خب، کجا بودم ....داشتم از برنامه ها و نحوه اجرای مجری ها می گفتم. مثلاً همین آقای علیخانی یا عمداً یا سهواً داره ادای فرزاد حسنیو در میاره. اگه دقیق بهش نگاه کنین می بینین حتی نفس کشیدن و حالت چشاشم سعی میکنه کپی برابر اصل و حتی بهتر از اصل  فرزاد حسنی باشه. حالا یکی نیست بگه بابا خود بودن زیبا بودن و بهترین بودن است، یا مگه فرزاد حسنی کی بوده؟

حالا خیلیا این وسط چی کار می کنن؟ می بینن که مجری حسنی، علیخانی یا x یا y، دیگه کلاً قید اون برنامه رو می زنن و به هر کی برخورد میکنن که اون برنامه کذایی رو می بینه، به سلیقه و نظرش توهین میکنن و میگن فلان برنامه هم برنامه است تو می شینی پاش؟ ارزش نداره...وقتتو تلف نکن...اما غافل از اینکه ما می تونیم به غیر از ایراد گرفتن از عوامل اجرایی به محسنات برنامه هم گوش چشمی داشته باشیم و به اندازه فهم خودمون ازش بهره مند بشیم.  

خلاصه کلام اینکه اگه تا حالا ماه عسل رو ندیدن حتماً یا بار ببینین، به دیدنش می ارزه.

برنامه خیلی مفید دوم برنامه اییه به نامِ: باز هم زندگی که پنج شنبه شب ها حدود ساعت 23:20 از شبکه 4 پخش میشه و مجری و تهیه کنندش هم بیژن بیرنگِ و هر دفعه با مهمون یا مهمونای خاصی که به برنامه دعوت میکنه آدمو غافل گیر می کنه.

بعد از برنامه باز هم زندگی، سخنرانیه دکتر الهی قمشه ای پخش میشه که بس دیر میذارنش معمولاً از نیمه به بعدش رو در خواب گوش می کنم. قدیما ساعت 23:20 مخصوص دکتر قمشه ای بود، اما نمی دونم مگه این انسان به این نازنینی به جز حرف چی میزنه...

 

ادامه دارد..... 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 13:55  توسط آلبالو خشکه   | 

نترس اگه دل تو، از خواب کهنه پاشه... شاید خدا قصتو، از نو نوشته باشه

خیلی حرفا دارم که بگم:

جواب سخن رانی بیدل خان (اصلاً تقصیر منه که نوشته هاتم ویرایش می کنم، از این به بعد خودت همه رو ویرایش می کنی و بدون غلط املایی و غلط دستوری و نگارشی و با فونت خوب و سایز مناسب میذاری رو وبلاگ و اگر غیر ازین باشه به محض رویت حذفش می کنم، اَه چرا اینجا از این آیکون های عصابانی و از کوره در رفته نداره؟؟؟؟  ((فکر می کنین الان خوب حالشو گرفتم و خوب ترسوندمش نه؟))، بعد تو اینجوری مزدمو میدی! باشه دارم برات همکار محترم!)، اتفاقاتی که دلم می خواد بگم براتون و ....که حالا وقتشو ندارم.

 

قالب وبلاگ چطوره؟ خوبه یا نه؟ راستش دیگه حالم بد میشد وقتی به اون قالب سبزه نگاه می کردم.

فعلاً اینا رو داشته باشین تا برگردم.          
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 21:45  توسط آلبالو خشکه   |